مهمون دیروقت

خوابم میاد 

مهمون نمیره😞

مقدّرات

ماشینمو شستم

شستن که نه، تمیزش کردم

بعداً باید بلند بشم برم شیر بخرم.

فکر کنم ده کیلو می خرند هر بار، ماست درست می کنند

یکمی هم باید تخمه بخرم واسه خودم

کلا این بشر به آجیل زنده است.

یک درخواست شغل داده بودم واسه بریستول، رد شد. ظهر خبرش اومد.

می دونستم منتهی، وقتی که بخواد بشه، یکی از همین تیرهای کور به هدف می شینه!

فقط باید مداومت کرد،

تا روزی که مقدر است شدنش...

 

خوابم میاد، باز !

اینجا هم هوا گرم است...

 

 

 

تبریک

مستاجر جدید داریم

زنگ زده

میگه من چهاردهم عروسیمه اگه خدا قبول کنه.

...

بهش تبریک گفتم

دارم فکر میکنم، چطوری که باشه خدا قبول میکنه،

یا نمیکنه😊😄

پلو

امروز میریم آبادی

قرار بود بابام بیاد، بریم مبل بخره،

مریض شد.

میرم که فردا اول وقت ببرمش آزمایشگاه.

بعضی وقتها، برنامه آدمها، جوری پیش نمیره که میخوان.

...

دلم ناهار میخواد

ناهار بیرون

تو رستوران

قششششنگ بریزی و بپاشی و کثیف کنی، پاشی بری!

یک پلو قیمه، تو ظرف چینی. 

حجم غذا کافی

خوششششششمزه!

 

 

خنده

 

یکم خندیدم...

 

یادم اومد، ،،

از آخرین باری که خندیدم،

دو سه سال گذشته است...

دو سه سال!

خواب

کار آدمو خسته می کنه،

بیکاری بیشتر.

امروز پروژه مهم و جدی و چالشی ای نداشتم

حاااااااااااالشو هم نداشتم که کاری بکنم

خوابم میاد بیشتر!

 

به یک بیمار

خطاب به یک بیمار

دوست عزیزی که با اسامی مسخره و تکراری و چاله، نظر می ذاری

شما از آفتهای قدیمی وبلاگ من بوده و هستی و انشاالله به مدد عزرائیل از شرّت خلاص بشیم همه.

خواستم به اطلاعت برسونم دیگه نظراتی رو، از کسی که نمی شناسم، از جمله شما، تایید نمی کنم.

زحمتت نشه ییهو

عزّت مزید

 

نقل از رضا

 

به قول رضا،

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت !

 

یادتونه؟ رضا ساکی.

یک گروه تلگرامی داره به اسم شراب شعر

خوش سلیقه است. قشنگند شعرهاش.

53 نفریم در گروه

به امامت رضا!

گروه نه، کانال!

اصلا جوب. حوض، چه می دونم...

 

عملگی

امروز چکار کنیم؟

عین عمله سر چهار راه، باید صبر کنیم یکی بیاد ببرتمون سر کار

معلوم هم نیست چه کاری ممکنه بیفته بهمون

اصلا بیفته، یا نه!

 

موعظه

شبتون خرم رفقا

دو سه خط، فکر کنید چقدر خوشبختید که رو زمین خونه خودتون خوابیدید، نه تو بیمارستان!

قشششششنگ، تمام دست و پاهاتونو تکون بدید، نفففففس بکشید، غلت بزنید، .  

کییییف کنید ازینکه درد ندارید

از اینکه میتونید تکون بخورید

ازاینکه مجبور نیستید به چپ، یا به راست بخوابید،

که اگه نخوابید زیدتون ازتون دلخور میشه!

آزادی های کوچیک، گاهی حسرتهای بزرگیه،

قدر بدونید...

شب بخیر

موزیک

 

صبح به صبح تو ماشین، کریس د برگ گوش میکنم، اغلب.

هر از گاهی هم لا به لاش می زنم رادیو

بعد پشیمون می شم،

بازکریس رو گوش می دم!

امروز، یکی از آهنگ هایی که رادیو پخش می کرد با این مضمون و متن بود که همه می دونند که هر آنکس که دندان دهد نان دهد.

داشتم فکر می کردم برخی باور های ما حتی، باید دور ریخته بشه کم کم.

