چقدر ما عقب افتاده ایم!

 

پیرمرده گمونم شصت سالشه، سر صحبت با من باز می کنه. اهل کاناداست. از سرمای اونجا فرار کرده، دو هفته پورتو یک ماه لیزبون، چند مدت هند...

ما، واقعا فقر فرهنگی داریم!

افتضاحیم! افتضاح!!

آقا، لباس فرم دانشجوهای دختر، فوق العاده قشنگه. جرات نمی کنم عکس بگیرم اما، تصور کنید:

موها باز، بلند، پیرهن سفید، کراوات، کت و دامن همه مشکی،  جوراب مشکی نازک، کفش تیپ مشکی پاشنه دار چرم.

بعد تمامشون یک شنل هم دارند که یا عین عبا رو کولشون می اندازند یا به خودشون می پیچند! عالی است لباسشون! 

تا خرتناقم سیرم منتهی این یارو هم عجیب بوی غذاش خوبه! ظاهرا از یک ساعتی به بعد هم عرق خوری دارند...

و عرق، چه عزّتی  داره اینجا. راهروهای مشروب که می ری، اصلا یک فضای معنوی خاصی دارند، چوب، نورهای شیک، شیشه های قشنگ، واااااااقعا به مشروب احترام می ذارند! و به نظرم اینجا جایی است که باید سیگار کشید و باید مشروب خورد و باید کرد!! چی فکر می کنه کسی که لای اونهمه دود و دم ته ران، چس دود می کنه؟ مگه کم می رسه بهش؟ یا مگه اصلا عطر سیگار را می فهمه لای اونهمه کثافتی که استنشاق می کنه (ببخشید، نذارید به حساب بی شعوری ام، ولی یکی از دلایلی که از ایران در رفتم این بود که فکر کردم با اون هوا، بخشی از عمرمو باید تو بیمارستان سپری کنم. یا مرض قلبی یا تنفسی! اومدم که های تازه تری خودمو مهمون کرده باشم...

جماعت، توصیه نمی کنم مثل من دستتونو بکنید تو اندوخته هاتون و راه بیفتید. اینجا وقتی یک ده یورویی کوچیک از کیفت در میاری، چون لغت روش ده هست، حس نمی کنی که صد و پنجاه هزار تومن دست گرفته ای! وقتی یک صاحب خونه احمق سه و نیم یورو باضافه سه ساعت وقتتو هدر میده، حس نمی کنی شصت هفتاد هزار تومن ضرر کرده ای! چون یک یورو داده ای! دو یورو داده ای! عددها زیر ده هست. حتی غذاها، زیر ده هست! فرق می کنه به لحاظ روانی که بگی صد هزار تومن دادم، یا بگی هفت یورو. هفت با صد، خیلی فرق روانی داره! منتهی، همچنانکه اینو توصیه نمی کنم به شدّت بهتون توصیه می کنم عمرتونو بردارید و فرار کنید! من دیر اومده ام! دیر شد، نشد قبلش. مدتها زمان سپری کردم که مفت تر در بیاد، زمانی که یورو 4 هزار بود نیومدم،الان که 15 هزار است اومده ام! منتهی، تلاشتونو بکنید! من کیف می کنم وقتی اینها برای یک پیرزنی که عصا می زنه دالون باز می کنند تا کمر خم می شند و سلامش می کنند!!! وقتی آژیر آمبولانس را می شنوند از دار و درخت و جدول بالا می رند که آمبولانس رد بشه! وقتی پای عابر ده سانت میاد تو خیابون، گرونترین ماشین اروپا بی اینکه فکر کنه چقدر انرژی را هدر می ده، خیلی قبل تر از خط، ترمز می زنه! 

یکی بعد از چهل سال رفت مشروب خورد. بهش گفتند چه حسی داری> گفت حس می کنم چهل سال اشتباه کردم!

جابجا بشید! قل سیروا فی الارض مرگ نداره! جابجا بشید. نگید تو کشور خودمون خیلی جا هست واسه دیدن! بحث جا نیست! بحث فرهنگ است! بحث رفتار است! بحث اینه که اینجا به هر جوونی سلام کنی اقلا سه چهارتا زبان را شکسته بسته حرف می زنه! ما چی؟ عربی را به ما آموزش دادند آیا چیزی بلدیم؟ انگلیسی را از قبل دبستان شروع کردند، آیا بلدیم؟  تکون بخورید، قبل اینکه نفهمید چی شد. فوقش فوقش فوقش برگردید. اما یک دور بزنید!

