درد مشترک

عصری، رفته بودم تو شهر، 

سر یک چهارراه، پسر همسایه رو دیدم که دنبال دو تا دختر راه افتاده و داره باهاشون وارد ارتباطات می شه

دخترها هم پایه بودند. از اونها که عنقریب، اگه نه لنگ دوتاشون، اما لنگ یکیشون هوا می شه.

به روی خودم نیاوردم هرچند هر دو همو دیدیم و شاخ به شاخ، رد شدیم.

این، همونی است که به دخترهمسایه گیرداده بود. ظاهرا کار پیش نرفته داخل، زده به خیابون.

نمی دونم بگم آب مشکل نسل امروز و فردای ماست،

یا بگم تنهایی!

نمی دونم.

انگار اینها  خیلی چیزهای دیگه...

 

اینکه من سواد سیاسی ندارم که خب درست اما

اینم که بهمون گفته می شه پاتونو قد گلیمتون دراز کنید،

چون درازی اش رو با تبر قطع می کنیم،

خب، بعنوان کسی که دردش می گیره و عفونت می کنه زیرتبر،

نظرم اینه که جایی که زورمون نمی رسه، زبون درازی نکنیم!

یقین دارم که ما آخرش در مقابل زور، عقب خواهیم رفت! چون زورش خیلی زور است!

 

شبتون خوش

گرمک

...

می گه گرمک کیلویی 4000 تومن

هندونه 1600

یعنی یک کلاه به سر که حتی قیمت گرمک را نتونه کنترل کنه، باید نه با بیل، که با تف، دفنش کرد!

من می تونم بخرم. هنوز من می تونم. اما وقتی می رم تو مغازه و می بینم انگار خاک عالم به سرش شده، اعصابم خراب می شه. این که آب نیست و به طبع میوه باید گرون بشه، قابل درک است. وقتی آب نیست، محصول کشاورزی باید گرون بشه. اما اینو کی گرون می کنه؟ بنگاه، یا کشاورز؟ کشاورز که هر از چندی یا باغشو به آتیش می کشه یا گوسفند می اندازه رو کشته اش. کجای این معادله چی کم داره که وضع این شده است؟!

 

پسر چاوز خودشو از صندوق در آورد، باز!

بگو نامرد، شش سال گذشته چه کردی که برای شش سال آینده هم قول می دی که انقلاب(!) را تداوم بدی؟!

تو اخبار خوندم که یک عده زیادی بر اثر مصرف قارچ وحشی مسموم و حتی دو نفر کشته شده اند. اینجا قارچ وحشی نبود، قارچ گلخونه ای خریدم به کیلویی 12500 تومن، ماکارونی درست کردم باهاش، بلکه بمیریم راحت بشیم!

والله!

 

فامیل همسایه، کبدش از کار افتاد و، 

مرد!

زگیل کبدی و الخ هم نبود! متخصصین زگیل شناس تلاش مکنند.

دوهفته بعد مرگ شوهرش، طرف فوت نمود! به این میگن اخش، لابد.

 

هیچوقت فکر نمیکردم به اینکه بدم یک اورولوژ، کله خودمو معاینه کنه بجای کله اون😂😂😂😂😂😂

رفقا از دیروز چشم راستمم قرمز شده یکم. فکر میکنید چه مرگشه؟ لطفا حتما ربطش بدید به دشمن ! یا به روابط جنسی آزاد بقیه! ( چون خودم که ندارم،ولی گویا بقیه...)

لبهام، دااااغ است و سوزان!

یک باسن خنک سفید دون دون میخواد😂😂😂😂

چرا باسن؟

چون خنک ترین جای شماست ( با مادینگان بودماااا😒) بچه ته رون نکشی پایین برام!

خدایی حس میکنم لبام داره میسوزه. کاش گذاشته بودم تبخال رو بزنه خالی بشه! رنگش کبود تر میشه بعد این ماجرا...

چه باید کرد؟ چه مرگمان؟

 

اقا اینبار نونی که خریدم، بوی عطر میده! عطر نون! وحشتناک بوی خوش گندم ازش میاد! جاتون تهی

ناشی

بعد از خیلی سال، یک پسر ابلهی از دوستان، نیت کرد ازدواج کنه

خدایی هم بچه خوبی است حالا بماند که من بخاطر اختلاف سنی، لابد، حوصله اش را ندارم، اغلب

یک بنده خدایی را بهش معرفی کردیم و فهیمه براش شماره گرفت و اینها کانکت شدند و روابط بالا گرفت، بعد دیدم رفیقمون جا زد.

