بگو خیال تو شبها، کمی به رحم آید
قسم به جان عزیزت، هنوز بیدارم...
بگو خیال تو شبها، کمی به رحم آید
قسم به جان عزیزت، هنوز بیدارم...
عرق نعنا، عرق خارشتر، عرق کاسنی...
دنبال خاکشیر می گشتم، اونو نداشتم، اما این دبه های عرق توجهم را جلب کرد
فکر کردم فردا یکی اش را ببرم اداره، اونجا کم کم کم کم کم کم، با آب ساده قاطی کنیم...
راستش دلم می خواست باور می کردم اما،
به چشم من ناآگاه از عقبه ها، بلوف هایی نخ نماست!
صبر می کنیم. خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کنیم، مشخص می شه کی چه کاره است...
جالبه که یکی از تصورات غلط ما این روزها، داره مشخص می شه. این که حسن، جوری دیگه می اندیشه!
نه. حسن از زمانی که یک تار ریشش هنوز سفید نبوده، تو این سیستم بوده، پرورش یافته،
حسن، خودی است
کاملا خودی
ما خر شدیم
چاره ای نداشتیم!
خوشحالم که صف ها اونقدر شلوغ بود که نشد بهش رای بدم...
سخن ساده است. این کاندید مذاکره بود! اگه صلاح نمی دیدیم مذاکره بکنیم، به اون یکی رای می دادیم!
مگه نمی فهمیدیم؟!
یک سخنرانی از هیتلر گوش دادم، وااااااااقعا تاثیر گذار حرف می زد! بلافاصله بعدش یک آهنگی از یکی دیگه اجرا شد. قیاس که می کردی، خواننده در قیاس با هیتلر، ریده بود به خودش! کلیپ هیتلر به مراتب قشنگ تر بود...
فردا، اور مرداد ماه است. هیچ افق روشنی تو اداره نیست. هیچ!
به یمن فرصتی که پیش اومد یک نرم افزاری را یکم انگولک کردم و یک چیزی که ازش بلد نبودم را یاد گرفتم. خیلی حال داد! تو رزومه ام نوشته بودم فلان نرم افزار را بلدم اما، واقعا نمی دونستم همچین قابلیتی هم داشته است. یک سوال ساده باعث شد برسم بهش. تصور کنید یک زمین خشک داریم. یک بشکه که تهش را بریده ایم، بذاریم رو زمین، پر از آبش کنیم و یک شیر آب وصل هم کنیم و اونقدر بازش کنیم که سطح آب تو بشکه همیشه ثابت بمونه.
حالا، خیس شدن زمین زیر بشکه را، تجسم کنید!
عین دامن، اول باز می شه
اما، آیا همونطور هی باز می شه؟!
یا از یک عمقی به بعد، جمع می شه؟
با همه سادگی، مدل کردنش، جالب بود1
جواب سوالمو هنوز هم خودم نمی دونم. نرم افزارم قاطی کرد! فردا اجراش می کنم.
یک دیزی سنگی کوچیک دارم، دو سه تا مشت عدس ریختم توش، یکم زردچوبه، نمک و روغن
مملو از آبش کردم و گذاشتم که انشاالله یک عدسی بی گوشت درست بشه واسه شام!
چه می دونم. عدس پخته می شه دیگه. قلم ندارم، گوشت تکه ای هم حال نمی کنم بندازم توش
بر مجلس وعظ سایه گستر
از دفتر عشق نکته می راند
و افسانه عاشقان همی خواند
خر گم شده ای بر او گذر کرد
وز گمشده خودش خبر کرد
زد بانگ که کیست حاضر امروز
کز عشق نبوده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز
نه داغ بتان کشیده هرگز
برخاست ز جای ساده مردی
هرگز ز دلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده دهر
کز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گم شده را بخواند کای یار
اینک خر تو، بیار افسار
این را ز خری کزان دژم نیست
جز گوش دراز هیچ کم نیست
درین زمانة بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای اینهمه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست...
حبیب
کتلت درست کردم. خوشمزه بود. بخصوص لقمه های اول!
ماشینم حدود 350 هزار تومن خرج برداشت! خدایی تسمه تیم هم چیزی اش نبود! اقلا چهل هزار کیلومتر دیگه راه می رفت!