بورسیه بگیرید و بزنید به راه. من تا اصفهان بودم کسی از امکاناتی که بود استفاده نکرد. کسی از امکانات اقامت مجانی استفاده نکرد. همه اش اوهام داشتید که الان بریم می کنتمون! خب؟ حالا شرط می کردید می اومدید، نمی مردید که! الان اینجام و کم کم جا می افتم و جدی می گم، می تونم بخشی از استرس هاتونو کم کنم! حرکت کنید فقط !

 

برم یکم سرچ کنم دنبال اتاق و الخ...

من باید یک آدرس داشته باشم. یک آدرس سوای از هتل و هاستل. 

چتر

خب، یادم نیست تا کجاشو و چطوری براتون گفتم. 

 

امروز، دیگه گفتم لپ تاپ دنبال خودم نبرم. کاری که نمی کردم باهاش یکم دلواپس بودم اینجا دزد ببره، یکمی هم اونجا بالاخره گاهی کانکت شدن لازم بود. امروز اما نبردم. عوضش به پیش بینی استااااااد اعتماد کردم و یک دسته خری به اسم چتر را بردم دنبالم، که تا همین الان فقط وبال گردنم بود! البته ظهر یکم بارون زد ولی خب، واقعا نیاز نبود.

اول از همه، رفتم سمت اداره مالیاتشون، کنار دراگون استادیوم! بامترو رفتم و اونجا گوگل مپ را راه انداختم و خب، واقعا قشنگ برد تا خود مقصد! البته قبلش مقصد را از یک بانکی سوال کرده بودم.

تا یادم نرفته بگم که اینجا، بانکها، به ازای نگه داشتن پول مردم، ازشون پول می گیرند!!!

یعنی یکم برعکس ما! 

یک شعبه بانک رفتم می گه الزاما باید ازمون بیمه سلامت یا بیمه عمر هم بخری، حدودا ده یورو در ماه. 

بگذریم.

رفتم اداره مالیات. خلوت، شیک، با کلاس. تمام صندلی ها قررررمز خوشرنگ! کارمندها خنده رو، از یکی یک سوالی پرسیدم بلند شد از پشت میزش اومد نوبت برام گرفت بعد کلی آدرس داد که برم کجا!

یادم افتاد به خانوم سبزوار!

خانوم سبزوار، حصبه بگیره الهی با اون همکار نکبتش، کارمند اداره دارایی آبادی ماست. اینها جوری هستند که وقتی آدم دخول می کنه به اداره، قشنگ از جلو چشمشون باید رد بشه! به فاصله دو متر! بعد انگار که آدم رفته باشه ارث بابای اونها را به نام خودش بکنه، یک اخم و بادی به خودشون می کنند که مبادا یک سوالی ازشون بپرسه آدم!

رفتم یک پیرزنه، پاسپورتم گرفت، آدرسمو پرسید، تلفنمو، بعد هم یک شماره مالیاتی داد! گمونم شد ده دقیقه!

همونطور که قبلا گفتم اینجا شکری نمی شه خورد قبل اینکه شناسنامه مالیاتی نداشته باشی! خب، حالا من دارم! البته نمی دونم واسه تبدیل پوند به یورو هم بعدا ازم مالیات می گیرند یا نه. ولی بدجوری هر اسکناسی را با پاسپورت می ذارند کنار هم!

بگذریم.

مهم نیست.

یکم عکسهایی که صبح گذاشتم از استادیومشون بود. از مسیر، از محله، از بیخ به بیخ بودن ایستگاه مترو باهاش...

خلوت بود یکم. و من چون تمام دار و ندارم رو تو کیف دستی ام دارم حمل می کنم، جای یکم نگرانی داره همیشه.

برگشتم دانشگاه، با یکی از اساتید صحبت کردم، دم به بازنشستگی است و مشغول کتاب نوشتن. دوست داشتنی بود.

یکی دیگه هم همینطور، منتهی این دومی مبحثی را درس می ده که ارتباطی با پایان نامه من نداره و به قول خودش نمی دونم چطور اینها به هم لینک می شه. قرار شده خودش  با استاد صحبت کنه و ببینیم چه می شه کرد.

رفتم کتابخونه حضرات. کامپیوترهایی که خیلی خیلی کند بودند و سیستم کتاب داری ای که غریب بود برام. از کتابدارشون پرسیدم چی به چیه و خب فعلا راه افتاده ام. فکر کنم مشکلی پیش نیاد هرچندالان با این بی مکانی، نباید کتاب بار بزنم.

گشنمه ام که شد، پاشدم رفتم سلف. اول سلف دانشجوها را نگاه کردم، نفهمیدم منو چیه! هیییچی نمی فهمم راستش! فقط رو میزها دیدم بعضی پاستا خورده اند تو بشقاب بعضی استخون مرغ هست بعضی برنج دارند بعضی میوه بعضی ژله بعضی سوپ و همه نون، بعضی آب یا آب میوه.