هرچی گوش دادیم که معلوم نشد دقیقا مشکلاش کجاست تا امروز با فهیمه حرف شد، گفت طرف اومده می گه من کلا سه بار با این ضعیفه قرار گذاشتم که بیرون همو ببینیم یکم آشنا بشیم با هم، هر سه بار، یک بزرگتری از خانواده اش هم بود!

می گم یعنی اومدند باهاش سر قرار که ییهو دختره را گاز نزنه؟

می گه نه، منتهی یکبار باباش آورده رسوندتش سر قرار و سلام علیک کرده و رفته،

یکبار مامانش آورده رسوندتش،

لابد یکبار هم داداشش بعد از قرار اومده دنبالش!

یعنی دختر اینقدر ابله تو این دوره زمونه کم گیرمیاد. حتی شاید نیاد!

خب ابله! نه به دار است نه به بار، شما رفتی خونه مطرح کرده ای که چی؟ این پسر الان دیگه تخم نمی کنه بیاد نزدیکت چون می دونه از همه جوانب و اطراف تحت نظر است و اگه ییهو نخواد باهات ادامه بده لابد همه فک و فامیلت می ریزند سرش که دخترما رو دستمالی کردی بیا ببر!

بابا، بالغید، بذارید ببینید اصلا چی به کجاست، بعد!

یعنی شما اگه نتونی راجع به اینکه فلان شازده خوشایندت هست یا نه خودت تصمیم بگیری و از همون اول بابا و ننه ات کمکت کنند که هنوز بالغ نشده ای که! غلط می کنی می ری سر قرار. تازه، مگه بحث خواستگاری بوده که این کار رو کرده ای! خواسته باهات آشنا بشه! بفهم!

حالا با اینهمه که ظاهرا هم باباهه هم مامانه هم داداشه پسندیده اند و مجوز ادامه ارتباط را داده اند، خانوم تحت اثر فراختشون، این طفلک را سر می دوونه! می گه زنگش می زنم که میای بیرون؟ می گه حالا گرممه، حالا خستمه، حالا از حموم اومدم خیسم، حالا الخ، حالا دولخ!

شتر!

خدایی حیف بعضی ها واسه بعضی دیگه ها!

حالا همینو می بینید اینجوری می کنه، پسون فردایی یک کارهایی می کنه آدم شاخش در میاد!

 

راجع به سدهای باطله کسی چیزی می دونه؟! 

کار مهندسین معدن است، گویا

پیتزا

پیتزا پیتزا خیابان فروردین...

ده تا جای نشستن داره،فقط، 

نور و انرژی خوبه، اما، 

نمیدونم. من که سیرم. ..

رفتم دستمو بشورم،خانونه رو سنگ توالت سه متر پرید هوا😂😂😂

نمیدونستم خدایی...

بهم بگید، لطفا، چطور می تونم مساحت یک زمین را با استفاده از جی پی اس گوشی موبایلم پیدا کنم.

دستگاه GPS گارمین تو شرکت داریم و با اون بلدم منتهی، رو گوشی آیا باید چیزی هم نصب کنم یا فقط با روشن کردن چی پی اس می تونه مسیر حرکتمو TRACKکنم؟

 

بیعت با تتل!

داشتم شربت درست می کردم، بعد یادم اومد که یک موضوعی رو باید حتما بگم!

یکراست اومدم به ضرب و زوری وصل شدم که بگم آقا، من،

آقای امیرتتلو را دوست می دارم!

خعلی موجود نازی است. اصلا هم دیوانه نیست! برعکس، من فکر می کنم که از اون باهوشهای روزگار است که هوش زیادی زده به سرش و شاید هر از گاهی هم کارهایی بکنه که تو دیوانه ها ردّشونو می بینیم اما، این آدم قطعا یک نخبه است در نوع خودش!

اینستاگرام یک مصاحبه ازش گذاشته بودند، راجع به اون ملاقاتش با آن مرد صحبت می کرد. ازش پرسیدند پولی هم رد و بدل شد، گفت نه، همون دیدار را هم گردن نگرفتند! گفتند این اومد تو پاویون ما را گروگان گرفت! گفتند این دیوونه است!

