سوغات

 

این یعنی چی:

ما اصغر الارض؛

ما اكبر الجُرح...

 

رفتم وبلاگ یک بنده خدایی از دوستان و آشنایان

نو بلوغ

چقدر حالم مچاله می شود از مرور نمودهایی که خوب می فهممشان!

چقدر بر ما سخت گذشت ایّام الله بالغ شدنمان!

چقدر عوضی زندگی کردیم! چقدر نا به جا به دنیا چشم گشودیم، چقدر لذّت که باید می بردیم و نه به حسرت که به تلخی و زجر پامالشان کردیم!

چقدر در وقت اشتباه، در مکانی اشتباه پا به عرصه دنیا گذاشتیم!

 

گذران تو را از این ورطه دشوار به سعادتی از خدا مسئلت می کنم دوست!

آنقدر سختی کشیده ام که یک قدم،

حتی یک قدم،

حاضر نیستم برای دور شدن از عزرائيل حتی، به عقب گام بردارم!

واقعیت آنست که به ما، کسی هنر زندگی کردن را آموزش نداد

کسی هنر دوست  داشتن را

کسی هنر ابراز علاقه را

کسی زندگی کردن را یادمان نداد و اگر یکبار و بلکه هزار بار عقب عقب برویم و از نو شروع کنیم پا جای پای قبلی مان خواهیم گذاشت و پشت سرمان ریده مالی از آنچه زندگی می نامیم به جا می گذاریم! ریده مالی که نه موجب سربلندی ماست. که نه منشا لبخندی به لب ما...

بد زیستیم!

بد!

 

اون دو خط عربی رو کسی برام ترجمه کنه لطفا. بخش دومش رو نشنیده بودم. مال کدوم دعا یا ثناست؟ کی گفته اول بار؟ چی گفته؟ چرا ؟!

گز

 

ناهار قرمه سبزی داشتم

زن همسایه هم، یک تغار مفصل آش رشته آورد.

رشته پر کشک.

اینبار می خوام برم میدون امام گز تازه بخرم، هم بخورم، هم بریزم تا تغارش پر بشه.

داشتم فکر می کردم من اینهمه سال همسایه داشتم،

این یکی از این لحاظ با شعور از آب در اومد!

والله!

صاحب خونه اینها که قبلا بود عاشورا نذری می داد، شایدم رمضون، و اگه اشتباه نکنم واسه مردن باباش خیرات!

بقیه عین چوب خشک

حتی یکیشون یکبار ناهاری به کارگر افغانی داده بود که کارگره قهر کرد رفت! نمی دونم چی داد بهش. فقط کارگره هوار می کشید می گفت فکر کرده من گو (گاو) هستم!

یکمم شاید بد عادت شده بود چون هربار خودم بودم بلند می شدم می رفتم رستوران، براش غذای رستوران می خریدم. قبلشم می پرسیدم ببینم چی دوست داره!

خخخخخ! گارسون فوق لیسانس.

می دونید، گناه داشت. همیشه فکر می کردم این کار حداقلی هست که یک ناهار خوب، در حد توان براش بخرم. 

فرقی نداشت. واسه کارگر ایرانی هم از همون رستوران همون چیزی که دوست داشت و می گفت رو می خریدم. 

به قول شاعر، آدمی را آدمیت لازم است! 

گز اگه کسی می خواد سفارش بده. خیلی راه باید برم دنبالش، یکباره بخرم، می فرستم براتون.

 

پیام به یک دوست

دوست شاسکول من که پونزده خط لینک رو تو نظر خصوصی می فرستی، 

نظرات خصوصی قابلیت اینو نداره که ادیت بشه لذا کپی شدنش هم مصیبت بار است و من نمی تونم چیزی که شما دیدی رو ببینم،

شاسکول!

(خعلی جلو خودمو گرفته ام از فحشهای خاص و ویژه به زبان مادری ندم بهت جلو جمع!)

