یک همکار خیلی قدیمی زنگم زد عصر
الان باید پیرمردی شده باشه. ایام سربازی باهاش بودیم. ما سرباز بودیم اون کارمند...
برام زن پیدا کرده بود!
گفت نمی خوای ازدواج کنی؟
پرسیدم سیاه یا سفید؟
گفت هم سیاه برات سراغ دارم هم سفید!
دیدم طفلک نگرفته ماجرا را، براش توضیح دادم، گفت هاااااااااااان، شهر عجب جایی است!
خخخخخ
حالا خودش تو جی شیر می شینه ها. مسخره بازی در کرد.
می گفت اون زمانها کسی عروسی می کرد می گفتند رفت قاطی مرغها،
این روزها می گن رفت قاطی خرها!
بعد خودش قاه قاه می خنده به خودش!
شوخ بود از اولش هم
خانومش معلم مدرسه بود. می گفت بهش می گم خرج و مخارج اینقدر سنگین شده که دیگه با یک زن کارمند زندگی نمی چرخه زن! باید یک فکری بکنیم!
دوباره با لودگی تمام می خنده از ته دل...
خوبه. دل شاد نعمتی است که به پول نمی شه خریدش...
دلشاد باشید و شیرین عقل!
والله!
+ نوشته شده در شنبه یکم دی ۱۳۹۷ ساعت 19:35 توسط آرش
|