فکر کن! این آدم اگه حتی دیوانه هم بود، 

بهرحال از جیگیلی جیگیلی اش بگیر تاااااااااااا آهنگ ممنوع، به دل من می شینه. درسته که پیرایش می خواد، مثلا همون آهنگ ممنوع واقعا لازم نبود اونهمه تنوع مطلب توش باشه منتهی، بعنوان کسی که یک عالم ترکش کرده اند و تنهایی داره زور می زنه و حمایتی ازش نمی شه، همکاری ای باهاش نمی شه، فکر می کنم ازش بشه قبول کرد.

بحث، با الاغ ممنوع!

"این فراز آهنگ ممنوع امیرخان تتلو است

آدمِ بی رگ ، بی خاصیتِ ! مثه شوتِ تو تیرک ! هه

واسه همینه که هنوز هیچ هیچیم !

واسه اینکه پشتِ هم نیستیم ، سَرِ بردن همو میپیچیم !

ولی دیگه این کارا ممنوع !

ممنوعه ، دیدنِ صورتی که سالهاست مایه ننگِ تَن بوده !

ممنوعه ، اونکه دو رنگه و پُرِ عقده و کمبوده !

گناه و فکرِ بهش ممنوع ، اصن با آدمِ بد چشم تو چشم ممنوع

رفتارای زشت ممنوع ، دیگه داره فازِ بد کلِّ کشور روم

اونی که رفته عشقَم بود ، نمیدونم که کی کجا بهش فهموند

که ما دوتا دیگه مالِ هم نیستیم ، رفت منم دندَم نرم و چشمَم کور

غُر ممنوع تو قرمه گوشت ممنوع ، دل بکن از هرچی گوسفند بود

یه سری درد مالِ بَدیامه ، یه سری هم یادگاری از یه دوستَم موند

حتی بغل و بوس ممنوع ، حرفارو میشه از رو پوستَم خوند

رفتارای لوس ممنوع ، آره اینجا تاریکه اما اونسَر نور

حرص ممنوع باید مثلِ سگ بدویی ، بدو بدو ، پاداش و ارث ممنوع

گنده مالِ فکرِ وگرنه هیکلِ گنده که تو خرس هم بود

دروغِ کوچیک و بزرگ ممنوع ، پریدنِ با گرگ ممنوع

مار ممنوع نیش زدنِ یار ممنوع ، رفتار مثه سوسمار ممنوع

ممنوعه ، دیدنِ صورتی که سالهاست مایه ننگِ تَن بوده !

ممنوعه ، اونکه دو رنگه و پُرِ عقده و کمبوده !

من خیلی وقته که اینم ، خیلی سخته ببینم

یه سری جامَن که حقِشون نی تا کِی بی وقفه بشینم

غیرِ مجاز ما نیستیم اونیه که لای درزِش موش میره

همونی که هیچ کار بلد نی نشسته و فقط گوش میده

مجاز دلِ منه ببین غیرِ مجاز ما نیستیم

خیلی وقتَم هست نخوردیم استیکِ گراز با ویسکی

رسیدیم اینجا با پیسی محکم پا حرفا وامیسیم

سَرِمونَم که پایینِ جلو همه تو نخِ پُز و این حرفا نیستیم

بُز شاخِش خوبه و شیر دِلِش پس بزدل نباش و الکی جیغ بکش

بفهم ، خودتو نزن به خریَت که همه چیو نشون میده رنگِ پریدَت

ترس ، نفرین و عاق ممنوع ، حبس تو اتاق ممنوع

حرفِ مفت و غیبت و غرور و بحث با الاغ ممنوع

ممنوعه ، دیدنِ صورتی که سالهاست مایه ننگِ تَن بوده !

ممنوعه ، اونکه دو رنگه و پُرِ عقده و کمبوده !

ممنوعه ، دیدنِ صورتی که سالهاست مایه ننگِ تَن بوده !

ممنوعه ، اونکه دو رنگه و پُرِ عقده و کمبوده !

 

عطش پیتزاوی من فرو نخفته هنوز...

امشب،افطار، خودمو به پیتزا فرا خواهم خواند!

دستم رو سیمهای ساز، هرز میتابه. هنوز نتها را به گوش، نمیشناسم. حتی به تناوبشان😞

دلم، چاااااای میخواد!

چااااااای! با نون شیرمال! و خرما!

چقدر دلم شیرینی را بیشتر از شوری میخواد! گمونم افت قند دارم

صدای داد پیرمرد همسایه میاد، یک جور غذا درست کن! اون یکی را فردا...

