تاب مقاومت

 

جناب فریبا، بنده به شما دسترسی ندارم برادر که بتونم جوابتونو بدم. شرمنده ام.

 

ساختمان پلاسکو فرو ریخت. 

متاسفانه.

فقط اینو بگم، امروز روز هم که آیین نامه های طراحی ساختمان چندین بار به روز شده و از قضا از آخرین باری که ویرایش شدند حدود دو سال گذشته، ساختمان موظف نیست بیش از 4 ساعت در مقابل آتش سوزی مقاومت کنه. 

فی الواقع، بعد از این مدت، حرارت آتش خودشو از کاور بتنی روی میلگردها که حدود 5 سانتی متر هست به میلگرد می رسونه و گرم و نرمش می کنه و به طبع، ساختمان فرو می ریزه.

آتش نشان محترم، لابد باید اینو بهت می گفتند و تو ساعت چهارم آتشسوزی، تو رو نمی فرستادند که از اموال بقیه، با جونت حفاظت کنی!

خعلی متاسفم.

بلکه اینم پاپوشی بشه واسه شهردار محترم که سودای ریاست جمهوریت رو از سرش بیرون کنه و ،

...

ما شبی  دست بر آریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم...

 

مسخره بازی

 

صبح، یک کوووووووه ظرف شستم باز!

نمی دونم چرا اینقدر ظرف جمع می شه تو خونه ای که نه ناهار طبخ می شه نه شام!

والله!

یک فکرهای مسخره ای هم سر ظرفشویی به ذهنم می رسید. الانه هرچی فکر می کنم یادم نمیاد!

یک فلش آورده ام، یک عالمه هایده سوارش کنم! صبحی پشت یک ماشین نوشته بود خدایا، تو آخرین طبیبی!

یادم افتاد به مرحوم.

خدایی یک عده ای مثل اینها که در مقیاس کلان، به کسی بد نکردند و به عکس، ازشون خاطره موند، اینها هم با ما ته جهنم پای دیگ ایستاده اند؟

به خدا؟

رادیوی ماشین صبح داشت می گفت جعبه سیاه ب. ز. رو تو آمریکای جنوبی دستگیر کرده اند. اسمش نمی دونم عین، ز، فلان! اصلا به مسخره می خورد. یعنی دیدید آدم سنّش که بالا می ره ، به جای اینکه از کلامش حکمت و عقل و درایت استنباط بشه، یک جورایی بچه می شه، افول و زوالش به چشم میاد؟ اینم همون حس رو به آدم می ده. رادیوی رسمی مملکت رو که گوش می کنی اگه یک لحظه حواست نباشه فکر می کنی یکی داره مسخره بازی در می کنه! می گه آقای عین ب قاف  جعبه سیاه آقای ب ز بوده و در این راستا یک نهادی که اصلا ربطی بهش نداره، فرض کن کمیته امداد، رفته طرف رو دستگیر کرده! که چی؟ یعنی چی؟ موازی کاری و مصلحت بازی تا کی؟ این کارها نقض غرض است بیشتر...

ناخوب احوال

هرچه نگاه اطرافیان محترم می کنم، فرقی نداره کی، از فامیل بگیر تااااا همین بعضی از خود شماها که می شناسمتون،

یک جورایی، دچار بدبختی های بزرگ و مشکلات لاینحلی شده اند

یک مدلی که آدم ترس برش می داره! این چه وضعیه! چرا همه اینقدر گرفتارند! از بی کاری و بی پولی تا چه می دونم بچه ناخلف و نارضايتی از حقوق بازنشستگی و مریضی و هر مدلی که بگی، خون از دل همه می چکه...

امیدوارم یک گشایش اساسی رخ بده. به جون ملّت رسید دیگه. خدا اگه بخواد می تونه، خودش گفته، انّ مع العسر یسرا . کم کم دیگه زمانش رسیده یکم شل بگیره. 

