فال نو
ایام به کام
گوشی من همینجور داره دلنگ و دلنگ صدا از خودش در میاره، لابد شماهایید
ممنون از شما.
الان سیرم. ولی به شدددت خوابم میاد!
فال حافظ، این در اومد:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند.
ایام به کام
گوشی من همینجور داره دلنگ و دلنگ صدا از خودش در میاره، لابد شماهایید
ممنون از شما.
الان سیرم. ولی به شدددت خوابم میاد!
فال حافظ، این در اومد:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند.
یک عده ای بیمارستان بستری اند و اسیر تخت،
یک عده دیگه همراه بیمار هستند و اسیر بخت!
انشاالله بتونند زودتر برگردند خونه. آدم اگه بناست بمیره هم، خوبه که تو خونه خودش، سه سوت یک سکته بکنه و تمام!
راستی، به برادرزاده گرامی آدرس محل وصیت نامه ام رو دادم!
فکر می کنم مورد خوبی بود چون هم الان می دونه کجاست،
هم تا زمانی که من هستم، دسترسی نداره بهش!
بنویسید شما هم. ما الان یک عده (دو نفر) آدم داشتیم که مدعی طلب شدند از بابام. عددشون کم بود، شایددر حد چونه ای که بابام رو یک خرید عمده ازشون زده بود ولی، بهرحال سرمون کلاه رفت! چون نمی دونستیم چی بوده ماجرا و چقدر بوده، و هرچی گفتند را پذیرفتیم فقط!
برم کمک شام بپزم
نمیدونم، شایدم یک ساعت مونده باشه
آب قطع شده
همسایه پایین دستی، با شیلنگ آب کوچه را می شست و جارو می زد
همچین نفهم هایی می باشیم، ما.
شدیدا گشنمه ام می شه! و البته، شدید هم لاغر شده ام. مدام دنبال یک سوراخ عقب تر تو کمربند می گردم!
قراره چه کار کنیم امسال؟!
سال قبل، می شد برم خارج، مصاحبه بدی دادم و ویزام رد شد. از اونطرف پدر فوت کرد. هرچه به شرکا فشار آوردم که ساختمان را یک قدم جلو ببریم، راه نیامدند. حوالی مهر یا آبان، پشت بند نامه ای که به مدیرعامل نوشتم و شستمش، تا دم اخراج رفتم. یک عالمه کار تو ساختمانمون کردم که به صدور سند نزدیکتر شد. یک مسافرت خارجی رفتم. دیگه، یک میز و دو صندلی و یک پا دری گلیم واسه خونه ام خریدم!
یک نرم افزار تخصصی واسه کارم رو، یکم بیشتر یاد گرفتم
نحوه چسبوندن ایزوگام به داخل دهانه لوله نادون رو یاد گرفتم!
دیگه چی؟!
امسال قرار است چه کنم؟ سال پیش رو! 97؟
خب،
هنوز سودای خارج رفتن دارم. و هنوز پذیرشهایی مشروط به پرداخت پول!
هنوز سازهایی که سالهاست معطل اند و باید می رفتم کلاس تا پیش برم.
درآمد؟ کار؟ برنامه ای ندارم...
همون کار هر روز
همون درآمد کم
از شش و نیم صبح رفتیم مسجد، همه، اقوام هرکی فوت کرده بود، اومده بودند.
تا نه طول کشید
بعد برگشتیم خونه، مهمون ناهار داشتیم و دیگه الان رفتند به سلامتی.
خسته میشه آدم. مسخره و بی معنی هست کارها.
کاش بابام تا زنده بود، یکبار اقلا، اینهمه فک و فامیل دور و نزدیک و همسان و ناهمسان رو، یک ناهار توام داده بود!
میدونید،
خیلی چیزهایی که سر سفره سرو میشه، از خرید مستقیم بابامه! و بقیه که من میخرم، از پول خودش! بعد ستم انسان به خودش، میشه همینکه مالتو بخورند، درحالی که خودت نیستی! اگه پارسال اینهمه را دعوت میکرد،ناهار میداد، بعد میگفت این ناهار، بجای ناهار چمیدونم چهلم من،
باور کنید سود کرده بود!
باغ، باید روی مرتع احداث بشه، زمینش باید شیب داشته باشه که نور آفتاب بتابه و تهویه هم بشه.
نمیدونستم.
دیدم تنهاست و یک پیاده رو سبزه و یک پیاده رو ماهی قرمز هم گذاشته، گفتم بذار بپرسم ازش.