 

در راستای اتصالات مغزی ام، الان یک چیزی یادم افتاد، گفتم بگم بهتون

از اونجا که ما قومی مرده پرست هستیم و بعد از وفات طرف یک کارهایی می کنیم که عمممممممرا به زندگی اش نمی کردیم،

مثلا می ریم بهش سر می زنیم یا براش (برای سر قبرش) گل می خریم یا صدقه می دیم و الخ،

یک گاهی هم در ساخت مقبره و سنگ مزار هزینه هایی می کنیم بی اینکه حواسمون باشه اون آدمهایی که زنده اند والله بیشتر ا حتیاج دارند به این حرکات. مثلا هزینه کاشی کردن توالت یک بدبختی را بدیم خیلی ثوابش بیشتره تا کاشی ها رو ببریم بزنیم دو تا دور مزار! می بینی کوپ سنگ سفید عااااااااااالی را برداشته اند عکس یک پیرمرد نکبت مرحوم شده را روش حکاکی کرده اند آورده اند گذاشته اند رو قبرش، که ییهو طرف پا نشه برگرده منزل! بابا همینو بده برش بزنند نمای خونه همسایه فقیرتو درست کن، خودت صبح به صبح لذّتشو ببر. کلاسشو ببر بالا پس فردا خواست دختر شوهر بده نگن تو یک خرابه می شینه. می تونم بگم حرفمو

آره

خلاصه یکی از رسوم مسخره اینه که علاوه بر سنگ قبر الان یک سنگ هم بطور ایستاده بالاسر مزار وا می دارند و روش عکس و آیه و الخ می زنند. چیزی که من به دلیل عقاید خودم باهاش مخالفت کردم.

اونروز نگاه کردم دیدم این المان قائم، نشیمنی شده واسه پرنده ها که بیان بشینن سرش و از همون بالا فضله کنند رو قطعه افقی سنگ مزار!

نکنید.

 

یاد سحری های وحشتناک خوابگاهي.

چلوکباب

شام، چلو کباب درست کردم!

باحال بود، نسبتا

اینبار دنبه را داخل چرخ گوش نریختم. همیشه که می ریختم می مالید به دیواره چرخ گوشت و اصلا به کباب نمی رسید! اینبار با کارد ریز خردش کردم و خلاصه، بدک نشد. یکم چوب مو هم ریختم رو منقل که کلی دود کرد و غذا دودی شد!

کلا به یک تیغه یدک نیاز دارم که ریز خرد کنه گوشت را. این تیغه که روش بوده درشت خرد می کنه...

و دنبال یک وسیله ای می گردم، از اقلام ابزارفروشی ها، که بتونم اون کاندوم سوسیس را پر کنم باهاش! یارو دستگاهش رو می گفت 200 هزار تومن و خب، خدایی اینهمه ارزش نداره. ولی کاندوم و ادویه اش رو خریدم و تو اینستاگرام کلیپ چگونگی ساختنش را ذخیره کردم. کم کم بهش خواهم پرداختن

چرخ گوشت من از این کرمی ها نیست که بشه خودش پر کنه. مدل یک دو سه هست.

چی بگم دیگه؟

یک چایی بخورم بخوابم. امروز دو سه تا کار برام ردیف کردند، هیچکدوم را دوست ندارم. دارم فکر می کنم امسال باید از شغلم می اومدم بیرون! واقعا حوصله این پروژه ها رو ندارم دیگه. فرض کن ساخت یک سد در اقصی نقاط مملکت! مثلا بری چمیدونم بوشهر، بری بندرعباس، اونجا مطالعات کنی. ولمون کن خدایی...

فقط رفت و اومدش 12 ساعت طول می کشه! با هواپیما هم که آدم تخم نمی کنه. بکنه هم با وضعیت هوا، قطعا همین زمان باید منتظر پروازها بود...

دلم یک تغییر می خواد، تغییری به شادمانی...

شاهزاده خری

اصلا بجای هری،

اسمشو باید بذاریم شاهزاده خری!

میگه زنه با اون قیافه اش سه سال هم از زردک بزرگتره،

تازه یکبارم طلاق گرفته!

بگو اخه خری! 

اصلا حیف حرف به این زردک!

البته اینهاناقض ارزشهای خانوم مگان نیستا. لابد شوهر اولش لیاقتشو نداشته. بی شک.

هری

شاید، بایسته بود اگه یکی از این بیشمار شبکه تلویزیونی ما، مدتها و ساعتها، فیلم ازدواج شاهزاده هری و مگان رو پخش می کرد!

درسته که پسره، هری، عین زردک هست، اما، بهرحال شاهزاده است! 

مگان، حتی یک رژ ساده نکشیده بود!