بهم گفت اینو بعد از 60 هزار کیلومتر، یا سه سال، هرکدوم زودتر پیش اومد، عوض کن.
فن کولرم جام کرده بود. می گفت داغ شده قلع داخلش ذوب شده و چسبندگی داده! من چه میدونم.
در را هم درست کردند
از حوالی چهار و نیم تا شش عصر نشسته بودم منتظر. مردک دیده بود من منتظرم منتهی، ماشین رو نمی داد. ایستاده بودند حرف زدن! عوضی ها!
حدود 400 هزارتومن، پیش بینی هزینه کرده اند برام.
تسمه تیم عوض شده
فن کولرم را تعمیر کرده
برق رادیو ضبطمو وصل کرده
و الان داره پمپ قفل در را عوض میکنه
همسایه ام اینجا کار میکنه و انگار دنبال کار بوده. گویا تعمیر فن، بجای تعویض، سفارش ایشون بوده. صبح موقع پذیرش هم یکی میخواست هی کار زیاد کنه،این هی میزد به من که نمیخواد! خلاصه، یکبار هم پارتی به کار ما خورد! امیدوارم سرش شده باشه!
تو اتاق انتظارم. چایی برامون آوردند!!! قبل اومدن داشتم میگفتم با این اوصاف کاش ناهار میدادند! دیگه 400 هزار تومن اگه سی هزارتومن هم بیشتر بشه. محسوس نخواهد بود!
حدود 400 هزارتومن، پیش بینی هزینه کرده اند برام.
تسمه تیم عوض شده
فن کولرم را تعمیر کرده
برق رادیو ضبطمو وصل کرده
و الان داره پمپ قفل در را عوض میکنه
همسایه ام اینجا کار میکنه و انگار دنبال کار بوده. گویا تعمیر فن، بجای تعویض، سفارش ایشون بوده. صبح موقع پذیرش هم یکی میخواست هی کار زیاد کنه،این هی میزد به من که نمیخواد! خلاصه، یکبار هم پارتی به کار ما خورد! امیدوارم سرش شده باشه!
تو اتاق انتظارم. چایی برامون آوردند!!! قبل اومدن داشتم میگفتم با این اوصاف کاش ناهار میدادند! دیگه 400 هزار تومن اگه سی هزارتومن هم بیشتر بشه. محسوس نخواهد بود!
باریک الله، ماشینهای صفر را قبل تحویل، حسابی میشورند جلو چشم طرف،
گویا بعدش پلاک میچسبونه
پسره بز، ماشین رو با کاپوت بالا، از تو تعمیرگاه آورد بیرون برد کارواش!!!
تابدار شدن کاپوت هیچ، اصلا دید نداره الاغ!
دخترش ،سال دیگه کنکوری است و با پر رویی تمام، می گه بابامو راضی کرده ام بفرستتم خارج! که کنکور ندم!
آی من حالم بد می شه از این آدمهای مرخخخخخص!
یکم براش حرف زدم. یکم بهش اطلاعات دادم. یکم توجیهش کردم که تو چه از کنکور خوشت بیاد یا نه، زندگی نمیاد دنبالت! حتی اگه کنکور ندی هم کسی نمیاد دنبالت! این آرزوهای احمقانه رو هم از کله ات به در کن!
بهش می گم اگه حتی بتونی که بری، الان باید دو برابر همکلاسی هات زور بزنی، که اقلا زبانتو به سطح مطلوبی برسونی، نه که روزانه پونزده ساعت استراحت کنی فقط!
نمی دونم. اعصاب منو خراب می کنند این بچه های ناز پرورده
حالا دیگه بیان یا نه، بدن یا نه، بکنند یا نه، من واقعا نه می دونم نه برام مهم است و نه دنبال می کنم.
سرکه سفید خریدم، یک بشکه! عدس و نخود و رطب هم اضافه کن، جمعا 21600 تومن!
دوغ گوسفندی گرون شده بود. کیلویی 1700 می داد. می گفت چشمه هفته قبل خشکید، الان تانکر 2000 لیتری آب را می خرم 80 هزار تومن، می دم گوسفند می خوره... تازه طرف گفته راه خراب است، باید 100 هزار بدی...