 

شب بخیر

 

خونه

بدون تلویزیون، خونه یک چیزی اش کمه!

کنترلها روشنش نمیکنه و منم در اقدامی دشوار،  سعی میکنم تلویزیون رو ترک کنم! باید دید میشه یا نه.

شاید ساز بزنم، 

شاید فیلم بگیرم از رفقا  ببینم،

نمیدونم.

بهرحال، فعلا لج کرده ام.

امیدوارم خر نشم و چند میلیون ندم تلویزیون! سعی میکنم.

 

ظهر رفتم محله احمد اینها. تعریف فلافلی محلشونو میکرد 

بد نبود. سلف سرویس بود و روم نشد بردارم! گشنه موندم!!!

شایدم اون ترشی بندری فوق العاده تررررش، هضمش کرد. بهرحال،گشنه ام!

خود این حرکت، جالب بود برام. اینکه ماشینتو سوار بشی از چهار راه توحید بکوبی بری فلکه فیض!

واسه چی؟

واسه یک فلافلی!

می دونید، گاهی یک کارهایی می کنه آدم، بعد با خودش حس می کنه قبلاً هم کرده، منتهی اونبار بخاطر کسی دیگه، و اینبار بخاطر خودش!

این عجیب نیست که کیلومترها برونی واسه یک غذا. این کار رو شاید خیلی ها، زمانی که نامزد داشته اند، یا دوست دخترشونو برداشتن ببرند کس چرخ بزنند، انجام داده باشند منتهی،

اینکه کسی خودشو برداره ببره ، شاید عجیب باشه!

شاید این کار من همونقدر عجیب باشه که یک زمانی تنهایی می رفتم هتل کوثر آش رشته می خوردم.

اونجا واقعا می دیدم نگاه های همه، از میزبان تا مشتری، پرسشگر است!

همه ، انگار با یک چیزی رو به رو شده باشند که هم نامتعارف است هم نمی فهمند اشکالش کجاست، اونطوری نگاه آدم می کنند!

نه که من دلم بخواد اینطوری باشم. نه. منم بعنوان یک آدم تنها، دوست داشتم با یک آدم هم قدم بودم منتهی،

حالا که به هر تقدیر نشده است،

به قول شاعر

شانة عاج ار نبود بهر ریش

شانه توان کرد به انگشت خویش

...

دست توان برد به آغوش خویش!

 

واقعیت

اینم از برکات نداشتن تلویزیون، شما هم حال کنید

می گه،

از جوانی پرسیدند بدترین دردها چیست

گفت درد دندان و داشتن همسر بد

پیری این مطلب شنید و گفت

دندان را می توان کشید و همسر را می توان طلاق داد

بدترین دردها درد چشم است و داشتن فرزند بد. نه چشم را می توان جدا کرد و نه نسبت فرزند را می توان منکر شد!

 

 

تابلو

 

بعد از سالها، بالاخره تحت زعامت و مدیریت بنده (!) واسه ساختمان تابلوی چلنیوم سفارش دادیم.

امروز آورد نصب کرد

اولا که یک متر طول تابلو حدود 600 هزار تومن شد. اصلا اینهمه نه مصالح مصرف کرده نه کار برده. گفتم که بدونید تابلو سازی شغل پر در آمدی است.

نستعلیق نوشته. بعد نوشته ای که سه تا بخش مختلف و مجزا داره، دارای دو خط زمینه شده (موقع نصب) که اقلا 5 سانتی متر نسبت به هم بالا پایین دارند!

فاصله این قطعات هم از هیچ قانون خوشنویسی ای تبعیت نمی کنه!

بهش می گم فلانی، فاصله ها غلط است، باز می کنه دو تا سوراخ به دیوار می زنه باز می بنده می گه درستش کردم! به جان خودم اگه دست زده باشه بهش!

می گم خط زمینه اش غلطه، می گه باید بالاهاش تو یک خط باشه!