حتی یک خط  چشم!

حتی یکم ماست از تو یخچالشون به صورت کک مکی اش نمالیده بود!

با همه خالها و جوشها و با اون دستهای زشتی که فقط از یک عمر کار در رختشورخانه ممکنه حاصل بشه، اومد ایستاد جلو یک عااااااالمه آدم و دوربین ازدواج کرد!

فکر کنم فقط حموم رفته بود برا عروسی اش!

تدارکات هم که مادر بزرگه، ملکه، از تو باغچه خونه  چیده بود و همونها رو می بنده به خیک مهمونها

وام نمی گیره ی عنی؟

از سه هفته قبل چرا مگان رو نبرده بودند پاکسازی پوست

مانیکور،

پدیکور

چمیدونم لباس اونجوری اونجوری

می گم تو مراسم چرا یک عالمه آدم اون وسط بپّر بپّر نمی کردند؟

مگه مشروب سرو نمی کنند؟

اصلا اینهمه لوازم آرایشی را پدر سوخته ها فقط صادر می کنند؟! خب یک دو خط می مالیدند به سر و روشون!

الانم فلان برنده مسابقه سازشون داره واسه مهمونها ساز می زنه! چرا اینو زندانش نکردند؟! این از مارمولک جاسوس ولایت ما کمتره؟! بابا بگیرید چوب بکنید تو آستینش مرتیکه مطرب را!

عه، اصلا من نمی فهمم اینها را!

خطبه عقدشونو گوش دادید؟ اصلا نگفتند فلان مگان به چند! مهریه را نخوند! فقط داشت می گفت من قول می دم در شادی و غم، در ثروت و فقر، در سلامت و بیماری، کنار تو باشم تا مرگ!

بعد از اون یکی هم عین همین کلمات را اعتراف می گرفت!

پس مهریه چی؟ الان این که نمی شه که! 2018 تا سکه الیزابت بدید اقل کم!

حال آدمو به هم می زنند اینها! گداها!

مثلا عروسی بچه عمّه من از این عروسی پر خرج تره! این مگان چرا اصلا طلا بهش آویزون نبود؟! فکر کنم دست کم گرفتنش! براش یراق زرد نخریدند اصلا! درست هم هست بابا. این چی بود که چی بهش آویزون کنه کسی!  عه!

میگن ملکه از ازدواجشون راضی نبوده واسه همین اینجوری مثل خر لخت فرستادشون خونه بخت! (این حدس خودمه)

اصلا ملکه نیومده بود تو مراسم! عاقّشون کرده. از ارث هم محرومند! (اینم حدس خودمه)

حالا لامصب پیش نمی ره ببینم چه آب زیپویی به خیک مهمونها بستند!

لابد الان هری و مگان رفته اند حجله! فکر کن! کندن و ده بککککککککن!

خاک تو سر ما که هیچی مون به آدم نرفته است! حتی سکسمون! شب عروسی جلوی هزار نفر دو تا رو می فرستند تو اتاق تا همو خونین نکنند هم ول نمی کنند! یعنی بهترین لحظه عمرشون پر استرس ترین لحظه هاست!

اصلا ولش کن برم بخوابم با زبون روزه!

شب بخیر

 توضیح، ملکه تو مراسم بودش ها! با یک لباس سبز-زرد و یک دنیا عنق منکسره! شوهرش هم با مامان عروس بیشتر گپ می زد تا با زن خودش. از قدیم هم زیاد گفته اند که رابطه ملکه و شوهرش سرد بوده است.

 

زیرنویس شده از مهمونها خواسته اند پول هدایای عروسی را به سازمان های خیریه بدن!

دوره آخر الزمون است به مولا...

 

مفید

کار مفیدم شده مرطوب کردن دماغ و کنترل فس فس نفس

افطار

یک عالمه بامیه خوردم!

خدا قبول کنه.

یک چایی بزنم و یک ژله هلو بار بذارم، خواهم خسبید.

دبه سرکه را نمیتونم پیدا کنم. عجیبه یکم. کوچیک نبود اما گم شده...

یادش بخیر من و هیچی دیگه بیشخصیت! سرکه سفید سفارش اوشون بود.

چراغ قوه

 

میگه، اگه خدا قبول کنه

می گم، اصولا از خدا انتظار ندارم کاری که عقل تایید نمی کنه را، از کسی قبول کنه!

می ره

همونطور که به کارهای خودش فکر نمی کنه،

همونطور به حرفهای منم فکر نمی کنه.