 

جمعه

چه روز تعطیل خوبی! فکر کنم یک ماه یا بیشتر می شه که جمعه خونه خودم نبودم. الان که رفتم تو تراس می بینم آفتاب پهن شده روی فریزر بدبخت! پرده اش رو آویزون کردم براش. پاره هم شده. باید یک چیز دیگه پیدا کنم واسه جلوش.

یک پرده هم باید واسه خونه بخرم امسال. پرده های آماده که توی دبی بود کوتاه بود واسه اینجا. الان سالهاست که یک آستری داره فقط. فکر کنم برم بازار، پارچه بخرم خودم درست کنم. آماده اش خیلی گرون در میاد. شش هفت سال پیش بود که قیمت گرفتم حدود هفتصد هزار تومن می شد فقط پرده هال! مشکل در سلیقه است فقط. نمی دونم چی بخرم که قشنگ باشه و ساده باشه و اینها. ولی بهرحال باید برم تو نخش...

روزهای آروم این شکلی رو دوست دارم. تنهایی ام رو هم. مرغ گذاشتم که یخش باز بشه بعدا. بی شک من امروز استرسی که به جون تمام کلاس اولی ها و بچه مدرسه ای ها و دانشجوهاست رو ندارم و این عالیه. ناامیدی و یاس و سرخوردگی که بر تمام مردودین و جاماندگان از کاروان بی بار علم مستولی است رو هم ندارم ،و این جای شکر داره. تا عصر چند بار می خوابم و پا می شم و آشپزی می کنم و فیلم می بینم و واسه شما افاضه می کنم و الخ!

انشاالله!

 

دیشب

 

پیرزنه گفته بود شبها بی خوابی ام می افته و اذیت می شم

پرسیده بودند چه ساعتی می خوابی می گه؟

گفته بود هشت.

بهش می گن خب زود می خوابی. یکم بیشتر بشین که بی خواب نشی. رادیو گوش کن سرت گرم می شه.

دفعه بعد، ازش  می پرسند که چه کردی بهتری؟

می گه نه ننه! نشستم رادیو گوش کردم یک عااااااالمه از شب رفت رادیو گفت ساعت بیست! جا انداختم خوابیدم اما بازم بی خواب شدم تا صبح!

حکایت ماست. دیشب تا دوازه نشستیم، جا انداختیم که بخوابیم، ییهو شد  ساعت یازده دوباره!

حالا خوابیدیم، ییهو با صدای زنگ گوشی بلند شدم می بینم همسایه است. و دزدگیر یک ماشین هم در منتهای قدرت داره وق می زنه. فهمیدم چیه کارش. زنگ صاحب ماشین زدم بیدارش کردم و پشتش به این اس ام اس زدم که بخوابه، اما بی خواب شدم خودم!

یکم گوش خوابوندم به حیاط... طرف اومد پای ماشینش دزدگیرشو خفه کرد، یک از پنجره یک فحش آبداری فرستاد براش، اون از پایین جوابشو با فحش داد، خلاصه داد و ستدی بود به رونق و کمال!

خخخخخخخخ!

چه دردسرتون بدم، بی خواب شدم دیگه. بعدشم که خوابم برد خواب می دیدم تو یک اداره ای هستم، بعد دارم غسل جنابت می کنم، بعد مدام خودخوری می کنم که چرا من اینقدر می خوابم، هی نگران، هی خیس، هی وسواس غسل، هی...

نمی دونم.

خلاصه شر این آخر شهریور گرفته انگار! بلکه مهر رو به خوبی آغاز کنم.

پیش بینی می کنم فصل خوبی پیش رو داشته باشم. نمی تونم بگم چرا حس من اینه ولی، فکر می کنم که خوش خواهد بود. تا ببینم.

 یادم رفت، گشنگی هم بودش! دیشب گشنه ام شده بود نصفه شب، فکر کن تو حموم و غسل و اداره و خیس و گشنه و ... چه شود!