فکر می کردم که ، اینهایی که تو یمن گرفتار قحطی شده اند، اگه دندونشون به گوشت کرگردن هم برسه، همچین پاره اش می کنند که شاخ آدم در بیاد ولی،

دستشون به کرگردن هم نمی رسه، چه برسه به نان!

یک دندونهاس سفید صدفی قشنگی هم دارند که خدا می دونه...

هر آنکس که دندان دهد، هر از گاهی هم به هر مصلحتی که خودش می دونه، نان ندهد!

نون پیشکش!

یارو تو پستوی خونه اش، پشت رختخوابها قایم شده تیر و ترکش داعش بهش نخوره،

ییهو موشک ذوالقرنين می خوره رو سرش!

نان کدومه!

آدم یاد رختشور خونه های قدیم می افته! یک کرباسی رو گذاشته اند وسط، دورش نشسته اند، یکبار روسیه می زنه، یکی اسرائیل، یکی ترکیه، یکی ترامپ، یکی ایران!

دندونهای طرف هم تو گوشت لبش فرو شده که الان اگه چند متر اینورتر زده بود چی می شد!

هیچی. چی می شد؟ می مردی می رفتی ور خدا سهم نونتو بگیری.

نه که فکر کنید تمام این بلا از دست بشر بر میاد.

نه

تو پرتقال، صاعقه زده، جنگل آتیش گرفته، ملت سوار ماشین داشتن در می رفتن، آسفالت کف خیابون ،

فکر کن،

آسفالت کف خیابون آتیش می گیره

الانه فیلمی که نشون می دن یک عالمه ماشین رو جاده سوخته

آدمهاش کجان؟

به قول ناصر عبداللهی، خدا می دونه!

(ناصر خونده واقعا؟ )

 

 

 

آهنگ سکوت، حمیرا

حمیرا

 

سوختن و ساختنم حدی داره

دردو نشناختنم حدی داره

این دیگه زندگی راو بااااااااختنه ...

 

سوختن و ساختن هم حدی داره

درد نشناختن حدی داره این دیگه زندگی را باختن

پشت به خورشید سوی شب تاختن

این روزا برای موندن برا عاشقانه

خوندن دیگه هیچ حرفی نداریم

یا اگه داریم چه بهتر که به لبهامون نیاریم

دیگه از خستگی پاهای خستتت برام نگو

برام نگو نگو نگو سوختن و ساختنم حدی داره

درد نشناختنم حدی داره اگه از شب از شکستن

اگه از سکوت از تنها نشستن نمی گم

نه این که نیست اگه از صداقت چشمای گریون

اگه از غم غریبی تو بیابون نمی گم

نه اینکه نیست ای غمین ترین ای تو بهترین ای عزیزترینم

بیا و نغمه سوختن ساز مکن باز با غم ساختن آغاز مکن

سوختن و ساختنم حدی داره

درد و نشناختنم حدی داره این دیگه زندگی را باختن

خستگی

 

 این روزها، اندازه یک بنگاهی کار دارم می کنم

و هیچ فایده هم نداره انگار

همسایه محترم که پریروز ها خالی کرد،

همون که در خونه اش رو براتون نوشتم که دزد برد

ایشون به اتفاق پدر پدرسوخته اش واسه خواهرشون جهیزیه خریده اند

یارو که واسطه شده براشون امروز تو سرش می کوبید  که کجا رفت؟ چی شد؟ کوش؟ چرا جواب تلفن نمی ده!

نکنید این کارها رو خدایی. برکت از زندگی آدم می ره اینجوری...

 

 

ملیحه

 

ملیحه خانوم، حقوق می خونه

میشناسیتشون که. همون دختر همسایه ما. خانوم دکتر به اصطلاح

پریشب از دادگاه براش نامه اومد، انداختم تو خونه اش. الان با اون یکی شماره اش که تلگرام هم روش داره زنگ زده که این برگه باید دو تا باشه و یکی است چرا

احتمالا تو درسهاش به این رسیده که نامه که از دادگاه می ره باید دو برگی باشه. چه می دونم

حالا اون به کنار

پروفایل تلگرامشو نگاه می کنم

نصف عکسها، از اینهاست که دختر باید...

دختر باید نمی دونم ناز کنه، فلان کنه بهمان کنه

بعد نصف این فلان و بهمانها اینهاست

غر بزنه

ناز کنه

جیغ جیغ کنه

دعوا کنه

قهر کنه !