یک زمانی می گفتند عقل، مثل چراغی که رو کلاه معدنچی ها، هدایتشون می کنه تو هزار توی دهلیزها، قرار است آدم رو راهنمایی کنه.

منتهی،

خب بعضی ها چراغ رو کلاهشونو روشن نمی کنند، ولی دنبال یکی دیگه پیش می رند!

با این تفکر احمقانه که اگه چراغشونو روشن کنند، قبض برق میاد در خونه!!!

خل وضع ها!

یک چیزی بپرسید ازم!

اسئلونی قبل ان تفقدونی!

بپرسید تا براتون بگم!

 

ایجان! یکی برام ترجمه کرد اون زبان مزخرفو😄

ملامین و مس

خرید فرمودیم،

باحال بود

اول از یک عمده فروشی پسته خریدم، خام کیلویی 55000

رطب و گندم و تخمه هم خریدم ازش. بعدش رفتیم یکی از قدیمی ترین مغازه های شهر، از کثیف ترین پیرمرد آبادی(!)، نیم کیلو نخودچی شور خریدم به 5000 تومن

خیلی مغازه اش را دوست دارم حیف راهی نیست که بشه یکی دو ساعت اونجا بشینم...

بعدش دوغ خریدیم. دوغ گوسفند، با عطططططططر زندگی! باور کنید اینو که می گم! اگه بتونی بوی شاش گوسفند و بوهای مشمئز کننده اون محیط رو از ذهنت دور کنی و فقط تمرکز کنی رو بوی دوغ، لذذذذذذذت می بری ازش!

خاک بر سر ماست که نمی تونیم توریست خارجی را بیاریم تو این پس کوچه ها بچرخونیم و بهش کشک تازه بفروشیم! بهش دوغ بدیم بخوره، ماست اصیل بدیم و جنسمونو به دلار عرضه کنیم...

سر راه از خودپرداز پول گرفتم و رفتیم نونوایی. گفتم هفت تا بده، خانومه گفت ده تا رو ببر! منم که منتظر این پیشنهادهام! خخخخخخخ! ده تا نون خونگی عاااااااالی، به چهار هزار تومن! 

روندیم تا خونه و آهان، بادم رفت غزاله خانومو بگم! دوغ که خریدیم داشتیم از محله پایین شهر بر می گشتیم، یکی هندونه و گوجه می فروخت. ایستادم که برای خونه بخرم. کسی تو مغازه نبود. سلام که کردم دیدم پشت پرده نشسته اند. یک بوی ذغال و اسفندی هم هواست. از همون پشت با یک خانومه گفتگو کردم.

هندونه کیلویی چند؟

500 تومن!

شیرینند؟

آره.

خاطر جمع؟

پاره کن و ببر...

غزاله، دختر بچه ای بود، اومد پشت ترازو و هی وزنه گذاشت هی برداشت، نهایا تا من داشتم گوجه سوا می کردم با کمک مادرش فهمید که وزن هندونه چهار و نیم کیلو است. 

گوجه چند؟

1500

یک و نیم هم گوجه برداشتم و غزاله شروع کرد به حساب کردن! 

اشتباه کرد!

ایستادم باهاش به حساب کردن...

می خندید و پا به پا می اومد. مادرش از اون پشت می گفت هرچی آقا می گه، درست حساب کرده...

پرسیدم مگه مدرسه نمی ره؟ گفت چرا، معلمش خوب نبوده!

بچه حواسش جمع نبود وگرنه معلم پروسه جمع زدن دو تا عدد را بهش گفته بود. یک را با 2 و 2 جمع می کرد، می نوشت شش!

گفتم کی بیام که دیگه بلد باشی و اشتباه نکنی؟ 

دیدم فکر می کنه

یک ماه دیگه؟ یک سال دیگه؟ 

گفت نه! دو روز دیگه!

بچه ها، انگیزه می خوان. یادم بمونه هفته های دیگه هم سر بزنم. اگه می گفت مدرسه نمی ره قطعا می فرستادمش مدرسه. حالا خرجش اینه که یک گاهی، برم خرید کنم و ازش امتحان بگیرم! جمع و ضرب کنه بچه...

ازم می پرسید شما معلمی؟!

خخخخخخ!

همیشه این شعر سعدی(؟) درست بوده:

روستا زادگان دانشمند، به وزیری پادشاه رفتند

پسران وزیر ناقص عقل، به گدایی به روستا رفتند!