خدایی ملت ماست و خیار رو می خورن اشتهاشون واشه، من می خورم به جا شام! خب معلومه که گشنه ام می شه! اونم با اون بلایی که با سس تند فلفل سر معده ام آوردم، باید خیلی مراقبش باشم! زخم بشه من بیچاره ام!

 

شام شب

قطار کمک های دولتی به سوریه رو داره نشان می ده...

امیدوارم زخمشون ولو موقت درمان بشه

و امیدوارم نگاه هیچ گرسنه ای در داخل، به این کامیونهای مملو از کمک نیفته.

شام، ماست خیار می خوام بخورم. ماست و خیار با یک پیاز کوچولو. گردو ندارم و همین ترکیب با یکم نمک و فلفل و علفهای خوشبو ،کفایت می کنه...

جاتون تهی.

 

هنگامه

هنگامه:

 

نمی گیره هیچکس جالی خاک پاتو

نمی می ره این عشق، قسم می خورم

تا روزی که قلبم هنوز می زنه

تا وقتی که جونی توی این تنه

تو روزای خوب، روزای بد

همیشه باهاتم ، قسم می خورم

همیشه باهاتم قسم می خورم

توی لحظه هاتم قسم می خورم

همیشه باهاتم قسم می خوردم

توی لحظه هاتم قسم می خورم

 

هنگامه می خونه. نمی دونم چند سالشه. جا افتاده است و الان دقیقا توی سنی هست که من خیلی می پسندم!

 صداش، افتضاحه!

ادا اصولهاش افتضاح تر!

اما خب،

هیلاری کلینتون یادتونه! این هنر اینو داشت که با یک دهن گشاد و یک ردیف دندون سفید و یک رژ قررررررررررمز،، انرژی مثبت منتقل کنه. هنگامه هم با اون دهن کجش، این هنر رو داره!

و اینقدر سرش می شه که رو سن باید یک نیم دوری هم بزنه، ملت نیمرخ و سه ربعشو هم بچرند.

می خوام یک قصری بسازم، پنجره هاش آبی باشه

من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه

می خوام یک کاری بکنم، شاید بگی دوستم داری

می خوام یک حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

امشب می خوام تا دم صبح فقط برات دعا کنم

برای خوشبخت شدنت، خدا خدا خدا کنم..

می خوام برات از آسمون یاسهای خوشبو بچینم

می خوام شبها عکس تو رو تو خواب گلها ببینم 

می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی

از تو کتاب زندگی، یک ؟

امشب می خوام برای تو یک فال حافظ بگیرم

اگر که خوب در نیومد، به احترامت بمیرم

امشب می خوام رو آسمون خط  چشاتو بکشم

اگر نگاهم نکنی، ناز نگاتو بکشم

امشب می خوام تا خود صبح، فقط برات دعا کنم

برای خوشبخت شدنت، خدا خدا خدا کنم

 

 

بی ادبانه

بررسی یک شعر هزل

لطفا عه و پیفی ها نخونند. کل پست هزل و فلان است.

شاعر گفته:

کو   س چاه عمیقی است؛ پناهی دهدت 
از بالش نقــره، تکیه‌گاهـــی دهدت 
نُه نقطة سیماب، چـــو ریـزی در وی 
نُه ماه شود ؛ چهارده ماهـــی دهدت

بیت اول که خب هیچ. .واضح است. اشاره به عمق زیاد، آرامش بخشی، نرمی و رنگ موضع مربوطه است. خدا نصیب کنه.

در بیت دوم، سیماب، اشاره به آب منی است و قطره های اونو به نقطه تشبیه کرده است. در این بیت شاعر پروسه تولید مثل رو داره می گه که اگر آب منی رو بریزی داخل ...، بعد از نه ماه کودکی که مثل ماه شب چهارده هست انشاالله به حول و قوه الهی عاید می شه حالا، 

سوال اینه که اون نه نقطه سیماب، حالا چرا نه؟ می تونست بگه ده و وزن و قافیه سر جا بمونه. نه، حکمتی داره آیا؟

 

مکزیک

زلزله مکزیک، از قشنگ های این بلای طبیعی است!