شیطونی کنه

رو مخی باشه

حرص بده

حسودی کنه

...

فکر کن!

بابا ننه اش که الحمدلله مرخّص! تربیت ملیحه رو گذاشته اند به امید دولت

دولت هم که زور می زنه چادر سر ملیحه کنه. آموزش و تعالی و الخ تو کون خر

می مونه خودآموزی ملیحه،

که از تلگرام و الخ است،

با این منوال که عرض کردم !

بعد حالا می بینی تو یکی از عکسهاش گفته:

 

 یعنی الان شوهر آینده من دوست پسر کیه؟

خیر نبینی الهی اون شارژهایی که حروم می کنی حق منو بچه هاته کسافت !

 

چی بگیم بهش؟

انگولک

از طرف پرسیده زن داری؟

گفته یک زن که حساب نمی شه! اونو واسه اینه که یکوقت نگن درد و مرضی بهش هست!

خخخخخخ

می دونم الان کاردتون بزنن خونتون در نمیاد اما، به جان خودم یک دکتر مملکت اینو فرموده !

 

کاظم

 

یک بزرگواری فرموه باید کیبورد مخصوص تايپ بگیرم

بابا من که تايپیست نیستم. کارهای روزمره رو ولی خودم تايپ می کنم دیگه. دوران تايپیست گرفتن گذشته.

بهرحال سپاس

عرض کنم که دیروز که با کاظم حرف می زدم، یک فرمایشی می کرد.

می گفت که آقا ما معتقدیم هر کسی آزاد است هرکاری می خواد بکنه به شرطی که آزادیهای مشروع ديگران رو تهدید نکنه.

اولش، خب خیلی منوّر الفکرانه به نظر میاد. اصلا همون اصل اول دموقراضه هست انگار منتهی، از اونجایی که من کاظم رو می شناختم می دونستم این خیلی متشرع هست، رو اون کلمه مشروع سخنش نگهش داشتم و پرسیدم منظورت آزادی های مشروع، آزادیهای قانونی است یا شرعی؟

دیدم نیشش باز شد که قانون کیلویی چند است، شرع ملاک است.

حالا شما تصور کن، یک منور الفکر که می خواد آزادی شما رو به رسمیت بشماره، بی اینکه بپرسه شما به چه دین و مسلک و آیین هستید، اول از همه یک قفس بزرگ درست می کنه به اسم شرع،

حالا اصلا بحثم به کاظم نیست ها. شما فرض کن کاظم هندو باشه و شرعش هندوئیسم!

بهرحال اول، یک قفس به بزرگی باورهاش درست می کنه، بعد شما رو داخل اون رها می کنه، می گه اون تو ازاد باش!

یعنی آزادی تا زمانی و تا جایی که شرع من بهت اجازه می ده! گو اینکه خودت اصلا به این شرع پایبند و معتقد نباشی.

بگو خب مگه کس خل است کسی؟! وقتی این حکایت باشه، اصلا آدم می ره به اون شرع متصف می شه، از مزایای اونم بهره می بره، چه بسا اگه راست و درست باشه بهشتش رو هم می ره!

همه شرع رو رعایت کنی، صرف اینکه قراره کسی دیگه رو مراعات کرده باشی؟ بعد خودت هیچ؟

عجب جانوارنی هستند این کاظم ها !

مگه نه مریم جون ؟ کاظمتو جستی؟

 

غرهای رنگ رنگ!