سوال کردم فلانی، فرصت داری برای من یک دسته گل بپیچی؟
آخه سبد نداشت خاک بر سر. همیشه سبد می زد آدم یکی رو برمیداشت می رفت
گفت آره.
خب، رفتم چیزهایی که می خواستم رو انتخاب کردم و گذاشتم رو میزش. بماند که از پیچیدن یک دسته گل، فقط کنار هم گذاشتن و بستن یک سیم به دور ساقه هاشونو بلد است. سلیقه صفر!
خلاصه، تا ایستاده بودم، یک زن حدود سی ساله اومد،
خب حرفی کسی نمی زد، ایشون شروع کرد:
آقا یک کاکتوس از شیراز برا من فرستاده اند، خیییییییییییلی برام مهمه، گلدونش کوچیکه، می خوام خودت به سلیقه خودت بذاری اش تو یک گلدون بزرگتر، پولشم اصصصصصصصلا مهم نیست برام.
من،
هاج و واج، داشتم فکر می کردم که یعنی چی؟!
گلفروشه،
انگار قبلا هم از این گیج و موجه ها به پستش خورده باشه،
شروع کرد که گلدونها اونجاست هر کدوم رو می خوای انتخاب...
خانومه،
دوباره همون دیالوگ را با پس و پیش کردن جملاتش :
خیلی برام مهمه، پولش اصلا مهم نیست...
من،
هنوز منگ...
گلفروشه،
سوالهای جدید:
کاکتوستون چقدریه؟ از کدومهاست
خانومه،
باز عق می زنه حرفهاشو:
می خوام سلیقه شما باشه، پولش...
...
اومدم بیرون
...
می گه از یک زندانی پرسیده بودند چرا زندانت کردند؟ می گه منو کسی زندانی نکرده، بقیه پشت میله هان!
منم،
نمی دونم، کی پشت میله هاست...
می دونید، این اون زنی هست که باید تو نه سالگی دادش تو تشک، باید نه شنیدش، نه دیدش، و حق و حقوقش رو فقط داد و ردّش کرد تو یک تخت دیگه، همونطور که قران می گه! سوره بقره...
وگرنه، این زن اگه صدر اعظم آلمان باشه، یا رئیس جدید سازمان سیا،
...
اوفففففف! بهتره حالم...
هرچی که هست،
به اومدنش و بودنش و موندش، خوشحال نیستم!
امسال، برخلاف چهل و اندی سال گذشته، پدر نیست. این نبودن خودش یک مقوله هست، این که چه حجم از کارها هم بطور معمول و هم بصورت اضافه (بخاطر مراسم خاص خود ایشون) به کولم افتاده، یک مقوله، و چیزی که بیشتر از این دو تا اذیتم می کنه، هماهنگ شدن با مدل زندگی کردن دیگران است، حتی اگه اون دیگران خانواده خودم باشه!
می دونید، یک چیزهایی رو نمی تونم بگم. مربوط به خانواده خودمه، نباید بگم، به کسی ربطی نداره چی هستند و چطورند منتهی، الان ناچار شده ام باهاشون کنار بیام! یک قلمش، مدل خرید کردن است!
به مادر می گم مادر من، فردا مراسم داریم، خرما داریم؟
بهم می گه باید یک دیس فلان قدری داشته باشیم، حتما لازم است.
می گم خب، می دونم لازم است، داریم؟
باز یک چیزی می گه که تکلیف منو مشخص نمی کنه که من باید بخرم، یا نیازی نیست بخرم!
باید خودم بیام برم زار و زندگی رو بگردم
زندگی ای که توش نیستم، نمی دونم چی به کجاشه،
دیس رو پیدا کنم
چه می دونم خرما رو پیدا کنم
اصلا یک وضعی...
البته یادمه دو ماه قبل، خودمم هنوز تو شوک بودم و به وضوح فراموش می کردم همه چیز رو. این وضعیت تا یک جایی و یک حدی، قابل درک است منتهی،...
یک عادت بد دیگه که خودمم تا حدی به ارث برده ام، خاصیت انبار داری ماست. مثلا سه روز قبل گوشت قرمز خریده ام، باز امروز بهم می گه گوشت بخر! مطمئنم که طی سه روز اینهمه گوشت مصرف نمی کنند دو تا آدم منتهی، یک خاصیتی هست که اگه یک گوشه فریزر قد یک سوراخ فضا باز باشه، باید پر بشه! از اینطرف می تپونه تو یخچال و تو فریزر، از اونطرف می گه موتورش بد صدا می ده! هرچی میگم مادر من مگه در شرایط جنگی به سر می بریم خب بذار خالی بشه این بی صاحب، می بینم دوباره یادش می افته که مثلا برای زمستون سال بعد، لوبیا سبز سیلو نکرده است!