 

ولش کردم!

چه می فهمه!

اینم عین همه دیگه ای که به کاری مشغولند که اصول اولیه اش رو نمی دونند، بذار دلخوش باشه!

والله.

 

به شدّت خوابم میاد. امروز هم کلا دیر رفتم سر کار. خوابیدم! 

فکر کنم باردار باشم منم! گفت  دماغش گنده شده و گریه اش میاد! حالا باید برم تو آینه ببینم دماغم بزرگ شده منم؟ گریه ام که نمیاد. حالا لابد جنس مال من فرق می کنه با بچّه ترب!

والله!

 

دیوی


ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﻏﯿﺮه ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻭ ﻣﮑﺚ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ ؛ " ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ "...

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺻﻼ ﺍﺷﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﻤﯿﺎﺩ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺧﯿﻠﯽ " ﺗﻮو ﺩﺍﺭﻩ "...

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ ، ﺑﺪﻭﻥ " خییییییلی ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ هممممه ﭼﯿﺰ ﺑﯽ ﺗﻮجهه ، ﺑﺪﻭﻥ ﺯﻣﺎﻧﯽ ، ﺯﯾﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺣﺪ ، ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ "...

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ تو ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻪ: ﺷُﮑـــﺮ ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺑﺪﻭﻥ "ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ، ﻧﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺑﻪ ﻧﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ"...

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻋﺎﻃﻔﯽ ، ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ "...

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎﺷﻮ ، خیلی ها نمیفهمن "...

ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯ ﺩﯾﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﺪﻭﻥ " ﺍﺯ ﺧــِــــــــیلیا ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ "...

اگه ديدى کسى زياد ميخوابه بدون"خيلى تنهاست"...

ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ، ﻭﻟـــﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ...


اینو از تلگرام برداشتم

خدایی، چقدر ما عوضی هستیما! اصلا انگار هرچی می گيم، برعکسشیم!

روز نو

گفته بود که چه بارون بیاد چه بارون نیاد خوار ما گاییده شده است!

داستانش یادتونه؟

یک خانواده ای دخترهاشو شوهر می ده به جاهای مختلف و بعد چند سالی مادر خانواده از پسرش می خواد که بار سفر ببنده و بره به خواهرها سر بزنه و ببینه وضعشون خوبه یا نه

داداش گرامی، اول می ره سراغ خواهری که داده بودند به فلانه جا. می رسه و سلام و علیک و چه کردید و چه می کنید، می گه ما امسال گندم دیم  کاشتیم و اگه بارون نیاد نابود می شیم.

جناب خان داداش دعا می کنه که انشاالله بارون بباره و راهی می شه سمت خونه خواهر دیگه اش

اونجا، مجددا سلام و علیک و چه حال و خبر، خواهره می گه که ما امسال مثلاً کشک درست کرده ایم و جلو آفتاب پهن کرده ایم و اه بارون بیاد نابود می شیم!

داداشه، دعا می کنه که خب انشاالله بارون نیاد و شما نابود نشی.

برمی گرده شهرشون

مادرش می پرسه که خب پسرم، چه خبر، چی شد؟

پسره می گه فقط فهمیدم که چه بارون بیاد، چه بارون نیاد، خوار ما گاییده است!

حالا حکایت ماست، هرچند یادم رفت چی بود!

تا هفت صبح خوابیدم و بعدش سلانه سلانه با ترافیک سنگین اومدم اداره.

امروز هم کار دارم و می دونم چطور انجامش بدم. مهندسی نیست منتهی، خب دیگه

 

حال حاضر

گشنمه،

تشنمه

و به شددددت،    ..  میخوام!

 

کیک داشتیم، جاتون تهی خوردم.

یک تغار آب هم کنارمه.

یکم کتاب میخونم، تا اونم بیفته از سرم!

 

شرح

پست قبل بخاطر نظرات رک من و ترب،حذف گردید.