بگید چرا

چون برخلاف هر آنچه برای ما مسبوق به سابقه است، ییهو کلّ شهر با خاک یکسان نشد و همه بدبخت نشدند!

دو سه تا ساختمان فقط، 

تاکید می کنم، دو سه تا ساختمان با خاک یکسان شدند و بقیه ملت که سر پا و بی مشکل اند، الان دو سه روز است که دارند تلاش می کنند برای کمک به بقیه

این خیلی فرق داره با زلزله ای که در کرمان اتفاق افتاد و خود کرمانی ها همه در یک لحظه بدبخت و زمین گیر شدند و باقی ملت یا برای کمک، یا  به طمع غارت، عازم کرمان گردیدند...

 

نگار

 

عصر، می خواستم با کارواش، در پارکینگی که ازش استفاده می کنم رو بشورم،

شیلنگ در دسترس نبود و ماند به فردا روزی.

باغچه رو آب دادم و دیشب کلی سفارش کردم به حسین سیاه که کارگر بذاره یکم جمع کنه باغچه رو و شکل و شمایل کوزه گلهای دور درخت و الخ رو درست کنه و اینها...

خونه رو یکم،

فقط یکم، مرتب کردم. خیییییییلی خاک میاد! اصلا یکی لازمه که مدام دستمال دستش باشه بکشه به در و دیوار! 

خیلی سعی می کنم چیزهای به درد نخور رو بریزم دور اما،

راستش نمی تونم!

هر آشغالی رو فقط از جایی به جایی منتقل می کنم اما ازش دل نمی کنم! و این خیلی،

خیلی خیلی بد است!

یکی از نمودهایی که زن داشتن تو زندگی آدم پیدا می کنه همینه که اون مال تو رو، ولو عزیز و شریف، دور می ریزه و تو مال اونو، اگه تخم کنی! اینه که خونه تزکیه می شه همچین!

اما تنها که باشی فقط جمع می کنی! آشغال جمع کن می شی! و خب، باید رو این صفت خودم کار کنم درست بشه بلکه. 

شجریان داره می خونه و بی بی سی پخش می کنه! اینم بدبختی ماست که تولید داخلی مونو، چه زعفرون باشه چه موسیقی چه انار، باید بدیم بقیه بسته بندی و عرضه کنند و این وسط فقط پول به چیب بقیه کنیم و خودی ها رو بچزونیم.

خاک تو سرمون!

شب جمعه است. سی و اندی سال پیش، یک بنده خدایی از دوستان در همچین زمانی، جوجه نیم روز حساب می شده است! مبارک باشه قدومشون! 

والله!

ما که تولد دعوت نیستیم اما، یک موقعی، طی یک اتفاق نادری، رفتیم تولد نگار.

نگار، تو اصفهان دانشجو بود اما خب یک زیدی اختیار کرده بود و در جشن ولادت مسعودش، مامان و بابای زیدش و خود زید مزبور و تنی چند از دوستانشون، مجرد یا زوج، حضور به هم رسونده بودند.

ما هم در جرگه دوستان بودیم.

دیر رفتیم و وقتی رسیدیم تقریبا همه تلو تلو می خوردند. البته و انصافا طرف بهم گفت سهمتو نگه داشته ام برو طبقه پایین که تااااااازه فهمید بابا ما عرضه این کار رو هم نداریم!

یادم نیست شامشون چی بود. کالباس، الویه، نمی دونم. فقط یادمه شب خوبی بود و تجربه ای که من هیچوقت نداشتم! خوش گذشت. یادش بخیر.

یادمه نگار یک جفت کفش پاشنه دار پوشیده بود که آخر شب کنده بودشون و زخم و زغال ولو شده بود!

و یادمه یکی از دوستاش، یک دختره، همون مجلس قرارداد تجاری با یک پسره ای داشت می بست. فروشنده بود خانوم و خیلی مسلط و قوی راجع به درصد سهمشون بحث می کرد و حرف می زد و من، کارمندی دون پایه، فکر می کردم هیچوقت اونقدر خایه به خودم سراغ نداشته ام که برم تو بازار!