آخ که می خوام سرمو بکوبم به دیوار! خرید، دلی اگه باشه، خرید کردن است. وگرنه حمالی است! از صبح تو صف انواااااااااااع کالاهای مسخره بودم! خب ما چون مهمون داریم نمی شد از قبل بخریم و نگه داریم منتهی، این که یک خانواده عریض میاد، خانومه همینجوری راه می ره تو سوپری عین جارو برقی هرچی می بینه هی میاره اضافه می کنه به لیست خرید، یکم اعصاب منو خراب می کنه! خداوکیلی من اگه زنی داشتم که شب عید یادش می افتاد باید صابون گلنار بخره، باید چای بخره، باید آبلیموه و شکر بخره، می کشتمش!
یک چیزهایی رو می شه زودتر، قبل تر، فکرش کرد، خرید، در حد معمول و متعارفی انبار کرد، اما نه که دیگه ترشی و خیارشور و وانیل! وانیل رو هم امشب می خره! ای تو روحتون صلوات!
صابون گلنار رو هم الان داره میخره!
ترشی، شکر، آبلیمو، انواع اجیل...
والله این سبد ناهمخوان است!
این ادم ها، ناخمخوانند انگار...
چای! چای! روغن کنجد،
چی میخورند ملت طی سال؟!!
وعععه که هیچوقت اینهمه خر موبلند،مرتب کنار هم ندیده بودم!
سبزی فروشه را بگو! قششنگ سرشو اصلاح کرده بود. ماه!
چقدر عجیبیم ما!
امروز و فردا عین سگ ازدحام و کار
پس از اون،عین بززززز! بیکار!
خاله بازی! هی برو خونه این،برو خونه اون
صف شکلات
صف شیرینی
الان صف سبزی خوردن
بعد صف پرتقال
بعد گل
ای مرده شورمونو ببره با تمااااام رسوممون، از عید و از عروسی و از فاتحه و همینجور بگیر و برو
امروز اندازه سسسسسسسسگ، کار کردم!
صبح هنوز تو راه بودم که زنگ زدند بیا جلسه!
بعدش البته خدایی کاری نکردم. دستم به کار نمی رفت تا شد ظهر
بدّو برگشتم سمت خونه، تو مسیر یک دستگاه واسه تنظیم فشار پمپ خریدم، بعد رفتم سر بتن ریزی. تتمه بتن را با هماهنگی داوود خان، خریدم واسه جلوی درب خونه و خب، کسی که نبود، خودم و داوود بتن پهن کردیم!
خعلی باحال بود. البته خب پام درد می کنه که بعد مفصل تر ازش می گم.
بعد از بتن ریزی، رفتیم به کاشتن یاس امین الدّوله! حسین سیاه شش تا کوزه برامون خریده بود، کاشتیمشون...
بعدش هم آب ساختمان را قطع کردیم که تا بیاد خشک بشه و بتونیم لوله کشی کنیم، لامپ های سر دیوار حیاط را عوض کردیم. اغلب سوخته بودند!
آب که قطع شد، بساط اتو و لوله سبز را جور کردیم و خلاصه،
زیرپله، یک شیرگازی نصب کردیم! خود شیر و ملحقات شده بود 131000 تومان!
سوئیچ تنظيم فشار را هم خواستیم نصب کنیم که یک تبدیل کم داشت! سوار شدیم با داوود خان کف شهر، دکّون به دکّون دنبال یک تبدیل فزرتی! پیدا شد، دو هزار تومن!
برگشتیم و درست کردیم و تاااااااازه فهمیدم که واسه نظافتکار طفلک لیوان نذاشته ام چایی بخوره!
خودمم نخورده بودم!
دیگه زحمت کشیدم از خودم پذيرایی نمودم و الان خدمت شمام
خیلی کار کردم خدایی! جلسه، نظارت بر بتن، پهن کردن بتن، باغبانی، لوله کشی، برق کشی، رانندگی، نظافت، وععععععه!
خسته شدم
یکم پام درد می کنه
و پشتم یک تخته شده است! عمری بود بیل نزده بودم!!!