ترب، مبارکه.

فریبا، موفق باشی. منو یاد یکی از انیمیشن های پرویز و.پونه انداختی

 سرچ کن سوریلند، معروفه  

شبتون شیک

ترب نامه

ترب عزیز، 

مشیت الهی در آفرینش، بی آنکه منتظر علل و عوامل و مصلحت اندیشی های ما بماند، خودسرانه تکلیف و تعیین میکتد که نطفه هر کسی چه زمانی و در رحم چه کسی و از صلب کدامین پدری بسته شود و بی شک، اختیار و اراده ای در این امر نگذاشته اند و لذا، 

بار خود به آغوش بکش که فعلا تو برگزیده شده ای و کودک تو به جنسی که خدا داند و کیفیتی که همو شناسد، تقدیر خدای تعالی را مجری است و مطاع!

کودک خارجی ات مبارک و میمون باد!

 

خلاصه : ترب رو تو استرالیا باردار کرده اند، شوهرشون!

 

کنترل

کنترل جدید کار نکرد

قبلی هم کار نکرد

جدید رو اوراق کردم

قبلی ها هم اوراق بودند

هیچ ترکیبی از کنترلها، کار نفرمود لذا،

باید بازم برم بخرم!!!

اصلا گور بابای تلویزیون. بذار یک مدت نبینم!

والله!

 

خسته

 

به شددددددت خسته ام. خوابم میاد...

یکم کتاب خوندم امروز

یکم کار بانکی

رفتم کنترل تلویزیون بخرم، یارو نداشت، هی شروع کرد صغری کبری چیدن که اشتراک می دم و فردا میارم و زنگت می زنم و الخ.

نداشت، می خواست بره بخره، اضافه پولشو بگیره. یعنی در حد یک پادو! ولی از رفتارش پیدا بود اصلا نمی دونه کد کنترل کجاش هست و رو چه حسابی کنترل رو باید واسه تلویزیون من انتخاب کنه. با اینهمه، وقتی دید نمی خوام گرفتارش بشم، گفت نمی خوای هم کمر همّت ببند و بچرخ کف شهر، پیدا می شه بالاخره!

بگو اشکول! من بعد چهل سال اگه نشناسم طرفمو که باید برم بمیرم!

خستمه. . . گفتم اینو قبلا....

حس سفر

 

امروز خیلی دلم می خواست رانندگی کنم صبح!

یک مسافرت...

هوا خیلی آلوده است. کوه پیدا نیست...

آدم رو یک گاهی، یک پایه سفر باید راه بندازه!

بخصوص یکی مثل من رو

 

 

مایه خجالت

اومدم بانک

یک ساعته، داره یک حساب ارزی باز میکنه!

یک ساعت!

والله گرفتار و گشنه سودش نیستم و کلا هم

مبلغش مایه خجالته منتهی،

از بس دزد رفت و اومد،

گفتم بذارمش بانک بلکه بمونه برام

داشتن یکجور عذاب و اذیت است،

نداشتن یکجور😞

دلم عین سیر و سرکه میجوشه، چرا تمام نمیشه! ساعت ده و شش دقیقه به بانک دخول کرده ام، تا نامعلوم!

میگه دستگاه جدیدمون پوند رو نمیشناسه! فکر کن! پهن مالدیو تا سرگین دیرین دیرین رو میشناسه، بعد ارزشمندترین ارز دنیا رو، نمیشناسه!

اینم کارمند بانک! چه کار کنه طفلک 

میگم بده برم، اصراااار داره خدمات بده به من😞

مرده شور همه چیزمونو باهم ببرند.

شکر دم صبح

میگفت،

واسه یک لحظه هم شده، دست از آرزوهات بردار و، لذت داشته هاتو ببر.

یک مبل راحت، یک نور زرد لامپ رشته ای گرم، یک لیوان شیر داغ، کیک فنجونی،لباس مرتب و وقت!