خدایی، کاش که نرفته بودم هم. پس انداز اقلا سه سال کار کردنم تو بازار از بین رفت! ستم بزرگی بود که فراموشش برام سخته، زحمت کشیده بودم برای اون پول...

 

چنگ به دل

 

بی تو و اسمت عزیییییزم

اینجا خیلی سوت و کوره!

 

یک گاهی ، یک چیز مسخره ای، بدجور چنگ میزنه به دل آدم،

بی اینکه هیچی، هیچکی، هیچجا، یادش بیاد آدم

 

قدرت نهان!

😉 

خوشم میاد لااااااال میشید تا اسمش میاد 😂😂😂😂

قدرت بیش ازین دیده بودید؟

ده بیست سانت بیشتر نیست اما،

تداوم نسل بشر در گرو حضورشونه،

دعواها سرشون

جنگ ها زیر سرشون!

اسمش که میاد سکوووووت غالب میشه و تمام حواس شنوندگان عزیز، جلب میشه بهشون!

تنبیه با اونه،

تشویق باهاش!

به قول یارو،

قربان سنه سر افراز، هم دکتری هم بزاز😄

 

من چیو میگم به نظرتون؟😉

 

بی ادبانه

اینم شعر بی تربیتی، واسه دوستان بی ادب.

روزي شنيده‌ام که زني شوخ و جنگ‌جوي / با کدخداي خانه همي گفت در وثاق
کاي خالي از مروت و فارغ ز مـَردمي / مُردم ز بوي قليه‌ي هم‌سايه در رواق
جور زمانه پيش من آري و درد دل / جاي دگر روي به تماشا و اعتناق
بيش احتمال جور و جفا بردن‌ام نماند / بي‌زاري‌ام بده که نمي‌خواهم‌ات صداق
گفتا که يار محترم و جان نازنين / فتوا نمي‌دهد دل من صبر بر فراق
گفت اي دغاي ابله و قواد قلتبان / چون ک ير و نان و جامه نباشد، کم از طلاق؟ْ

 

 

پرسش

مرحوم هایده میگه

تو این عالم یکرنگی

بگو از چی تو دلتنگی

بازم ازون نگات پیداست

که با مابه سر جنگی

...

واقعا، چرا بعضی هاتون اینقدر بر سر جنگید با من؟

دیگه از خاقانی پیشروتر داشتیم؟ میگه پستون

من که اینم نگفتم هنوز...

 

میگما!

بگم؟!

 

 

خاقانی

 

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مداین را آیینه عبرت دان

خاقانی سروده است

بخونیم با هم:

 

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان                 ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان

یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن                         وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلة خون گویی                               کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد                   گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله                         خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده                         گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

...

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی                     جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما                             بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

...

این است همان صفه کز هیبت او بردی                       بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان

...

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه                          زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را                 پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

...

مست است زمین زیرا خورده است بجای می                               در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا                        صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

...

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری                         دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد                         این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

...

راهکار

 

می گم اینجوری که ما هوامون دو هوا شده است، خب دیگه باید یک کاری کرد. وگرنه دست و دلمون که به کار اینجا نمی ره دیگه.

حالا، داشتم فکر می کردم بگردم یک خانومی که اونم قصد مهاجرت داره و از قضا کارهاشو جلو برده، پیدا کنم،

عروسی کنم باهاش!

اینجوری ییهو امتیاز جفتمون می ره هوا ! انگاری بگی امتیاز به لنگ بسته شده !

امتیاز که بره هوا، هم اون می تونه مطمئن تر بره،

هم من می تونم مطمئن تر برم

هم سفر خوشی در پیش خواهد بود! نه؟

خخخخخخخخخ!

به قول شاعر،

هرکه دارد هوس کرب و بلا ، بسم الله!