درسته امروزه ارزشها وارونه شده و شمای تحصیلکرده به یک دلال، به یک رمّال، به یک دلّاک یک تعمیر کار، به یک هیچی گاهی حسرت می خوری اما، 

یک زمانی مردم روستا ظروف مسی را می فروختند و ملامین می خریدند به جاش! قشنگ بود، نو بود، به قول بعضی هاشون سبک بود راحت بود،...

بعد از ملامین کریستال و آرکوپال و چینی و الان، در دوران بازگشت به شعور، می بینی آفتابه مسی اون زمان رو که حاج آقاشون باهاش کونشو می شست می رن پیدا می کنند بلکه مجدد می خرند، می ذارند تاقچه بالایی خونه، نمادی از قدمت، از هویّت...

یک زمانی، ارزشها بر می گرده به سر جاش. الان انگار بگی استخوان لگنی باشیم که از جا در اومده ایم! نه می تونیم به جلو حرکت کنیم نه آسایشی داریم! درد داریم! روز به روزمون با سختی و حسرت و استرس موسسه ها و دلار و طلا و تورم پرشده است. درد می کشیم چون سر جاش نیست یک چیزهایی. 

ما از این در رفتگی، یا می میریم، یا بالاخره اصلاح می شیم! آنچه مسلم است با این درد، نمی تونیم ادامه بدیم!

صمد بهرنگی وقتی ماهی سیاه کوچولو را می نوشت، قطعا ذهن مرتب تری از من داشت. قطعا نسخه ای تو ذهنش بود بر خلاف من . من اما، فقط می دونم الان غلطیم...

 

 

سیم!

خخخخخخخ

رفتم وضعیت اپلیکیشنم رو دارم چک می کنم، لامصب تمامشو به زبان شیوای پرتقالی نوشته است!

سرچ کردم، این چالب بود

Portuguese word for yes is sim.

حالا نمی دونم اون جمله که جلوش نوشته سیم، چی هست و این سیم، خوبه یا بد!

خدا بکشتشون الهی

 

کسی می تونه ترجمه کنه اینها چیه اینها می گن:

 

Seriação homologada? em curso...
Candidatura cumpre requisitos? Sim
Not. de candidatura submetida
Candidatura corrigida? Sim
Not. da candidatura que não procedeu as alterações necessarias.
Candidatura corrigida? Limite de Tempo
Not. de candidatura que não cumpre requisitos
Candidatura cumpre requisitos? Não
Not. de candidatura submetida
Seriação homologada? 2018-04-23 2018-04-26 Impor
Candidatura cumpre requisitos? Sim
Not. de candidatura submetida
Início 2018-04-22 2018-04-22

 

 

 

گروگان

دیشب با آبجی حرف می زدم، درگیر گرفتن گواهی نامه است

و همزمان، داشت به خرید ماشین فکر می کرد

اینکه فورد بخره یا هیوندای یا نمی دونم پژو 

اینکه فلان مدل گرم کن صندلی داره اون یکی شاسی بلند است اون نمی دونم بیمه تعویض لاستیک هم داره!

و قابل توجه تر از همه این که مدل 2013 و 14، حداکثر 3 هزار پوند!

ما را واقعا، گروگان گرفته اند تو این مملکت!

عوضی ها

باید برم خرما بخرم و پسته واسه خودم. دوغ واسه مامان اینها. هندونه و گوجه و نون خونگی هم...

هفته قبل گیر این فانتزی پز ها افتادم و نون سوپری، اشکم در اومد! 

آقا دیروز ماهی شیر را خریده ام کیلویی 28 هزار تومن. تو اون خراب شده که منم، هر کیلواش 70 هزار تومن است! چه خبره؟! دوغ را اینجا می خرم کیلویی 1500 تومن، اونجا بطری یک لیتری اش 2300 تومن است! یک  دخترچی هم ایستاده کنارش با این ظروف کوچیک اشانتیون، تبلیغشو می کنه. و جالبه که اون دخترچی، هیچوقت دوغ گوسفند نخورده که بدونه اصلا دوغ چی چی هست!

بگذریم.

بد وضعی هست.