بیش از همه،شاید هدف! یک روز با هدف! داشتن کار.

یک ماشین قابل قبول که از معطلی و سوز و سرما وصف،جدا کنتت

...

نه بر استری سوارم، نه چو خر به زیر بارم

نه خداوند رعیت،نه غلام شهریارم...

چی میخواد ادم؟

دین

مدیونید اگه فکر کنید من سرم تو فلان کسی هست که کم پیدام.

نچ.

نه والله!

شب بخیر

 

بزرگ

 

نیاز همیشه زاده نقص نیست

زاده فقر نیست

نیازهایی هست که زاده کمال است و اقتضای غنا ...

 

شریعتی - کویر

کارت ملی

 

کارت ملی ام رو گرفتم امروز

خیلی دلخورم!

بماند از همه انتقادهام که چطور خارجکی ها یک کارت ویزا یا حتی یک کارت ویزیت که چاپ می کنند اونقدر به رنگ بندی و زیبایی اش اهمیت می دن بعد ما یک کارت رنگ و رو رفته ای می شه کارت ملی مون. 

چطور روی یک کارت به اون کوچیکی باید امضای حضرت امام باشه؟ چه ربطی داره. چرا از هر چیزی هرجای مربوط و بی ربطی استفاده می کنیم.

حالا همه اینها به کنار، عکسی که یارو ازم گرفته، دقییییییییقا عکس یک آدمی هست که سکته مغزی زده! دهنم کجه!

خب درسته خودمم، منتهی عکاس احمق، اونم وقتی عکس دیجیتالی می گیره و می بینه که آدم کج و کوله افتاد، به نظرم وظیفه داره که تکرار کنه کارشو.

خدایی من روم نمی شه این کارت رو جایی نشون بدم از بس عکسش ، همونطور که گفتم، کج و کوله است. دهنم کاااااااااملا کجه !

تو روحشون

فیلم

یک فیلم سینمایی دیدیم با جناب آبجی

زندگی مخفی حیوانات خانگی

The secret life of pets

مسخره بود. میخواستم ببینم وضعیت زیانم چطوره. خب، بدک نیست اما رضایتی هم ندارم ازش.

باید بیشتر، فیلم زبان اصلی نگاه کنم،

اگه بشه البت!

 

 

گونی سیب زمینی زیبا!

خانومه،با قیافه و سر و وضع مقبول،

دو تا بچه، اومده وایساده وسط دفتر پست،

شوهرش رسید، 

جملاتی که با حرص و لهجه، به زنش میگه اینه:

پس من تو رو فرستادم بایستی تو صف تا من بیام!

اقلا چند نفر میرفتی جلو

خب پس این وسطی چکار!

اقلا ته یکی صفها وایمیسادی...

...

بعد میگن چرا مردمون زود مرد! چرا خدا عدالت نداره، چرا بچه کوچیک ما یتیم شد!

خب بگو تو کشتی اش نامرد!  

از دست تو دق کرد!

روز خوش ندید!

فقط عین گونی تره فرنگی، هفتااااد من گوشت و پیه رو کول طرف کردی و نفهمیدی که خدا، به تو هم فکر داد، مغز داد، یکم استعداد داد و نگفت تمامشو در راه غیبت و فضولی و پرونده سازی،به کار ببری!

بفهم! تو رو خدا بفهم!... 

 

صف واسه نوبت!

میگفت، واسه مردنم،باید رفت تو صف!

الان اومدم پست فیض، یک صف درااااز سه لایه ایستادیم، که تازه بهمون نوبت بدن، که بعد که نوبتمون شد، کارت ملی هوشمندمونو بدن😄

واسه مردنم،باید رفت تو صف! 

صبح رفتم آگاهی. یک ساعت نگهمون داشت، یک فرم دستنویس بد خطی فراهم فرمودند، صورتجلسه!