نمی دونم کدوم مغز خر خورده ای، چیزی به اسم میز کامپيوتر را طراحی  کرد و ساخت
اینکه کی بورد رو بذاری ده سانت پایین تر، بعد موقع تايپ، مچ  آدمیزاد تو پوزيشن درستشه به نظرتون؟
تو روح پر فتوح مخترعش.
پدرمحترم مریض شده است. می خواستم امشب برم خونه که فردا ببرمش آزمایش خون، گفت فردا بیا که پس فردا بریم.
گویا قوزک مبارکشون باد کرده و در نشست و برخاست، دچار مشکل اند. مسخرگی اینه که اول پای چپ بوده، بعد چپ خوب می شه راست می گیره، الان راست ول کرده چپ گرفته. گویا یک چیزهایی واسه شل کردن عضله بهشون داده اند، با آزمایش خون.
تشخیص خودمون نقرس هست. چون تنها مرضی که به پای آدم می خوره، همین نقرس است. بهش توصیه شده بود چربی و گوشت گاو و گوساله نخوره ولی،
...
ولی!
بازم دیشب این همسایه یک بشقاب حلیم، نمی دونم چی آورد در خونه. دلم می خواست با بشقاب بکوبمش تو صورتش! آقا، هرچی که خونه زیاد آوردید که نباید بدید در خونه همسایه که! بریزش دور! نکبت!
یکراست ریختمش و یک بشقاب شستن موند رو دستم. حالا لابد بازم یک زعفرون بخرم بذارم کفش! خب نده لامصبّ مگه من گشنه حلیم تو ام؟
یک منبر دیگه هم برم و تمام
نمی دونم چه حکمتی هست که تو ساختمان ما، هرچی مستاجر خوب و رام هست، گیر یک صاحب خونه عوضی حریص افتاده،
و هرچی مستاجر پاچه پاره و پدر سوخته است، گیر صاحب خونه بدبخت و مریض و بی دست و پا!
اصلا یک تناظر یک به یک عجیبی بر قرار شده که شاخ آدمیزاد در میاد! نمی فهمم چرا.
گویا سنّت حسن الهی این بود که اللهم اشغل الظالمین بالظالمین منتهی،
طبق روال، اینم چپکو شده. یعنی نه به اون فاضحت، اما تو همون راستا که حسن میاد می گه امام با رای مردم انتخاب می شه!
کی گفته؟ من موندم اصلا چرا حسن خلع لباس نمی شه! همون گرمکن مشکی خط قرمزه کافیشه! خدایی چه میز مبل زشت و بد سلیقه ای هم داره! می دونستید حقوقش چقدره؟ فکر کنم یکبار ضرب کردم حدود ماهانه 500 تا 600 میلیون تومن می شد. ضریب داشت. نزدیک اگه اشتباه نکنم 1600 می خورد.حالا مهم نیست. نمی ارزه به نظرم. کف بازار راه می رفت، با اونهمه واسطه و آشنا که می شناسه، بیشتر کاسب بود. نوش جونش بهرصورت.
اینو می گفتم، حسن یک مدت درس نخونده، یادش رفته. آیت الله همین دیروز پریروز اشتباهشو اصلاح کرد. گفت امام رو خدا تعیین می کنه. حالا اینکه دیگه الانه و این روز و روزگار خدای تبارک پس از اتخاذ تصمیم چطوری و به کی می گه فلان بزرگوار امام هست و تا کی هست و از کی توانایی اش ممکنه تحلیل بره و دیگه نیست و الخ، اینها رو من متوجه نشدم. متن سخنرانی ها رو گیر بیارم می فهمم یحتمل. فرصت نشد. از بس دنبال آب و دون این ساختمان بی صاحب شده ام! تا بوق سسسسسگ دستم بندشه. قبض آب اومده تقریبا بین 16000 تا 24000 به هرکسی قبض رسیده! زیاده یکم. نه؟ یعنی قرار بود یارانه تکافوی قبوض رو بکنه، به نظرم الانه نمی کنه، چه برسه که قرار بود یارانه، یاری هم بکنه!
به ما چه . خیلی فضولیما!

خیلی معتقد

کاظم امروز زنگم زد

حرف زدیم، و یکجایی گفت،

فلانکی ایام انتخابات یک اس ام اسی زد برام، من خوشم نیومد، ازون موقع گفتم دیگه باهاش حرف نمیزنم!

فکر کن! 

یا اینها خیلی بالغند، 

که از کینه ورزیشون بعید میدونم،

یا خیلی جاهلند، که بعید نمیدونم!

چی میخواسته اند بشن؟!!!

 

شبتون شیک

جوگیر

 صد و سی نفر از لیبی، سوار قایق بادی شده اند، شبی زده اند به دریا

که برن ایتالیا

وسط راه پنچر شده اند و الان داره عملیات نجاتشونو نشون می ده

طرف سیاهه، از آب کشیدنش بالا، نیشش رو سه متر باز کرده، شصتش رو رو به دوربین نشون جهانیان می ده!

علامت ویکتوری!

بگو آخه نککککککبت! الان چی چی تو به وکتوری می خوره بزغاله!