منتظرم کار نظافتکار تمام بشه، برم تسویه کنم و عیدی اش رو بدم و ، بیام زیرتنبانی پا کنم...
الانم عین مرغ سر کنده، خوابم میاد! برم بخوابم با اجازتون.
شب بخیر
چه کسی ما را،
خواهد خواباند،
...
به چه نحو ؟
شعربودا
به نظرم، درست گفته! عبارت مصطلح ابتر به نظر میاد!
دو کیلو بیشتر نخریدم. ببینم پختش چی می شه. الان ازش دمپخت درست کردم...
کوکوی سیب زمينی هم کنارش
جاتون تهی
یکم بی حوصله ام.
یکم تنهایی عزیزمو می خوام در آغوش بکشم!
فصل حساب کشی از خودمه! عید!!!
مسخره است منتهی، اینجوری هاست.
یحتمل بیشتر می نویسم. نمی دونم وقتی حرف زدن با خودم، لذت بخش تر می شه از حرف زدن با کسی دیگه، لابد هی می نویسم. نمی دونم. خودمو نمی شناسم زیاد...
امروز رفتیم لوبیا سبز بخریم. واسه سه شنبه عید می گیریم واسه بابام. تدارک ناهار می بینند گویا. کل آبادی رو گشتم. کیلویی 2800 تومن، 3500 تومن، و 4500 تومن!
یک نصف کیسه خریدم. داشتم فکر می کردم اگه آبجی خانوم بود باز بهم می گفت کاسبها با دیدنت حال می کنند! عمده خری می کنی!
نون خریدم، موز خوبی به چشمم خورد، خریدم، برنج، گردوهاشو نپسندیدم، صف تخمه ای شلوغ بود حوصله ام نشد، دوتا سرمته خریدم، خلاصه،
آها، دوغ!
دوغ خریدم کیلویی نهصد تومن!
دوست می دارم خرید کردن واسه خونه رو
و چیزی که تازگی ها دارم حس می کنم اینه که خرج و برج، تفاوتشون چیه!
همیشه بهم می گفتند تو خرجی نداری، یک نفری، برج هم نداری!
حالا، با اینکه فقط دو نفر تو خونه هستند دقیقا حس می کنم که این برج، به فتح ب، چند برابر بیشتر از خرج یک نفر آدم است! هزینه هایی که واسه رفت و آمدها، مهمون، مراسم ...
می دونید،...
دوباره انگشتهام شروع کرده به خاریدن!
حساسیت به گرد و غبار، به شوینده،
به ،
نمی دونم.
انگشت اشاره هر دو دستم، تاولهای زیرپوستی زده و می خاره باز...
گششششششششنمه !
آب قطع است
و بوی خوش غذا به هواست!
یکی، می گه شصت درصد مردم مثلا بوشهر، به فلان کاندید رای دادند
اون یکی که دانشجوی حسابداری هم بوده گویا، درحالی که بر افروخته شده بوده با لهجه محلی به این یکی یورش می بره که بروووووووووو! مردم اونجا اصلا شصت درصد نیستند!
...
اینه که اینجوریه!
فردا می رم شرکت. مرخصی هام منفی شده بود، ناچارم این دو روز هم برم. منتهی، سه نفر از یمین و یسارم تعدیل شدند! حالا من بناست اون وسط فردا چه شکری بخورم، نمی دونم!
شایعه شده که تا هجدهم تعطیلی اجباری داریم. بدک نیست. یک مدت بیکاری بچشیم، بلکه آدم بشیم!
نماز جمعه داره جالب می شه!
نماز جمعه اصفهان، امروز،
تو مسیر که می اومدم به خطبه های نماز تهران گوش می دادم
خطیب محترم می گفت در سال 1330، معترض یک نماینده شدند که رفته پشت تریبون و بسم الله گفته و حدیث نقل کرده است. می گفت اون زمان ما خییییییییییییییلی داغون بودیم!
الان، اگه بیکار باشید و یک روز صبح رادیویی که مستقیما جلسات مجلس را پخش می کنه بگیرید، هر نماینده سه چهارم از وقتش را به بسم الله و مدح و ثنای خدای متعال و دعای عزّت مستدام برای حضرت آقا و درود به روح پرفتوح حضرت امام می گذرونه و یکمی هم راجع به موضوع.
خب، الان خیلی خوبیم با این شرایط و حال...
نمی دونم.
خدا عاقبتمونو ختم به خیر کنه.