دریغ از یک کامیوتر که طرف باهاش تایپ کنه!

و چه اشکولهایی! پسره دویست کیلو، با مامانش اومده، دیشب چرخشو جلو گیم نت بردن. میپرسه قفلش نکردی؟ عین گاو سرشو تکون میده، میگه نه!

خب درسته مملکت امام زمان است، منتهی، با توکل،زانوی اشتر ببند!

 

شام

پای صحبت دوتا همکار بودم،

میگفت، عیبی نداره اگه آدم از یک کاری، یک وقتی،یک برنامه ای، حتی فقط شصت درصد لذت ببره اما، بعد که تمام شد، زنش کککککوفتش نکنه و از تو جووونش در نیاره!

من هم، قشنگ میفهمیدم چی میکشند اینها!

میدونید،

از دختر، نفهم تر و نپخته تر، خدا نیافریده است درعوض، وقتی این خام دندان شکن تو کوران زندگی ساییده میشه و پخته میشه، اون موقع، تاااازه مصداق آیات خدای تبارک میشه. 

به نظرم، یک زن، بخصوص زنی که گیر آدمی نفهم،بی احساس،خسیس، و در یک کلام نامرد افتاده، بعد چند سال، تااازه میفهمه زندگی چیه، ارزش کجاست، چی مهمه و چیو باید بهش گیر نداد...

لالمان

ما که به شما معتاد نبوده ونیستیم،

شما چه میکنید با خماری کم نوشتن ما؟!!

تقصیر

 

خعلی روز خوبی بود تا اینجا!

تو چهارتا پروژه سرک کشیدم و تمامشونو راه بردم!

خخخخخخخ!

حال می ده!

می گن رزمندگان اسلام شب شهادت گونه هاشون برافروخته می شد و همچین نور بالا می زدند، پیدا بود دارند می رن به اوج! منم گمونم دارم می رم به اوج ! نمی دونم!

حضرت آیت الله مرحوم هم گویا همینطورکی بوده! می گن درجلسه عصر روز یکشنبه، نور بالا می زده مرحوم. شایدم رضایی چشمش شور بوده چشمش زده. نمی دونم.

بهرحال، خدا از سر تقصیرات همه بگذره! انشاالله!

 

تی وی

 

آدم خنده اش می گیره از تلاشی که بعضی می کنند،

...

حرفی نیست. توضیح نمی دم. دارم فیلم های مراسم خاکسپاری هاشمی رو نگاه می کنم.

ما که خب شهرستانی بودیم و نشد که بریم.

نمی شد.

می شد هم نمی رفتیم! 

والله

کلاً مملکت رو شاخ تهرانی ها می چرخه. ما چه کاره ایم. شهرستانی یعنی شهروند درجه سه و چهار و پنج حتی. 

تهرانی می شه درجه اوّل!

حالا بماند که این تهرانی هم گاهی خر می شه! گاهی سوار موج می کننش! فکر کن!

بگذریم.

شب خوش

(هرچی نگاه کردم محموت رو در مراسم ندیدم ! )

 

کیوان شلوغ

 

نشسته ام یک مصاحبه ای از کیوان ساکت رو نگاه می  کنم. بهزاد بلور درست کرده است. انگار بگو بین هفتااااااد و اندی میلیون آدم تو مملکت، آدم نبوده که با این بابا مصاحبه ای داشته باشه و آن سازمان مخوف ملعون انگار نه انگار که موظف است به این بخش از سلیقه و ذائقه مجاز و حلال جامعه هم پاسخ شایسته ای بده.

می دونید، انگار که شما گشنه ات باشه و از غذای خونگی محروم باشی و فقط بهت کالباس سگ بدن که بخوری! بععدد می گن چرا مردم فلان نگاه می کنند

البته اینو بگم که تو روح تصویر بردار بی شعوری که نمی فهمه از کجای ساز باید فیلم بگیره! ای الهی دسته 55 سانتی تار به ماتحتت فرو ! نباید زوم کنی روی بیست سانتش! چون یکی مثل این بابا سه سوته از سر دسته می ره تا ته دسته ساز و تو تصویر رو از دست می دی و روح درگذشتگانت قرین رحمت می شه توسط حتی آماتوری که من باشم!