دیدم نمی فهمم، رفتم سلف اساتید! به یارو گفتم در ظرفهارو برداره تا ببینم غذاهاشونو. یکی مرغ آب پز بود! سفیییییییید! یکی گوشت آب پز! آدم عق می زد! برگشتم همون سف دانشجویی! یک پسره دختره جلو من بودند مشغول لب گرفتن. گفتم نگاه! ما واسه یک همچین خبطی، چقدر باید منت بکشیم و بترسیم و بلرزیم، اینها سر میز ترتیب همو دادند!

آقا نوبتمون شد، به یارو پول دادم اونم یک ژتون داد! با بقیه پولم! نمی دونستم الان چیو می تونم بردارم چون سلف سرویس بود. از طرف پرسیدم، اونم آویزون یک دانشجو شد که بهم توضیح بده و دیدم طرف گفت ژتون کامل خریده ای از همه چیز بردار! حالا اولش لیوان آب یا آب میوه بود، بعدش نون خالی، بعدش دسر که یک کیک مانندی برداشتم، بعدش غذای اصلی ، پاستا با مرغ! رون مرغ! و بعد در نهایت یک کاسه سوپ.

خب، بد نبود. داشتم فکر می کردم اینجا هم به پوست مرغ باید عه عه گفت؟ دیروز پوست ماهی شیر را کندم و خوردم! فکر می کنم استادم با پوست خورد. خب اگه دریا آلوده نباشه، چرا که نه! پوستشو هم می شه خورد! جاتون تهی، مرغ را خوردم و پاستا را هم، بعد یک نوکی به پوست مرغه، اونجا که کرانچی شده بود زدم دیدم به به! اصل مزه اینجاست!

بعدشم، کلا که مرغ لاغری بود، بعد نصف گوشتش هم حین سرخ شده چسبیده بود به پوستش، نمی شد نخورم که! از نو، شروع کردم اینبار بخشهای خشک شده مجاور پوست را خوردن! یادم افتاده بود به سگه که بهش نون می دادم نمی تونست فرو بده! این تکه های سفت شده مرغ هم با بقیه لقمه ها فرق داشت یکم! خنده ام گرفته بود به خودم...

خب، حالا نوبت استخونها بود که لر وار، به نیش بکشم!

خخخخخخ

اینها که می گم فکر نکنید فاجعه آمیز ها! بابا تمیز و قشنگ غذا خوردم. نگران چیزی نباشید. سوپشونو هم دوست داشتم. ته ماجرا، چیزی از غذا نموند! و بهترین بخشش پوست مرغ، بعدش بخشهای ته دیگه شده کنار پوست، و در نهایت اون بخشهای نرم همیشگی بود!!!

بگذریم.

برگشتم کتابخونه که یک خانومه زنگ زد که اتاق داره. نمی دونم کی و کجا این دو سه روز شماره و ایمیل گذاشته ام. بهرحال آدرس داد و چون انگلیسی اش خوب نبود گفت راحت تره بنویسه یا ایمیل بده. تو ایمیلها بعدی فهمیدم اتاقشو می خواد 500 یورو در ماه بده منتهی همه قبضها را پرداخت می کنه و شامپو و کاندوم هم به عهده خانوم است!

:))

نمی دونم چی می خواست بگه که نوشته بود کاندوم.شاید ملحفه منظورش بود. بهرحال براش نوشتم ممنون.

Celso میز مجاور من است تو اتاق دانشجوهای دکتری. برزیلی است. همه برزیلی اند. این با بقیه فرق داره. پی گیر است و برام بارها لینک اتاق فرستاده. یکی فرستاد که 300 یورو بود و پاشدم که برم ببینمش و قرارداد ببندم. همینکه راه افتادم یارو گفت ببخشید قبلا رزرو شده است! دیگه من بلند شده بودم زدم به راه. اون زنه هم که گرون بود، موند یکی دیگه که دیشب قرار گذاشتم ولی بدقلقی می کرد. زنگش زدم ، انگلیسی نمی تونست حرف بزنه. گفت ساعت 5. ما راه افتادیم به بدبختی و پرسان پرسان 1.35 یورو دادیم رفتیم یک منطقه خلاف! یک مرکز خرید پیدا کردم یکم احساس امنیت کنم توش، یکم وقت گذروندم و 5 زنگش زدم باز ، نوشت خودش بعد زنگ می زنه!! دیدم فایده نداره، با دو یورو برگشتم!

الان مرتیکه پیام داده جمعه ده صبح فقط می تونه!

تو مترو یکی دیگه زنگم زد که اتاق داره و باباش فردا می تونه نشونم بده. حالا ببینم این اگه نشد، و تا جمعه چیزی پیدا نکردم، می رم سراغش.