غیر از یک شورت خیس که پات مونده، چی دیگه داری؟

الانم که می برنت قرنطینه و با کشتی بعدی برت می گردونند لیبی! وکتوری تو کدومه ؟

 

فکر بچه گانه

یک پسربچه، موهاشو از ته زده اند و کلاه سرشه،

میاد رد بشه

کلاهشو بر میداره

نگاه ماها میکنه

سرشو میخارونه

رد میشه...

چی تو مغزش گذشت؟

فکر کرد ما هم مثل اون میشیم؟

فکر کرد کاش اون موهاشو بجای ته چین،

دورچین میکردند براش؟

چی تو مغزش گذشت؟؟؟!

 

من اگه بچه بودم، شاید، 

خیلی ذوق میکردم اگه موهامو مدل دار کوتاه میکردند برام...

در تمام دوران طفولیت، موهای منو از ته میزدند!

کچل!

 

آرایشگاه

آرایشگاهم،

طبق معمول، نوبتها قر و قاطیه!

اقلا یک کللله جلومه.

موهام بلند نیست، اما نمیدونم چه کرمی بهم افتاده، زود زود میام، پشت و بغلشو مرتب کنه هی...

مهندس، باید آراسته باشه،

بوی عطرش به هوا،

یک چیزی ، که یک بچه ای، اگه دید، تو مخیله اش بشینه که درآینده، بخواد مهندس بشه!

چقدر تند و بد داره یارو رو میتراشه😄

خدا رحم کنه

 

 

فروشگاه...

موسیقی...

ای کاروان، بامداد فلاحتی

ایست...

گوش...

ریتم...

کنده شدن یک بخشی از توی دل...

 

 

مزرعه پرورش الاغ

 

پوريا، اسم پسر مونگل همسایه است. کار و دانش می خوند، یا همچین کوفتی، بعد کللللللللا هیچی از هیچی سرش نمی شد.

پارسال ها رفت سربازی. کرمان.

بماند که خودکشی کرد و فرار کرد و کرم ریخت و قر اومد، نهایتا، با آشنا و سفارش، آوردنش اصفهان.

دیشب باباش می گه که، رفتم در پادگان سوال کرده ام که فلانکی میاد خدمت، گفته اند دو ماه است فراری است!

بعد اومدم می بینم هر روز صبح ما اینو بیدار می کنیم صبحانه می دیم راهی می کنیم از خونه می ره، ظهر هم بر می گرده! اما پادگان نمی ره!

پسر پس کدوم گوری می ری؟

من فرار کردم!

یعنی، اگه یک تیر خالی کنی وسط پیشونی همچین نرّه خری، اجحاف شده به کلّ صنایع نظامی.

والله!

پسره لندهور، اینقدر بلوغ عقلی نداره، بعد زنده است! بعد نون می خوره! بعد اکسیژن مصرف می کنه!

الاغ!

اینها همه از فرهنگ بی صاحب ما ریشه می گیره که والدین خودشونو مسوول می دونند از اولی که بچه دنیا می یاد تا مدرسه که می ره تا سکس که می خواد بکنه تا خونه که می خواد بخره تا شغل که می خواد انتخاب کنه تا ممممممممممممممرگ پدر پدرسوخته اش، وظیفه حضانت از این توله سسسسگی رو که پس انداخته اند دارند!

بزن زیرکون بچه بندازش بیرون تا بفهمه زندگی کدومه! کار کدومه! وقت کدومه!

 

بیست و سوم

 

زود اومدم شرکت

یعنی، موقع هر روز اومدم منتهی لابد بخاطر شب قدر، می شد دیرتر بیام.

مهم نیست. می دونستم منتهی، بمونم خونه چه کار کنم؟ بخصوص که یک کاری رو بعد از یک هفته به یک جایی رسونده ام که دوست دارم ببینم تهش چی می شه.

ما کارمندها، بازنشسته که شدیم، می میریم!

همون روز اول،

می میریم!