 

29 شهریور

قسم به جان تو خوردن، طریق مردی نیست

به خاک پای تو! وانهم عظیم سوگندی است!

 

رفتم نظام مهندسی. طبق معمول سکونت من محرز نیست، میخوان بیرونم کنند.

الان شرکتم. کار خاصی به نظرم نمیرسه که بکنم. 

کار داریم، من دیگه نمیخوام بجز وظیفه ام کار کنم. وگرنه چیزی که بسیار است، کار!

حوصله رفقا رو هم ندارم. بخصوص احمد که این روزها خیلی رو اعصابمه. دیروز بهشون میگفتم که رفتم اداره مالیات و فلان شده، میگه مگه چقدر کارکرد داشتی؟ گفتم هجده میلیون.

چشاش گرررد شد، کبود شد، همچین تکرار میکنه هیجده؟!!؟ که آدم حس میکنه دوستش رو از بین صدقه خوارهای پشت امامزاده انتخاب کرده هرچند، ما صرفا همکاریم و هیچوقت دوست، به اون معنی نه بودیم و نه شدیم یا میشیم.

از آدمهایی که به هرتقدیر دچار فقر و فلاکت و بدبختی اند، دچار تنگنا و گرفتاری اند، تا میتونید دوری کنید! اینها، سرایت میکنه به شما هم! باور کنید شما نمیتونید ذره ای موجب بهبود وضع کسی بشیداما، فقر و تنگنای اونها به شما هم ساری میشه. توصیه ام اخلاقی شاید نباشه، اما ، درسته. شک نکنید بهش.

ایده های اونطرفی ها

از ماهواره، مسابقه ای رو می دیدم به اسم آهن در آتش.

خیلی عالیه. این که فکر کنیم همه برنامه ها و مسابقه ها رو جنسیت می چرخه، طبعاً یک غلط محض است.

تو این مسابقه که به نظرم ایده خلاقانه و قشنگی داشت، چهارتا آهنگر رو آوردند و مسابقه دادند که از آهن خام خنجر بسازند. تستها و داوریها روشن بود و برنامه، لااقل منو دنبال خودش کشید. خوشم اومد.

خیلی کارهای دیگه می شه کرد. مثلا تاحالا شده بخوای یک دسته گل بخری و مجبور می شی از جلوی شونصد تا گلفروش که سلیقه سر هم کردن و بستن یک دسته گل رو ندارند رد بشی تا برسی به دو زار سلیقه؟

یک مسابقه بذارند با چندتا شاخه گل و سبد و روبان و یکم علف، ببینیم کی بهتر می پیچه؟

هان؟

همیشه که نباید به راه راست صافمون کنند که! 

بهرحال، قشنگ بود برنامه، خوشم اومد.

 

شبتان شیک!

 

شباهنگام

ماهی شیر آماده کردم،

اما آخرش پا شدم رفتم دنبال سبزی آش!

هیچکس هم نداشت!

بالاخره ولی آش رو سرپا کردم و داره می پزه، کم کم.

پیاز داغش رو گذاشتم تو اون ماهی تابه گود مسی که از دبی خریدم. ساخت هند! 

جالبه...

من از آشپزی خوشم میومد و میاد. حیف که خستگی ام در نمیاد چون چیزی که باید، از دیگ در نمیارم آخرش!

یک مشتری واسه خونه پیدا کرده ام.

صد و پنجاه میلیون بفروشمش! امیدوارم خریدار باشه همچنان!

نمی دونم پولشو چکار خواهم کرد اما، شاید یک زمین بخرم به نیت ساخت یک خونه یک طبقه! بخش عمده اش حیاط!

ببینم طرف میاد جلو یا نه...

 

حوصله

 

بگو بناست بیایی! بگو. . . دروغ بگو. . . 

به وعده های بعیدت دلم خوش است هنوز ...

 

 

خستگی

چه باید کرد؟!

خسته شدم!

 

هستی

هستی، اسم دختر بچه همسایه کناری است که یک تبلت براش خریده اند و غرق در دنیای خودشه.