خیلی بد تصویر می گیره. خیلی بد. انگار نمی فهمه اصلا. 

بگذریم.

کیوان می گه روزی پنج شش ساعت تمرین داشته است!

واسه همینه من هیچی نشدم! چون روزی اینهمه ساعت، اصلا فلانم نمی کشه!

 

یک زمانی استاد نقاشی می گفت که ساز ساکت فقط تکنیک است. الان که نگاهش می کنم و گوشش می دم درک می کنم چی می گفت! سازش به دلم نمی شینه! یعنی اگه گاهی هم شده واسه مرگ فلان استوانه نظام احساس غمی می کنم تو دلم اما، با دیدن اینهمه سرعت و ظرافت این بابا، اصلا حس خوشی رو تجربه نمی کنم. می دونید، احساسش رو نمی تونه به من منتقل کنه! فقط ساز می زنه ...

 

سرفصل

امروز، آب هویج، شستن لباس، دوغاب کف توالت،خرید نان،کره عسل،مراجعه به آگاهی،کس چرخ زدن دنبال ماشین یک مظنون،خرید یک پرژکتور،کمک به نصب پرژکتور،شستن ظروف، شستن گاز، ناهار، شستن تراس،... 

الان، خواب...

شام

در زندگی نباتی من، 

میشود اکنون خفت!

خوابم میاد،  شدید!

شب بخیر

حسن کچل

 

گاهی هم،

باید نشست و داستان حسن کچل رو دید.

فیلم موزیکالی از سادگی و صفا. از ریتم و غنا. فیلمی از اصرار و عشق وسادگی

و یک دیو!

یک دیو که به حسن می گه یادت باشه طبق قرار،

یک شب قبل عروسی ات با چهل گیس،

میام که جونتو بگیرم!

طبق قرار !

...

مکالمه حسن با پهلون جهان عالی است!

آدم یاد ورزشکاران بدنسازی می افته !

کار بیهوده ! 

پهلوون سنگ چهل من رو از رو زمین صاف برداشته و، صاف گذاشته سر جاش مجدد !

و سوالات حسن ! که فکر می کنه سنگ رو برداشته که به دیو بزنه

سنگ رو از جلوی چشمه یا برداشته که آبش مورد نیاز یک شهر بوده

سنگ رو برداشته که دردی رو دوا بکنه !

حسن کچل، 

بی شک یکی از دلنشینهای نسلی است که 

سوخت !

و صد البته چون تریاک، سوخته اش هم دواست !

 

مادر پیر مرد دلیر دوماد فقیر کماج شیر فرش حصیر نون و پنیر ارزونیتون دختر نمی دیم بهتون !

 چه سنّت زشتی بوده این روند کهن ازدواج تو فرهنگ ما !

چرا هیچوقت هیچی درست نمی شه اینجا ...

صحنه های آخر فیلم است. انگار قدیمها هم چالش مانکن وجود داشته است! همه عینهو مانکن شدند تو صحنه عروسی

حسن چرا اون موقع که عاجز بود گفت حاضر است عمرشو بده تا شیشه عمر دیو رو به دست بیاره و بشکنتش؟

خب الان به دست آورد و شکوند، 

حالا

الوعد و وفا !

تب که می کنیم، هذیان گفتنمان می شکفد !

هزیان یا هذیان !؟ 

 

به انتشار مفاهیمی که تو فیلم حسن کچل بود، به شدّت نیازمندیم!

به وفای به عهد

به سادگی

به صداقت

وفا

به تک تک الماهای مشخصه یک انسان !

تنها، انسان!