دیشب یک درخواست ویزای کار فرستادم. نمی دونم کی بررسی بشه و کی جواب بده اما، اگه این بشه، از ویزای تحصیلی خیلی بهتر است. تا ببینیم خدا چی می خواد هرچند، رزق ما تنگ است، کاری به جا و مکانش نداره. به قول شاعر، قدم نامبارک محمود، چون به دریا رسد بر آرد دود! ما هم از همون موقع که نیت کردیم بریم، حضرات ترکیدند! کی فکرشو می کرد در یک کشور اروپایی با اونهمه بگیر و ببند و استاندارد و الخ، یک نمایی به ساختمان بچسبونند که ظرف نیم ساعت کلش آتیش بگیره؟ پسره رو نشون می ده مهندس عمران، از سوریه فرار کرده رفته تو برج لندن عزرائیل رو در آغوش کشیده! همینه. شانسش دنبالش نبوده بدبخت وگرنه، حالا بذار دو سال دیگه بهرحال جنگ تمام می شه و پول ما به سوریه سرازیرتر می شه و  چه کسانی شرکت می زنند و چه کسانی پروژه می گیرند و چه کسانی که از سفره جنگ و خرابی سوریه، به نوایی نمی رسند.

می گه سه نفر پنج تا گردو داشتند، می خواستند تقسیم کنند . به ملّا می گن تو بیا اینها رو بین ما قسمت کن.

 ملا می گه خدایی قسمت کنم یا عین آدمیزاد؟ می گن خدایی.

جناب ملّا، چهار تا گردو به یکی می ده، یک گردو به یکی، دو تا پس گردنی هم می زنه به سومی!

می گن چرا اینکار کردی؟

می گه دقت که بکنی، تقسیم کردن خدا همینجوریه!

حالا این خدا اگه شرم نمی کنه از کارهاش، از پر رویی خودشه و اینکه می خواد بگه زور دستشه و به کسی جوابگو نیست وگرنه، این انشاها که علما واسه ما می نویسند رو عقل بشری لااقل، نمی پذریه.

اینم از روضه روز بیست و سوم رمضان و ، روز قدر به اصطلاح. خداشناسی از دید من.

 

شعر

 

می گه که،

زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش!

والله

 هی گفتم این زنه شعور و فرهنگ نخست وزیری رو نداره! نخست وزیر انگلیس رو می گم. بعد از اینکه کلی کشته شدند تو آتش سوزی، رفته محل، ملت هم هو کرده اند، گرخیده!

خخخخخخخ!

اصلا عین شتر است! خوشم نمیاد ازش.

 

می گه یک عده ای، شب احیا رو پشت در شعبه های کاسپین برگزار کرده اند!

بگو آخه شتر! تو اگه مسلمونی، می خواستی نری سمت ربا خوری! الان نشستی قران سر گرفته ای که پولتو طرف بالا بیاره برات؟!

کار بانک، کار ربا است، حالا هرررررررررررر آقایی که می خواد هرررررررررر فتوایی می خواد بده !

آقا، این که بری سپرده کنی که سود بگیری، رباست! الان که کاسپین ور شکسته و سپرده گزاران رو در ضرر خودش شریک فرموده، از ربا خارج شده است!

معامله، یعنی شراکت در سود و ضرر!

چطور من یک سر رفتم تو بازار،

ورشکستم،

اندوخته سه سال عمرم

که صبح بلند بشم سر وقت برم عصر سر وقت برگردم

سوخت؟ 

خب شما هم همونطور!

اصلا بحمد الله جامعه داره زیر و رو می شه باز.

این نرم افزارهایی که واسه تاکسی رانی در اومده، مثل اوبر و الخ، همچین قشششششششششنگ کمر تاکسی دارها رو شکست که انتقام هرچی مشتری بود گرفته شد!

شما یک تاکسی رو قیمت می کردی 12 میلیون، امتیاز خطش رو باید می خریدی 100 میلیون!

حالا بحمد الله این 100 تومنه از کونش افتاد! دیگه فلانه مسیر و فلانه خیابون و فلانه ترمینال بحمدالله در انحصار هیچ بنی هندلی نیست! قیمت هم که می گن نصف شده است، قدرت انتخاب هم که بالا رفته است، خلاصه الحمدلله!

تو فروش پوشاک هم همینه. الانه پسر همسایه موبالیشو آورده که بهم پیرهن بفروشه! می گه 28000 تومن.

خوب هم بودند! حالا بری تو بازار هر کدومشو می گه 75 هزار تومن!

خدایا شکرت! الهی همه کار و کاسبی ها همینطوری بتّرکه!

الهی!

 

عذر تقصیر

 

خیلی هم شرمنده شما شدیم هی سر زدید امروز و ما نبودیم.