امروز یک ایمیل داشتم، که بیان می کرد چون در تاریخ شروع ترم، آیلتسم منقضی شده، باید برم مجدد آزمون بدم!
یک میلیون و اندی تومن.
نمی دونم.
شما اینقدر با خودتون رو در وایسی دارید که حتی تو نظر خصوصی هم اسمتونو ش تايپ می کنید!
شعله؟
اگر کمکی از دستم ساخته هست، در خدمتم.
مامان می گه امروز برو بهش سر بزن
من، از کار یهویی بدم میاد. بدنم مقاومت می کنه. نمی خوام برم.
می گم یا امروز می رم یا دوشنبه
می گه امروز برو
می گم تا دوشنبه یعنی خوب می شه؟!
...
دایی، یک زمانی کارش به نظام مهندسی بود. دو سه سال داشت یک خونه می ساخت که تمام مهرها رو من براش زدم و کل کارمزدم رو بهش تخفیف دادم.
اون سالها، مستاجر بودم. هرکجا که می رفتم، هر خونه ای عوض می کردم، هنوز وسایلم رو از کامیون پیاده نکرده بودم، تلفن زنگ می خورد:
" الو دایی جون..."
خونه که کارش تمام شد با من،
دیگه دای جون تو کون خر!
این اواخر که پدر اصفهان بستری بود حتی به دای جون پیغام دادیم که یک صبح تا عصر بیاد تو خونه ما، مامان و بقیه بتونند همگی بیان عیادت...
دایی جون، عذر خواست.
و مادر نتونست واسه عیادت بیاد بیمارستان
(به یمن حکومت صالحه، اینجا به محض اینکه خونه را خالی می کنی، میان برات اسباب کشی می کنند!)
ماجرا گذشت
و دای جون تو مراسم پدر تا چهلم حضور داشت
و کمک کرد
و بعدش، حتی یک مرتبه ما رو همراهی نکرد تا مزار...
سالم بود اونوقت...
و حالا، بیمار!
اون زمان که نتونست یک روز برامون وقت بذاره، با خودم گفتم نوبت تو هم می شه دای!
و الان، مطلع اون ماجراست!
...
دوشنبه می رم سر می زنم.
زودتر ،نمی تونم!
بعد اون خدا خوب کرده خانوم دکتر سینگونیم پست می ذاره که پسر ها به سمت خانواده مادری مایلند! نه دکی جان. پسرها به سمت محبت مایل ترند! و من که بین خانواده پدری و خانواده مادری به هیچ سمتی مایل نیستم، فکر کنم به یک اندازه محبت دیده ام از دو سو!
البته، خودمم محبتی به کسی ندارم! اینو هم باید بگم!
اونقدر که به غریبه ها محبت دارم، به فامیل نداشته ام!
خدمت باشیم، واسه تقدیم محبّت!
والله!
عید، رویا اینها میان اصفهان. مهمانسرا گرفته اند. منم نیستم اون تاریخ که میان. فقط سپردم اگه مشکلی داشتند یا مکان خواستند خبر کنند، کمک کنم یکم.
شماها هم تعارف نکنید. به قول شاعر، روزگاری آمده خوش، بگذرد!
(آشناست براتون بچه شهری ها؟!)
آره
هفته پیش کلی مرگ موش براش گذاشتند،
افاقه نکرد
دیروز تله موش هم گذاشتیم
در تمام این مدت، به طرز احمقانه ای، من فکر می کردم که این کارها بی فایده است!
یک جوری تو ناخودآگاه خودم فکر می کردم موشها دیگه دست ما رو خونده اند و نه مرگ موش می خورند و نه به تله نزدیک می شن!
فکر می کردم از مرگ بقیه موشها، عبرت گرفته اند
فکر می کردم حتما بهمون می خندند و درمانده شده بودم که خب، چه کار باید بکنیم حالا؟
می دونید، امروز که بیدار شدم رفتم نگاه تله کردم، هیچی بهش نیفتاده بود
صبحانه ام رو که خوردم، ته خیارم رو
(خیار خودم رو نه ها، خیار خوردنی رو.
عه! بابا، خیار سبز رو)
آره ته خیارم رو بردم زیرزمین و، گذاشتم کناااااااااااااار نون پنیری که براش گذاشته بودند...
الان، شنیدم که گویا، به تله افتاده است!
