نون ماست

با اینکه جفتمون سیر بودیم و نیت داشتیم یک ماست و خیار ساده علم کنیم بخوریم اما، نمیشه از جلوی پاپاجونز گذشت و داخل نشد!

جاتون تهی،

مزه پارسالشو نداد، هم کثیف تر بود هم بی نظم تر. یک عده چشم بادومی هم تولد گرفته بودند، جیغ و ویله بود محیط، اون علفهای معطر کنار غذا رو هم حذف کرده بود اما، با تمام اینها، عالی بود!

بیست و هفت هزار تومن، ده اینچ.

ماستمون موند! 

 

افق رو به رو

فردا، تا حدود ساعت چهار اگه بهم اس ام اس زدند که کار رسیدگی شده، ممکنه بتونیم پروازمونو بیاریم پنج شنبه وگرنه، تعطیلات اخر هفته شروع میشه و پرواز شنبه هم میسوزه و تازه باید یکشنبه خبر بدن و دوشنبه مدارک رو پس بدن و ما سه شنبه برگردیم!

کاش ول کنند! نهصد و هفتاد و پنج هزارتومن اضافه دادم که سریع بررسی کنند. ستم است اگه نکنند. والله.

مش، غول

از نظراتتون ممنون. شب نظر میدم. الان مشغووووولم😄

جاتون تهی

ابن بطوطه مال

بفرمایید ناهار هندوستان😀

 

بطوطه جان

انتظار، اگر جز انتظار ظهور حضرت منجی باشه که قراره سازنده باشه و انسان ساز،

یک حالتی است مخررررب و جانگداز!

دلشوره بر من مستولی است الان. با تشکر از دلداری دوستان اما، اگر نخواد منجر به نتیجه مطلوب من بشه، الان یکی بگه من اینجا معطل چی ام؟ دقیقا چکار دارم؟ چه میکنم؟ اینجا چی داره که من صبح پا میشم نمیدونم میخوام چکار کنم؟! کجا برم؟ سفیر چه شکری خورد برام، فردا کجام...

امروز میخوام برم ابن بطوطه. دورترین مرکز خرید در دبی! وقت باید بگذره! چه کنم با زمان؟! رییسمون گفت لپ تاب ببر ازونجا کار کنا، زبون در کردم براش! 

چه کنم با دل تنگ خلاصه!

از ایران میوه اورده بودیم، گلابی ها رسیده و شیرین، ممممماه! 😄

کدوم خری طعم میوه فاضلاب خورده مملکتشو ول میکنه، میره فرنگ؟ که چی آخه😜

نمیدونم. 

 

فکر منفی

یک گاهی، امروز، با خودم فکر میکردم که اگه بهم ویزا ندن، چقدر ضایع میشم!

فکر کن!

با اینحال، کاری است که شروع کرده ام، باید تمامش کنم

 

برج خلیفه

رفتیم دبی مال

نزدیک شونزده کیلومتر امروز راه رفتیم، صبح چهار و خرده ای و الان تتمه اش.

بازدید رو از غذا شروع کردیم و به غذا ختم فرمودیم! یک پیتزای گوشت و قارچ که خوشمزه بود اما هنوز به پیتزای پاپا جونز نمیرسه طعمش!

دم اومدن ار نون کباب، کوبیده خریدیم. کلا انچه مشهود بود کیفیت بالای مواد اولیه بود. پیتزای گوشت و قارچ ایران، با اون رشته های مهوع گوشت، هیچ شباهتی به اینجا نداشت.

کتاب فروشی رو سر زدیم.  کتب مهندسی بین سیصد تا پونصد هزار تومن میشدند! چیزی نخریدم! بخصوص که اگه سفیر ویزا بده و برم، رشته تحصیلیمو هم عوض میکنم!  میگفت. از طلا بودن پشیمان گشته ام، مرحمت فرموده ما را مس کنید!

کانال تلگرام

https://t.me/joinchat/AAAAAEMLJZ8Hydjs0Ai21w

 

واسه دیدن عکسهای کشور دوست

طلا

من واقعا هوای گرم دبی رو دوست دارم! وقتی پامو میذارم تو فضای باز و هرم گرما میخوره بهم، وقتی برخلاف برخورد با هوای سرد که همه حمع میکنند خودشونو و منقبض میشن، من اینجا منبسط میشم، حال میکنم😄

صبح رفتیم ایستگاه الراس، خط سبز مترو،پیاده شدیم و بازار طلا فروشها و بازار ادویه فروشها رو چرخیدیم.

طلاهای عربی،عیار 24، ضخیم و درشت! یکی باهاش پیرهن درست کرده بود، تن مانکن! عکسش هست! 

بقیه،عین لباس رزم که شوالیه ها تن میکردند، مثلا دستبند یکپارچه به طول ده سانت!

بذارید اصلا میذارم تو کانالم،اونجا ببینید عکس

روز دوم

خوبیم. جاتون تهی.

چه کنم با دل تنگ؟ خخخخخ

یعنی کجا بریم، وقتی همه فروشگاهها و مال ها خب عین همه و یک کار داره میکنه!!!

کسی اینجا کاری نداره انجام بدیم براش؟!!

تخمه

تو هتل، پتو تا گردن،  دارم تخمه میشکنم! 

مغز تخمه گل افتاب کیلویی 21 هزارتومن است،

خود تخمه کیلویی 12000 بود تو آبادی!