عمه خانوم را چه کار کنم قوز بالا قوزم شده است. انگار تا مرحوم پدر بود، یک حمایتی بود، کسی تخم نمی کرد راجع به محتویات شورتمونم اظهار نظر کنه. الان یکی بیاد به عمه من بگه زن حسابی، تو چه کارت به مردن و موندن من؟ مگه تا الانش اومدم بگم عمّه این برنج و روغن رو بگیر واسه من بپز؟! مگه هر ازدواجی رو به بهتری بود؟ بخصوص الان که پدر و مادر گروگان فرزندهاشون اند! اونها که ناسازگارند بخاطر بچه مجبور می شن کنار هم بمونند و اونها که سازگارند بخاطر یک مشت نکبت،

نکبت نه از لحاظ  وجود، از لحاظ رفتار و انتظارات،

مجبورند همه چیز زندگی خودشونو تعطیل کنند، با بچّه محوری پیش برند...

نمی دونم. 

می دونم که نمی خوام!

همین

لازم ندارم...

اونها که اومدند نزدیک شدند نتونستند نشون بدند که زندگی پس از ازدواج راحت تر از مجردی است. اتفاقا برعکس. می دیدم تمام علاقه مندی هامو باید تعطیل کنم، تمام وقتمو باید در نقش آژانس و بادی گارد به "خانواده" تخصیص بدم، باید عین بت بپرستمشون و نذر و نیاز کنم و خرجشون کنم، درحالی که اصلا شعور رسیدگی به منو نداشتند. هر زمان هرکجا بودیم اگه طرف گشنه اش می شد همونجا همه برنامه ها تعطیل می شد باید می چرخیدیم دنبال غذا،

منتهی،

تو همین پروسه ها اگه من گرسنه ام می شد، عبارت این بود:

"حالا اول بریم فلان جا" !

"اومممممممم، من نه الان"!

شایدم اشکال جایی دیگه بود. اینکه طرفهای من همه بیکار بودند! تو ساعات کار اجباری من، به خوابشون و کارشون می رسیدند و وقتی من از کار اجباری ام بر می گشتم، دیگه مجالی و وقتی واسه کارهای شخصی من نبود خب. تایم کارهای شخصی، علاقه مندی ها، استراحت های زیاد، گذشته بود گویا! وقت وقت دور دور زدن است. زن چرخانی!

پاشم برم خرید...

چقدر این بچه ها نفهمند!

همه اومده اند، غیر از دختر بزرگ!

درس داره خانوم.

دم اذان زنگ زده که با مامانش صحبت کنه. می گم اگه اورژانس نیست بذار افطار کنه بعد می گم زنگت بزنه

با اکراه، می گه اورژانس نیست

سر سفره بهشون می گم که به بچه زنگ بزنید

باباش هنوز روزه اش رو باز نکرده، شماره می گیره

و دختره پر رو، یک سااااااعت زر زر زر زر که نمی دونم گلوم درد می کنه چه مرگمه!

خدایی من نمی دونم عشق فرزندی چیه که باعث می شه پدر و مادر این بچه ها استعفا ندن از حضانت فرزند!

نککککککککبت! خب جمع کن خودتو! اصلا بفهم! مامان و بابات روزه بوده، نمی میری سر یک مرض که من مطمئنم مرض جسمی هم نیست. الان نشستی فکر کردی که من که درس نخوندم کاش رفته بودم حالا اونجا بودم! بعد زنگ می زنی تمارض می کنی که یا بیان دنبالت یا زودتر برگردند. من واقعا انتظارم بیش از اینهاست از یک آدم بزرگ!! چرا اینها نمی فهمند اینقدر؟!

 

سر مزار عمه خانوم گیر داده که امسال دیگه زن بگیر. آدم همیشه سر پا نیست، نمی دونم زندگی با نگرانی هاش و سختی هاش قشنگه (!)، بچه بیار به زندگی ات عشق می ده (!) یک خزعبلاتی...

بهش می گم من برای بابام چه کار کردم؟ بچه خلف هم بودم. به پای خودش، سوار ماشینش کردم بردم، کشتمش برگردوندم! 

نمی دونم. تحمل اینها دیگه واقعا سخت می شه کم کم...

 

بامیه

 

می گم،

زولبیا بامیه هم نخریدیمااااااااا !

 

نتیجه ماموریت

برگشتم

خوب بود وضع کارگاه.

الحمدلله

ته نا

تو راه ماموریتم

دارم فکر میکنم چقدر تنهام! هیچکس که ادم دلش بخواد باهاش چت کنه نیست!

هیچ دوست ماده ای!

همیشه همین بوده. ما در قرن بیستم، بدون دوست دختر، پیر شدیم!

سگ هار!

 

اینقدر بدخلقی کردم که دیگه جرات نمی کنند زنگم بزنند واسه ماموریت رفتن!

خیلی بده ها! آدم شده باشه سگ هار هله پارس به اصطلاح!