تعجب نکردم، ولی، نمی دونم، شایدم کردم! که با اینکه نسل این موجود با همین تله موشی برداشته شده که تکنولوژی اش از زمان اختراع تا امروز اصلا عوض نشده اما، باز هم موش خری هست که بین اونهمه خوردنی، از آرد بگیر تا گندم، برنج، کتاب، قالی و ...
باز هم دلش هوس خیار میکنه و ،
جونشو سر این هوس می ده!
موشی که تاریخ ندونه، موشی که حافظه اش بلند مدت نباشه، موشی که مرگ پدر و پدر بزرگش و همسایه و همکلاسی اش رو به یاد نیاره،
به همون طریقی کشته می شه، که اونها شدند!
منتهی، خب چه می شه کرد. موش، چقدر می تونه آرد و قالی و کاغذ و برنج بخوره؟
بالاخره، به میوه و سبزی تازه هم نیاز داره...
و یک موش گنده، سر شکمبارگی و لذّت جویی و تنوع طلبی اش،
سرش رو به باد داد اینبار هم!
مادر می گفت فقط دم پوزه اش به تله گیر کرده بود!
میلی متر...
و عامل فرسودگی، فقط خودشه
خود آدم، تو مسیر زندگی اش، خاطره هایی رو میسازه
بعد، هر روز که زندگی اش تکرار میشه، گویی هر خاطره، عین یک دندونه از دندونه های اره شده باشه، با عبور تنهایی ولی هر روزه از محلهایی که خاطره ساخته، خودشو اره میکنه!
بلواری که یک روز برفی، ایستاده عکس انداخته
بستنی فروشی ای که جای پارکش بد بوده
رب اناری که ترش نبوده
چه میدونم، ذرمانگاهی که یک موقع، با یکی رفته
کیف آب جوش
لاک
خورش قیمه با بوی دنبه!
دندونپزشکی، وقتی یادت میاد یکی پشت در منتظرت بوده
میبینید
روزمره ها رو وقتی تنهایی تکرار میکنی،
فقط اره میشی! فقط!
ادم باید بعد هر رابطه جدی روحی، شهرش رو عوض کنه!
دیروز کلی از همکارهامو تعدیل کردند...
نگاه که می کنی، خدایی باید منو هم تعدیل می کردند!
نه بخاطر بد بودن ماها، بخاطر اینکه کاری نیست که بکنیم. بخاطر این که راندمانی دیگه نداریم...
راستش، به یک بنده خدایی لینک شده ام، که سفارشمو به فامیلش که تو کار برج سازی هست بکنه، بلکه منم تا بیرونم نکرده اند جابجا بشم خودم.
و چقدر مسخره است اگر رزق من دست این بنده خدا باشه!
دیروز، هم زمان که نامه های این حضرات را توزیع می کردند برای من از یکی از شرکتها، سررسید آوردند...
یک مدت که دست بهش نزدم. بعد هم بازش کردم، بینشون تقسیم کردم. مطمئنم خوشحال شدند.
و خدایی چه سررسید قشنگی هم بود!
پارسال، ماجرا برعکس بود. برای همه آوردند، بجز برای من! البته خدایی استفاده ای هم نمی کنیم. کل سررسید نظام مهندسی که پارسال دست گرفتم شاید ده برگش چیز ننوشتم، و هیچوقت هم به اون ده برگ مراجعه نمی کنم! کلا اسراف بزرگی است. ولی خب...
سوره لوط داریم گمونم. جالب بود.
یک جایی به لوط گفته می شه خانواده ات رو بردار و شبانه از شهر برو بیرون، که صبح قومت رو سنگباران می کنیم.
و صبح، با سنگهایی که مشخص بوده هر کدومش بناست تو سر کی بخوره، قوم لوط از بین می ره!
من مونده ام وقتی هر سنگی با اسم و شماره ملی مشخص بوده که باید تو سر کی بخوره دیگه چه ضرورتی داشته که لوط از شهر بره بیرون؟ خب می موند!
عجب قومی هم بوده اند. گویا فرشته های خدا به صورت پسرهایی مهمون لوط می شن. قوم میان در خونه لوط که این پسرها رو به کار سکس وا دارند! لوط بهشون می گه بیاید ترتیب دخترهای منو بدید و کار به اینها نداشته باشید!
فکر کن. در همی نقل به مضمون یک عااااااااااالمه آموزه هست! حالا این وسط هی اسم منو هم میاره خدا !