به رضا و رغبت دادمش. درکشون می کنم. دویدن و نرسیدن، طالع قوم به استضعاف کشیده شده ای است که اموالش را خاوری و زنجانی و غارتگران خانوادگی بگیر تا مستمری بگیران سوریه و لبنان و ... چپاول می کنند. کی باشه که جام زهر پر بشه باز...
حدس می زنم مرگ نخودچی فروش آبادی نزدیک شده است. تقریبا هر هفته ازش نخودچی می خرم. می برم اداره، رو میز هست، هرکی می رسه بر می داره. از بیسکویت و پفک و باقی فراورده ها به نظرم بهتر است. ارزونتر هم هست! با پنج هزار تومن می شه یک هفته یک اداره را نخودچی خوراند! پول یک بیسکویت بی کلاس است این عدد!
پیرمرد، از اون زهرمارهای روزگار بود، می گم مرگش نزدیک شده، امروز بسیار بسیار بهم احترام گذاشت! اول که کلی تعارف کرد من اول وارد دکّونش بشم و بعدش که خرید کردم چقدر تشکر کرد ازم!
کسادی کسب و کار...
نمی دونم آيا باید بگم آدمیزاد، قدرت درک و حس و لمس ماورا را داره، یا باید بگم وقتی یک فکرهایی ذهنت رو پر می کنه، اون افکار صورت واقع به خودش می گیره! من پریروزها به شدّت دلشوره داشتم و حس می کردم هر آینه ماشینم خراب می شه! تصور کن، ماشین کاملا درست، من دلشوره ای عجیب داشتم به مدّت یک روز تمام...
فردای ماجرا، سوار ماشین که شدم، کولرم روشن نمی شد!
اینکه یک خراب شدنی را از قبل از وقوع حس می کرده ام، یک گزینه است
این که تو فکرم انتظار داشته ام چیزی خراب بشه، و بخاطر فکر من کائنات قطار شده اند که ماشین خراب بشه، گزینه ای مخالف امر
واقعاً نمی دونم!
بهرشکل، فردا صبح ماشینمو می ذارم نمایندگی. باید تسمه تیم عوض کنه که خیلی نگرانشم (71000 کیلومتر راه رفته) بعد کولر را عیب یابی کنه و فن کولر را راه بندازه، قفل در عقب ماشینمم از زمانی که مراسم پدر بود این زن و زولی ها خراب کردند. از بس قبل از باز شدن قفل، زور زدن بهش و با شونه کوبیدند و ...، الان فرررررررررری صدا می ده قبل باز یا بسته شدن...
ماشین است دیگه. خرابی داره...
رفتم نونوایی. یک عالمه زن، نون خونگی می پزند. و براشون سوال شده که چرا من هفته ای می رم دکونشون، و چرا اینقدر کم می خرم! بهش می گم من روزی یک نون می خورم! می گه پس بقیه نون نمی خورند؟!
خب چی بگم؟! بقیه کجا بودند!
تازه روم نشد بهش بگم نونت کلفت استف حال نمی ده موقع خوردن!
نون جو هم پخته بود. کوچک و سیاه و سفت! نمی خورم وگرنه می خریدم ازش...
مربوط به یک قرارداد اجاره بود
هرچه گشتیم اجاره نامه را پیدا نکردیم. معلوم نیست پدر بزرگوار کجا چپونده بود اجاره نامه را
این اداره مالیات هم که ماشاالله از آخوند بدتره! مشخصات شما رو که می گیره مشخصات مستاجر را هم می گیره که بعد بره سراغ طرف!
خب حالا که اجاره نامه نیست من مشخصات کیو بنویسم و یقه کیو بدم دست اداره مالیات؟
یکربع سعی کردم که یک کد ملی جعل کنم،
نشد!
یعنی یک رقم، دو رقم، سه رقم هرچقدر از کد ملی خودمو پس و پیش کردم که بلکه مال یکی در بیاد، بعد اسم و فامیلی الکی هم براش بدم و لذا کلا با شخص موهومی طرف بشه اداره مذکور، نشد که نشد!
همون دم می فهمید که کد ملی، غلط است! در واقع با الگوریتم اینها خوانا نبود و من نمی دونم الگوریتم کدگذاریمون چی بوده است! جالب بود برام!