دیروز گویا سه راس پسر رو جمع می کنه تو پارکینگ پشتی و ، همسایه های کماندوی ما، جلبش می کنند!

من می گم بیخود! واسه چی؟ ننه داره بابا داره به شما چه؟! یعنی ما مسوول فلان و فلان همدیگه ایم؟ اختیار خودمونم نداریم؟!

خدایی من اگه اینجا مالک نبودم اینها زرتی برام لنگ می بستند و می انداختنم بیرون! خدا رحم کرده به مولا !

والله!

شبتون شیک

امروز

روز بیخودی بود!

خیلی زود خسته می شم روزها.

سر صبح، صاف هم می رم ماشینمو می کنم یک جایی که تا آخر وقت گیر می کنه و امکان زود تعطیل کردنم نیست. 

یعنی چاره ای نیست. وقتی اول همه می رسی شرکت خوب باید بری ماشینتو بذاره آخر حیاط. نمی شه دم در بذاری که!

مرافعه ها همچنان باقی است و دغدغه ام شده اینکه تو راهرو و پله و دم دستشویی با رئیس مواجه نشم! دلم نمی خواد بی حرمتی کنم بهش و بعید می دونم با شرایطی که هست بتونم ظاهر رو حفظ کنم.

امروز یک عالمه سرچ کردم که کفش فرشتگان که قبلا نزدیکمون شعبه داشت کجای اصفهان دکّون داره، نیافتم. گویا جمع کرد و رفت! خب گرون بود واسه اصفهان، کسی نمی خرید ازش انصافا!

تو ساختمان ...

بعد می گم تو ساختمان رو

 

 

کباب

کوبیده میپزم امشب،

میدونم چیزی که باید، نمیشه😞

دلم آش میخواد! آش رشته!

😢

مهندسی

نمی دونم این سر صبح، شما به چه مساله ای مشغولید اما من،

دارم یک چیزهایی راجع به این می خونم که اگه دمای هوای روی سطح زمین مثلا چهار پنج درجه گرم یا سرد بشه،

دو متر زیر زمین چند درجه از این تغییر رو حس می کنه!

خیلی جالبه به نظرم!

کاربردش واسه من اینه که اگه رو سطح زمین آب یخ بزنه، لوله ای که یک متر زیرزمین دفن شده هم یخ می زنه؟

اگه می زنه، چقدر ببرمش پایین تر که نزنه.

این سوال رو چند ماه قبل یکی از رفقا در پروژه ای در سیستان مطرح کرد و جوابی پیدا نکردم تا دیروز که حسب اتفاق دیدم ارتش آمریکا کارهای تحقیقاتی مفصلی روی این موضوع انجام داده است!

لابد نمی دونید که یکی از منابع مهندسی بسیار مطمئن و سهل الوصول واسه کارهای ما، نشریات ارتش آمریکاست! اینکه ایا بنیادنشر آثار حضرت مثلا ریگان رو هم دارند یا نه، من نمی دونم ولی می دونم که در مهندسی، خوب کار کرده اند! وحشتناک!

حالا چرا مرگ بر این آمریکا؟

خب، اون تو مسائلی دیگه است منشا و چشمه اش. تو ایرانی ها بخصوص اصفهانی ها مرسوم است که وقتی می بینند کسی پیشرفت زیادی کرده با خنده و طعنه بهش اشاره می کنندمی گن بیبین ککه را!

از منتهای حسادت و بغض است، می دونید؟ ما هم شاید از ضعفمون باشه این شعار...

کاغذی

اشعار نادر نادر پور رو بخونید

فضا سازی هاش محشره.

کتابشو بخرید. کاغذی یک حالی دیگه است.

 

عروس احمق!

عروس خانوم، 

همون که گفتم سه شبانه روز تمام محل رو خبر کرد که  چیه، بعد عمری ... داده،

امروز در به در دنبالم بود، که چیه؟

آبگرمکن روشن نمی شه، گاز قطع شده، بیا ببین!