چندین روز قبل بود که وصیت نامه ام رو نوشتم. گذاشتم رو دسکتاپ کامپيوترم. هر از گاهی، یادم میاد که هی وای من، فلان چیز هم فلان جا داشتم، ننوشتم! دونه دونه هی می رم کم و زیاد می کنم. بیخود نیست میگن قیامت ملت تعجب می کنند و بهت زده هستند! از بس کارهایی کرده اند که یادشون رفته، بعد اونجا یادشون میارند!
عصر یک اس ام اس داشتم که مجموعه کنگره نور در بلوار فردوسی شهرکرد، باید برم سروقت سهام شرکت توسن! تاااااااااازه یادم اومد هی وای من، دو زار سهم هم اینجا داشته ام! البته بعد که رفتم، اصلا همچین ساختمانی نبود!! فی الواقع آدرس را درست نداده بودند. یعنی دقیق نداده اند. فرض کنید می گه ساختمان فلان در خیابانی که اقلا دو کیلومتر طول داره! خب معلومه پیدا نمی شه!
خلاصه کنم، وصیت نامه و روزمه کاری خودتونو بنویسید! اصصصصصصلا باورتون نمی شه چه چیزهایی رو از قلم می اندازید! کم کم هی یادتون میاد و خلاصه یک چیز درستی تهش در میاد، انشاالله!
یارو گفت سوخته، بعد یک موتور برام آورد با تعویض گاز و دستمزد و الخ، 350 هزار تومن گرفت.
اون موتور، سالم بود!
طرف، 20 هزار تومن گرفت، امتجانش کرد، توضیح داد برام، داد دستم آوردمش!
حرومش باشه اون مرتیکه دزد!
آبميوه گيری مامان اینها رو هم تعمیر کرد. 30 هزار تومن
وقتی می خواستم بیام، ازش پرسیدم دریل هم می تونه تعمیر کنه؟ گفت بیار. عقب ماشین بود. پونزده هزار تومن گرفت، دریلمو هم درست کرد!
چقدر حال می کنم کسی به کارش وارد باشه!
همزمان با کاری که برای من می کرد،برای یک پلوپز که رو میزش بود ساعت گرفته بود و منتظر بود یک لباسشویی که داشت کار می کرد متوقف بشه!
انصاف داشت، و این وااااااااااقعا این روزها کیمیاست!
انتظار،
وب
موز
ترکیب جالبی است
قبل اینکه بخورم، کلی بو کشیدمش!
بعد از گاز اول، دیگه بو نمیاد به مشامم...
یادم افتاد زمانی که تو بازار بودم...
دم غروب، یک گاری کرایه کرده بودم و خسته و کوفته، داشتیم بازار رو ترک میکردیم
گاریها ترافیک کردند...
تا فرصتی پیش اومد، موز خریدم
یکی به گاریچی تعارف کردم
واکنشی نداد...
دادمش دستش
گرفت...
پیرمرد، کم بینا بود انگار...
نمی دونم چرا ورشکستیم...
حق کسی رو نخورده بودیم. نمی دونم چرا اونطورکی شد ...
خیلی ضرر کردم...
الان پشت درش منتظرم...
ظهر، ناهار رفتم پیش فهیمه. تنها هم بود، راهش هم به تعمیرکار نزدیک بود.
جاتون تهی، نودل درست کرد
تاحالا نخورده بودم!
پر بدک نبود. شد بخورم یکم. عکسشو تو کانال گذاشتم.
همکارمون، تایپيست شرکت، با فرمتی که فقط ناشی از اعتقاداتش بود، در حد بضاعت خودش، گفت:
براش قربونی کنید.
من، داشتم فکر می کردم کشتن یک گوسفند که سهل است، اسماعیل رو هم سر ببریم،
چطور قرار است دریچه میترال بسته بشه و رگهای مجاور اون، یک عالمه باز!
نکشتیم و ...
شد.
طفلک، پدر این همکار پریروزها تصادف می کنه. یک ماشین، که لابد یک جوونک پدرسوخته تاج خروسی بوده که شلوار چسبون فاق کوتاه پاش بوده و کفش اسپرت بی جوراب تو پاهاش، چنان می کوبه زیرش که می خوره به ماشین بعدی و می افته و خلاصه، همچین می شه که دیگه فقط باید گفت انشاالله این بابا باز بشه بابا!