نهایتا بعنوان مستاجر هم مشخصات خود ابوی را پر کردم! این گزینه بهتر بود از بقیه! چطور آخوندگرامی همه پاداش ها رو وعده سر خرمن می ده به جهان آخرت؟ حالا یک قلم مالیات را هم برن جهان آخرت اخذ کنند!
نوشته بود روحانیون گران فروش ترین تجّار عالمند، چیزی را می فروشند که کسی ندیده و موعد تحویل به پس از مرگ موکول شده است!
مطمئن نیستم معجزی کرده باشه. قبلا که با بقیه شوینده ها می شستم هم همینجور تمیز می شد. فکر کنم باید بیشتر بشورمش. با چی، خیلی مهم نیست.
بعدش رفتم نظام مهندسی یکی دوتا گزارش تخلف پر کردم. بردم شهرداری و رسیدشو برگردوندم نظام. نگو باید کپی هم می گرفته ام! یادم رفت. یعنی بلد نبودم. حالا یک روزگاری دیگه، می رم سراغشون. دو هفته دیگه.
یک سری هم به بانک صادرات زدم تلفن بانک ازش بگیرم. یک قر جدیدی اضافه کرده بودند که هرکی دخول می کرد باید می رفت تاییده کد ملی می گرفت و یک کف دست کاغذ چاپ می کرند براش. مسخره است این حجم انبوه کاغذ که تو ادارات مصرف می شه بیخودی.
تو تمام این موارد کولر روشن نمی شد ! فن کولر روشن نمی شد در واقع. کباب شدم تا اومدم آبادی!
کارها که تمام شد رفتیم با آبجی خانوم پیرهن و پارچه خریدیم واسه داداش و زن داداشمون. مادر خانوم آق داداشمون رحمت خدا رفت و دو هفته دیگه چهلم، باید براشون لباس رنگ شاد ببریم که دست از عزا داری بردارند، انشاالله!
یک و نیم متر پارچه خریدم، 135 هزار تومن شد. مطمئنم سه برابر این ازش می گیرند که لباس بدوزند براش! ولی خب اندازه ها را که من نداشتم نمی شد لباس آماده بخرم. عموما شال رنگی می خرند ولی فکر کردم چقدر شال! بعدشم این بنده خدا خیلی به درد ما خورد و برامون کار کرد، دوست داشتم بدونه که می فهمم...
دیگه اومدیم آبادی و سر ظهر کلی خرید کردم واسه خونه. گوجه، هندونه، هلو، شلیل، خیار، سبزی خوردن،...
هلو ها، طعم بهشت می دن! عاااااااااالی! رسیده، آبدار!
بخورید پیش از اون که بگن براتون بد است ! پدر روزهایی که تو بیمارستان بود، پرتقال می خواست، می گفتند یکی براش لازم است، دوتا بشه می کشتش! نمی دونستم این چه کوفتیه که با یک پرتقال بالا پایین می ره، با یک موز به هم می ریزه. می دونید؟ پتاسیم؟ نمی دونم. یک چیزی، بدجوری قر میومد...
یک گروهی بلندگو و ... قطار کرده بودند، مراسمی بود،
و خوشبختانه روضه خون نبود!
یک کاست رو بارها و بارها و بارها گذاشتند
سوره قیامه
لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ «1» وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ «2» أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ «3» بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ «4» بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ «5» يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ «6»
تهدید، چه از طرف خدای تعالی باشه چه حتی از یک موجود کم خرد، بهرحال ترساننده است.
اولی با قدرتش و دومی با جهالتش، هر آینه تهدید را عملی می کنند
و این تهدید خدای متعال، واقعاً تو دل آدم رو خالی می کنه!
آیه 3 و آیه 4، بخصوص
فکر می کنی استخوانهات رو جمع نمی کنیم؟ میتونیم سر انگشتانت را هم دوباره بسازیم!
سر انگشت!
یعنی جمعمون می کنه،
به حسابمون رسیدگی می کنه !؟
آدم باشید! از دینی که خلاف عقل بهتون حکم کنه، دینی که مجوز قتل و غارت بهتون بده، زر اندوزی را مجاز بدونه، دست بردارید از چنان دین منحرفی اگه هست
تو اداره، بارها پیش میاد که همکارها به شدّت دنبال وام اند. دنبال خرید اند، دنبال نجات پولشون از دست فلان موسسه اند، دنبال ...
