من و خدا
اومدم آبادی.
معلوم نبود هوا گرم است یا سرد. گاهی کولر جواب نمی داد، گاهی تا دم سرماخوردگی، عطسه ات می گرفت!
تند اومدم
کسی اگه قبلا کنار دستم نشسته باشه کاملا متوجه می شه این روزها،
عصب ندارم!
فششششششششار رو سر پدال گاز!
بووووووووووووق!
فحش زیر لب!
خوب نیست. می دونم ناخوب است این احوالات.
ولی بهرحال، اینه.
از شانس ناخوش ما، خونه که رسیدیم آب قطع شده بود و برخلاف همیشه، روم به دیوار، من به شدّت نیاز داشتم به آب
دو ساعت خوابیدم،
خواب با جیش هم که میدونید،
مصداق شکنجه است!
تمام وقت خواب می بینی یا لب دریایی،
یا تو استخری،
یا یک شرایطی که قشششششششنگ می شه رها کنی خودتو!!
بعد نمی شه!
خلاصه ساعت شش بلند شدیم دبه ها رو ریختیم پس ماشنی و رفتیم بیرون.
تمام ملت همین کار رو کرده بودند!
یک چشمه ای تو آبادی ما بوده و یک استخر آبی، به افتخار همون استخر، به کل خیابون منتهی به این اجزا می گن خیابون استخر. خلاصه رفتیم، شیرهای آب شرب که خشک بود، از اون چشمه اسبق که الان معلوم نیست آبش داره از زمین می جوشه یا یک لوله موله ای کف زمین قایم کرده اند، دو تا دبه آب آوردیم،
های وای ! خدایا شکرت! من اگه یک روزی داعشی بشم می دونم باید آب رو قطع کنم تا ملّت فی الفور بمیرن!
خدایی، صحنه های رقت انگیزی بود. پیرمردی که به زور زورش به یک سطل می رسید و نتونسته بود بیاد سرچشمه، از همون جوب کنار خیابون (که از همون آب استخر داخلش روون بود)، یک سطل برداشته بود، منتظر بود که ماشین ها راه بدن، ببره خونه اش. لابد جیش داشت اونم. نمی دونم...
من به نظرم، خدا انسان رو آفرید، اشرف مخلوقاتش کرد، بعد اونو به استهزا گرفت!
گاهی، آدم صحنه هایی از این اشرف می بینه که دلش به رحم میاد فقط.
دلش می سوزه فقط.
دلش می خواد خدا رو خفه کنه با این سنّتهای املا و استدراج و الخ!!
نمی دونم. من اگه خدا بودم چرخه آفرینش رو از ته به سر می ساختم:
پیری، میانسالی، جوانی، نوجوانی، کودکی و تمام!
قبر، نقطه شروع انگیزش آدمیان و بعد، در نطفه ای نهان!
ازدست دادن اموال، به ازای بدست آوردن نیرو و نشاط جوانی!
کودک شدن
دلچسب شدن!
محبوب شدن، به جای از چشم افتادن !
نمی دونم
من که خدا نیستم...