شب عید،
از این نظر می گم شب عید که روز روزش شما دکتر و جراح پیدا نمی کردی، الان که دیگه لابد می رن یکم از کوه پول خونی که از ملت گرفتن رو خرج کنند، سنگینی اش رو کولشون مزمن نشه
الان دیگه چطور می شه کیو پیدا کرد که تازه می گن یکی باید سرشو بدوزه فلانکی مهره های کمرش رو اون یکی لگن و رونشو، تاااااااازه ریه هاش هم فلان!
خدا صبر بده به ملتی که بیرون مطب، بیکاری و بی آبی و بی انصافی و باز بی انصافی امانش رو بریده است، و داخل، انتظارهای طولانی، برای یک تخت، یک پزشک، یک درمان...
نمی تونم بهش بگم یک گوسفند قربانی کن برای بابات...
یک بزنگاه هایی، جای به چالش کشیدن باورها که هیچ، جای شوخی کردن با باورهای ملت هم نیست...
شرح ماوقع رو که می شنیدم، دلم ضعف می رفت و کم مونده بود غش کنم! خدا به همه شفا عنایت کنه انشاالله
یک زمانی، سده ها پیش،
همچین شبی،
ملت از روی آتیش می پریدند پشم فلان و موی پاهاشون بسوزه،
تمیز بشن واسه شب عید...
یادش بخیر آقای فیاضی رو. معلم شیمی دبیرستانمون بود. اون می گفت...
شعارها چه قشنگ شده است:
مدیر اگر ندارید، بریدقبرس بیارید!
فلانی دروغگو، زاینده رود ما کو؟
الخ!
جالب است. الان که مردم می تونند آلت دست یک قدرتی باشند، برخوردی با تجمعات، با توهین ها، با هیچی نمی شه.
واااااااااااااای به روزی که این سیل، بنیان کن بشه!
بکش آتش خرد پیش از گزند
که دنیا بسوزد چو گردد بلند!
چرا هیچکس دغدغه چیزی نداره؟!!
شبکه های "فعلا مجاز" !!!
ترق و ترق و ترق، هر چند ثانیه دو متر می پرم هوا.
خدا پدرشونو در بیاره به حقّ علی! اینم تفریح است؟!
مثلاً ریدیم به همه رسوم! کی تاحالا رسوم ما مخرب بود؟ کی تاحالا مراسم بدون همراهی بزرگترها بود؟ نکبت ها!
فروهر چقدر قشنگ می خونه!
دو تا پرنده:
دوتا پرنده هستیم،
بگذریم.
تلفن زنگ زد
یکی از چیزهایی که نه از باب تعریف از خود، صرفاً با رعایت امانت نقل واقعیت می کنم، یک نظر مشترکی بود که اقلا طی 24 ساعت گذشته از دو تا همسایه ها شنیده ام. اینها که می گم هر کدومشون سن مرحوم پدر من اند و سرد و گرم چشیده روزگارند. هر دو، و الان که داشتم می گفتم یادم اومد سه نفر، از صداقت من تشکر کرده اند. صراحتا می گن ما همینکه با شما حرف می زنیم یا همینکه اولین بار شما رو دیدیم، فلان شدیم.
(ارضا نه ها! یعنی اعتماد کردیم. یعنی آدم خوبی تشخیصت دادیم)
چیزی عاید من نمی شه. برعکس، شاید بیشتر وادار بشم کارمزدی که هنوز از هیچکس نگرفتم رو، باز هم نگیرم! این حس، می ارزه که نه فقط امانتدارشون باشم، کهشاید واسه خیلی ها ارزش داشته باشه که چیزی هم هزینه کنند که اینطور مورد قضاوت قرار بگیرند...
آدمیزاد چی می بره با خودش. مرحوم پدر، همه چیزش رو گذاشت. هیچی ازش نموند جز سپاس هایی و جز دلخوری هایی که به فراخور یک عمر زندگی، تو ذهن تک به تک ماها و بقیه آشناها ازش مونده است. اموالش رو هم ملت دارند می خورند! چک به مبلغ یک میلیون تومن، سااااااااااااااالها پیش، از هم حجره ای دوران تحصیلش تو وسایلش پیدا کردیم. که چی. چکار کنیم؟ اگه می خواست بده، اینهمه سال داده بود! چه ارزشی داره برامون الان؟ و چه ارزشی داره برای خودش؟!
دلم یک طشت بزرگ قشنگ ماسه می خواد! یک مستطیل چوبی خوش رنگ که زیر میز بذارم و موقعی که پشت میزمم، پامو فرو کنم تو شنها! شن شسته خنک!
چه می شود کرد...