والله!

آدمیزاد است دیگه. یک گاهی حرفی نداره که بگه. 

...

گاهی، ساکته!

 

بهشت

با داوود صحبت کردم

به یحیی هم زنگ زدم

به کاظم هم زنگ زدم که بر نداشت.

می گن یک گروه تلگرامی داشته اند و کاظم خان رو عضو کرده اند، بعد دو ساعت از گروه بیرون جهیده است!

بعدش تنهایی بهشون پیام  داده و عذر خواسته است که حوصله گروه نداره منتهی، تمامشون متفق القول بودند که،

چون یکی دیگه از افراد گروه  عکس دو نفره با خانومش گذاشته بوده و خانوم گویا بی حجاب بوده، کاظم گرخیده!

فکر کن! اینها می رن بهشت.

بعد من و شما هم زوووور می زنیم که بخشوده بشیم، 

که بریم بهشت!

خب ما رو با اینها ببرند یکجا که جهنّمه برامون که!

نه؟

خوبه خدا دعاهامونو مستجاب نمی کنه!

والله!

 

ماکارونی

زنگ رفیقم زدم

خوش گذشت

همون که گفتم. یک مشت اخبار بی خبری تبادل کردیم

گناه داره...

روزه نمی گیره. می گه کاش مریض نبودم می گرفتم.

خدایی منم دوست دارم بگیرم، ولی خب گاهی نمی تونم.

افطاری، ماکارونی داریم.

چیدمان خونه رو می بینم کیف می کنم! نیمه عریان است کف خونه ام. دو تکه فرش، بقیه سرامیک لخت!

یک میز چهارنفره لازم دارم!

 

لطف زیادی!

 

این بنده های خدا همکلاسی های اسبق ما، خیلی لطف دارند بعضا.

طفلکی ها زنگ می زنند، بعد من حوصله ندارم باهاشون حرف بزنم

نه که کاری داشته باشند ها. ولی کلا دوست ندارم

بعد نیت هم که می کنند، یککککککککککککک ریز دیگه زنگ می زنند تا آدم جواب بده

بابا زنگ زدی، اسمت افتاد، بذار منم تو مودش بیام، خودم زنگت می زنم. دمت هم گرم. ول کن به حضرت عبّاس!

خب که چی؟ خوبی؟ خوبم؟ تو خوبی؟ منم خوبم. چکار می کنی؟ هیچی. تو چکار می کنی، منم هیچی. تو هنوز مجردی؟ آره. پس چرا؟ خب دیگه. شماها خوبید؟ دخترت بزرگ شده؟ هی شکر خدا. خوبیم می گذره. من باید یک کاری واسه تو بکنم

خب چیز عمّه ات! تو چه کاره ای که واسه من کاری بکنی؟ بابا قبر من سوا قبر تو سوا، زندگی ات رو بکن دیگه. عه!

حتتتتتتتتما باید فضولی کنیم تو همه چیز هم؟

اعصاب ندارما.

 

استادیوم

 

این زنها رو می بینی الانه هی برنامه برنامه برنامه که چیه، می خوان برم استادیوم؟

اینجوری هی خام این جونورها نشید!

کدوم شما می تونه باور کنه یک دختر احححححححمق با دو من آرایش و رژ اینور و روژ اونور و الخ و دولخ، با مردها یکی است؟

چرت نگید دیگه!

اگه کسی می خواد بگه اون دختره بهتره ،

خب بگه.

این سلیقه است.

اون نظر شخصی است،

اون محترم،

قبول!

اما اینکه ما با هم برابریم، 

عمممممرا!

اصلاً من وحشتم می شه که برابر باشم با اون ابله!

آقا تو بهتری،

اما برابر،

نچ!

حالا، طرف می خواد بره استادیوم؟ 

پست قبلی رو نخوندید؟

مرتیکه بز از خودش و زنش سلفی می گیره که چیه، من می خوام با زنم بریم استادیوم!

آره. راست می گی.

اون یکی می خواد با بابا و مامانش بره تیم مورد علاقه اش رو تشویق کنه!

آره. تو هم راست می گی.

یحتمل ننه باباهای تهرانی با ننه باباهای بدددد بخت شهرستانی فرق می کنند!

یحتمل اونها گیر و گرفتار نیستند و وقت و انرژی واسه عربده زدن تو ورزشگاه دارند!