راستش یک گاهی دیدن این حرکات خیلی حالمو می گیره. واقعیت اینه که به ازای این تلاشها، اونها جلو می افتند و من که حال این کارها رو ندارم، ازشون فاصله می گیرم. فاصله هایی غیرقابل جبران.
منتهی، یک گاهی فکر می کنم برای چی؟! خونه که دارم، ماشین که دارم، به حد کافی پس انداز دارم، چرا باید له له بزنم؟ مگه نه اینکه هر آنچه پدر از خودش گذاشت امروز شده وبال من؟ دزد نبره، مالیاتش رو بدم، چطور تقسیمش کنم، چه و چه و چه
می خوام چکار من؟ مگه چقدر مونده به آخر عمرم؟!
نمی دونم...
یک وقتهایی می بینی ملک، سر به آسمون می ذاره آدم تصور می کنه دیگه هیچوقت نمی تونه فلان ملک رو مالک باشه. بعد جنگ می شه، خشکسالی می شه، یک اتفاقی می افته که ملت از خداشون هست همون ملک رو به دوزار بفروشند، کسی نمی خره...
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست!
و طبق معمول، مرتیکه دللللاک، نوبتهاش منظم نیست.
بازم بهتر از مطب دکترهاست...
خدایا شکرت
نشناختمت
برخلاف شما، برای من سخت میگذره
و برخلاف تصورت، من اصلا زرنگ نیستم.
بهرحال منم از کارشما سر در نیاوردم.
پایدارباشی و شاد
چه کنیم ای وی؟!
جالبه این:
سمیرا با یک پسر دبیرستانی رل میزند😍
او هر روز تعداد زیادی استوری عاشقانه با متن های
《 زندگیم آقاییم》
《 من با تو معنی تازه خوشبختی را پیدا کردم》
《 همیشه کنارم بمان مرد خوشتیپ من》
و امثالهم میگذارد و دهن فالوور هایش را به گا*یِ سگ میدهد.
او از هر چیزی که دوست پسرش برایش بخرد استوری میگذارد، به عنوان مثال وی عکس یک آدامس شیک را با متنِ 《 سوپرایز آقاییم😍🙈》
را استوری میکند تا ک*ونِ دوستانش را بسوزاند.
یک هفته بعد آن ها کات میکنند.
سمیرا اکنون با استوری های چس ناله اش دهن فالوور هایش را گا*ییده.
آن ها فی المجموع یک هفته باهم بودند اما سمیرا جوری چس ناله میکند گویا یک عمری باهم بوده اند.
او این چس ناله ها را ادامه میدهد تا زمانی که یک پسر ابتدا به عنوان داداشی به دایرکتش برود و آن را دلداری دهد، و چند روز بعد رل بزند و این چرخه تکرار شود.😐😐
اپیلاسیون کل بدن
باموم 25000
باخشاب30000
بادوش آب گرم
099103635..
فکرکنم بعضی جاها خیلی درد بیاره! نه؟!
الان پتو انداختم و خوابیدم
آسمون تاریک، اما پر خاک انگار ...
دست کشیدم کف تراس،یک وجب خاک!
جمع کردم اومدم داخل! چقدر خاک استنشاق کنه ادم؟
یکی از فامیل رفته یک خونه بخره. تو اصفهان. پرسان پرسان داشته اند آمار محله را در می کرده اند که یک زوج خوشبختی از یک خونه در میاد. آمار محله را که می گیرند بینش تصمیم میگیرند راجع به شغل همدیگه هم اطلاعات کسب کنند. زرتی می زنه و اون طرف، همکار من از آب در میاد!
حالا دیگه محله را ول کرده اند، عقب سر من و فلانم جلسه گذاشته اند!
خب اصلا من ببرّم بدم گربه بخوره، ول می کنید؟!
بابا، زشته بخدا! ازدواج را هم بذارید جزو امور شخصی! شاید یکی نخواست، یکی نتونست، یکی نداشت! اصلا آقا من دودول ندارم! نمی تونم که بذارم رو میز که! می شه؟ ندارم! زن نمی گیرم! ول کنید!
عجبا!
بیاه! الان یکی میاد می گه پس اون که من خوردم چی بود!