هرچی می گم اشکول، ما کلا یک کنتور گاز دارم، نمی شه همه وصل باشن تو قطع،

می گه سرم نمی شه بیا ببین

رفتم

دو تا زن دیگه هم خونه اش بودند

و چقدر آت آشغال نو! 

آدم خفه می شد لای اینهمه جهاز!

عق!

انواع بشقاب و قاشق و نعلبکی و سینی در سایزهای یک سانت یک سانت کوچیک شونده و گاز و سماور و الخ و دولخ!

چک کردم گاز درست بود

آبگرمکن رو هم هرچی نگاه کردم دیدم سرم نمی شه، همزمان هم از بانک زنگ زدند دستگاه پز رو چک کنند و خلاصه، بیرون اومدم

فقط مونده ام اینو کجا می کنند!

والله!

اصلا جا نبود به قران! بگو بدبخت! اینهمه نمی خریدی بلکه دو تا وام کمتر رو کولت بود حالا! می مردی اگه دو نفر آدمید یک دست بشقاب استکان می داشتید؟!

می دونما! مهمون میاد! یعنی ما خودمون خودمونو بدبخت می کنیم، همیشه، ولاغیر!

تو خونه ای که جای دو نفر به زور می شه، من خودم گاهی می گم فضا واسه من تنگ شده، اونوقت امکانات پذیرایی از پونصد نفر رو تدارک می بینیم! 

می شه این!

 

ترش و شیرین

چی می خواستم بگم؟

این همکارمون از صبح که همچنان زنگ و پس زنگ، الانم تو تلگرام گزارش کار می ده.

بابا ول کن. کی حال کار کردن داره خدایی؟!

پریروز، تو فروشگاه بودم، حس کردم یکی پشت سرم داره راه میره. برگشتم، یک دختره بود با یک جعبه بزرگ شیرینی خشک که تقریبا به نصفه رسیده بود. برگشتن من مصادف شد با تقریبا فیس تو فیس شدنمون. خب پیدا بود که دنبال من نکرده که بهم شیرینی بده و  حالا در مونده بود که چطور این جعبه رو از جلوی روی من ببره کنار! خیلی فاجعه بود! یادم افتاده بود به شکوفه! همکارمون که الانه از قضا خارجه است و دکتر است و الخ. ایشون زمانی که اومد شرکت، می رفت می ایستاد تو راهرو پشت در اتاق مدیر، سرپا، منتظر می شد تاااااااااااااااااااااااا یک زمانی بال مانتوشو طرف ببینه صداش کنه ! یعنی من می دیدمش یاد مدرسه و خانوم مدیر می افتادم اینقدر که این بچه به لحاظ اجتماعی پس مونده بود طفلک، یا مثبت بگیم، ماخوذ به حیا بود و اینها.

حالا این دختره هم، اینقدر به عقلش نرسید که حالا که تو شرایط ناخواسته ای قرار گرفته یک بفرما بزنه و با یک شیرینی که قطعا بر نمی داشتم، خودشو از موقعیت خلاص کنه.

از سر راهش کنار که رفتم رفت سر یکی از غرفه ها و توضیح داد که شیرینی قبول شدن دانشگاهشه. بعد هم رفت تو غرفه ترشی ها که گویا مال خودش بود، نمی دونم با اونهمه شیرینی چه کرد با خودش!

 

رمز

طرف اومده رمز مطلب بده،

بااااابای خودشو در آورده، شرح داده،

بعد نکرده بنویسه رمزش اینه!

نقشه گنج جا گذاشته!

 

ستمگر

 

بهش می گم، یک زمانی از خودت بپرس، این زن چه گناهی کرده که من باهاش این کار رو می کنم.

می گه،

تو هر وقت خودت گرفتی و هر روز ناز و نوازشش کردی و این کارها و بدترش رو نکردی باهاش، بیا تا باهم حرف بزنیم!

دیدم راست می گه!

گفتم من از بیم همین ستمگریها نگرفته ام تا حالا...