این یعنی چی، آدم معمولی؟!:
" ... تازه وقتی 17 ساله که بودم عاقل بودم. اما تو خیلی عجیبی نویسنده وبلاگ،خیلی عجیبی، هیچوقت نتونستم بشناسمت هیچوقت هیچ ادعایی هم ندارم، هیچ ادعایی، تو خیلی عجیبی خیلی..."
من از قضا، هیچ پیچیدگی ای ندارم. صاف صافم. رک و راست!
امروز داشتند می گفتند که منو تنها نمی فرستند سر فلان پست.
رفقا می گفتند شرکت به شما اعتماد نداره! اینه که فلانی را هم می فرسته.
صراحت گزنده ای بود اما، راست بود.
می دونید، بخاطر ناتوانی من نیست که اینطور شده است. بخاطر صراحتم بوده است!
من تو سابقه کاری ام پروژه هایی را هم مدیریت کرده ام. بجز سرپرستی نظارت یک شهرک بزرگ، مطالعات تا ساخت یک سد بلند را هم داشته ام! تمام و کمال خودم به انتها رساندمش. این که اینها منو مستقل به سمتی نمی گمارند، بخاطر اینه که مثل ترامپ، صاف و صریح و چکشی و بی تعارف ام. این که وقتی چیزی به نظرم درست اومد، تو چشم مدیرعامل هم می گم. من مدیر عامل آب یاسوج را جلوی کل کارمندان اداره اش ضایع کردم! جوری که از شدت عصبانیت زمین رو گاز می گرفت و حکم اخراجمو داد!
سابقه نداره این کارها. نمی دونم چقدر تو روابط کاری درگیرید. مدیرعاملی که میاد و منو بعنوان سرپرست مطالعات تا ناظر عالی و طراح اصلی یک پروژه ممنوع الورود می کنه به پروژه، بیش از حد عصبانی شده است! و من این کار را تنهایی کردم!
می خوام بگم تعجب می کنم که می گی من عجیبم و نشناختی و الخ. اگه منو نشناخته باشی، بقیه را هرگز نخواهی شناخت چون به مراتب سیاست ورز تر از من اند.
بهرحال، دلم می خواست می دونستم دقیقا کدوم رفیقمی. بخصوص با اون بخش از نوشته هات که اینجا نیاوردمشون.
دلت خواست معرفی کن. یک حدس بیشتر ندارم، اگر حدسم درست باشه، دوست دارم یک چیزی را برات بگم. یک مساله بین من و شما، دقیقا! مربوط به سالها قبل
"دارم اتفاقا، از اونا که تو حسرتش موندی، از اونا تو داستانای شیطانیت مینویسی{خوب میدونی از چی حرف میزنم، اسم منو به لجن کشیدی، اسم شوهرتو تو داستانات بنویسی بهتره}، اما مال صاحبشه، مال کسی که لیاقتشو داره هم اینکه که به سایزش هم میخوره،شما هم بهتره به مال خودت بسنده کنی، چشم طمع از مال دیگران کوتاه کنی نابغه، حیف اون هوش که خدا به تو داد، حیف...."
علما را ببینید الان، هیچ راغب به لقای پروردگارشون نیستند حتی. امید به زندگی شونصد برابر عوام. عطسه میکنه فوری زین میکنه میره فرنگ واسه درمان! اینها همه نیست جز به برکت پولداری! حتی قدرت نه، پول! هرچند پول همون قدرته،حتی...
طرف بعد یک سال، 500 هزارتومن هزینه های شارژ و آب و برقشو پرداخت،
آی حال من مثبت شد ازین کار!
صبح اطلاعیه چسبوندم پشت در واحدش که دیگه نمیتونیم خرجتو بدیم!
یکساعت بعد پول را داد!
بگو ابله! تو.که میدونی باید بدی، و میدی، آبروتو چرا وسط میذاری! خب بده عین ادم به زبون خوش
پیشنهاد شده 23 روز در ماه، برم کارگاه،شب بخواب.
اگه حقوق مصوبش را بدن،
میرم!
وگرنه که هیچ.
ولی اینها حقوق به کسی نمیدن...
یکم کشمش داشتم، هوس کردم عدس پلو بپزم با کشمش،
دیشب.
وقتی غذا را دم کردم یادم اومد، کشمشها یادم رفته کلا!
می شه؟!
شب بخیر