تبعیض

دومین شبانه روز یک میلیونی است امشب

دیروز، 845000 بلیط هماپیما داده بودیم، نزدیک 200000 هتل، 

امروز، حدود150000 هتل، 975000 اضافه برهزینه های ویزا،جهت تسریع در کار!

خسته شدم. صبح رفتم ابوظبی و عصر برگشتم. تو برگشت، دقییییقا ته اتوبوس، بیخ یک سیاهپوست نشسته بودم. موهای تیز دستش به ساعد من تجاوز میکرد! انگار بگو سفید جماعت بره باشه، سیاه ها بز! تفات نرمی موها...

کارها مطابق معمول پیش رفت. شاید واقعا نیاز به اییییینهمه سفر و بروبیا نباشه. فرمها رو گرفت، انگشتها رو اسکن کرد، عکس گرفت، مصاحبه کرد، و تمام.

 

پنج روز کاری، از فردا، جواب میده. و امیدوارم جواب مثبت باشه.

اینکه اینجا یک کارگر بنگالی کارت میکشه موقع خرید، و من باید پول بشمارم،...

اینکه یک هتل رو، من نمیتونم از راه دور رزرو کنم و اون میتونه،

اینها چیزهای کمی نیست!

اصلا نیست! سرتونو از زیر برف بیارید بیرون

 

 

پوشیده

به نظرم یک مرد، مالیدن بخشهایی از ساق و سم زنشو بیشتر دوست داره، که اختصاصی خودشه. بقیه که خانوم بیرون گذاشته، انگار جاذبه هاشو از دست میده!

دیشب دوتا خانوم کون لخت ایرانی جلوی پذیرش بودند. جذذذذاب نبود اندامشون! اندام مهماندارهایی هواپیما هم! گمونم من بازنشسته جنسی شده ام!

بلند صلوت.

میرم حموم من. جای همه تون خالی. جای بعضی خیلی ویژه تر 😄

 

اب و هوا

هوای گررررم دبی رو واقعا دوست دارم😊

جاتون تهی

هتل لاوندر، خیابون الجزیره، رقه.

شب بخیر😚

طیییییار

سوار بر طیاره ام. 

اندازه بقیه همسفرها، نه خوشحالم،

نه بیخیال.

نمیدونم. 

مرض دارم. 

خیلی قبل سوار اتویوس بودم، یک دختر پسری هم ردیف جلو، اونطرف...

فیلم گذاشت، ژانر اتوبوسی

اینها به فیلم میخندیدند

من تعجب میکردم

بعد تصمیم گرفتم که منم بخندم

...

اولش احمقانه بود...

بعدش

...

شد!

 

نیمه کار

 

از وقتی رسیدم خونه دارم لباس اتو می کنم، ساک می بندم، تدارک شام می بینم و کارها رو ردیف می کنم. 

آدم اصلا فکر نمی کنه که اینهمه کار عقب مونده هست گاهی.

می دونید

فکر کنم گاهی لازمه آدم از این برنامه ییهویی ها بذاره واسه خودش، که زنگش بریزه! که خاکش بتکه! که اضافات و پلشتی هاشو بفهمه! من وااااااااااااقعا فکر نمی کردم اینهمه کار باشه! هر کاری دارم می کنم ییهو یک کاری وسطش یادم میاد! الانم باید برم گلدونها رو تا خرتناق آب بدم!

عزّت مزید

 

کاستی ها

دیروقت شده دیگه، کم کم

یادم افتاد پارسال تو هتل کارد و قاشق چایخوری بد پیدا می شد. برداشتم!

ژیلت هم نبود. یعنی بود، خودتراش بود! به کار صورت نمی خورد. اینم برداشتم!

کفش جلو باز ندارم. پارسال با همین کفشی که هنوز می پوشم(!!!) رفته بودم! 

فکر کن! بیش از یک سال است که من یک کفش رو دارم می پوشم!

پارسال، از بس موندیم و از بس راه رفتیم و این کفش از بس رطوبت کشید، دیگه آخرهاش شل و ول شده بود به پام، کمرم درد می کرد باهاش! روزهای آخر، یک کفش کاترپیلار خریدم. 

حالا، دارم فکر می کنم از همین اول با همون کاترپیلار برم! فوقش گرمه خیلی، یک دمپایی می خرم لخ لخ لخ لخ

خخخخخخ

نمی دونم

دمپایی برداشتم! از این ابری های یکبار مصرف. سبک است و فکر کنم کفایت کارمونو بکنه.

باید یک عالمه لباس بی آستین و نیم آستین اتو بزنم بردارم. یادمه لاندری اونجا خیلی گرون بود. فکر کنم هر پیرهن رو حدود 14 هزار تومن به پول ما می گرفت تا بشوره! 

کسی چیزی لازم نداره؟ به ذهن خودم هیچی نمی رسه.

آها، حوله یکبار مصرف هم واسه دریا لازم دارم

و مایو!

و عینک طبی اضافه!!

امان از تجربه. راست می گن کار به سر آمده حکیم است!

والله!

 

 

بهره

@dr_shareati

با همه ایمانی که به سرنوشت مردم دارم و زندگی ام را همه وقف مردم کرده ام و این کلمه را می پرستم، اما هرگز دلهره این را نداشته ام که مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند ؟ زیرا نه به خودم اهمیت میدهم که وسوسه آن را داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت! و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم، نه نظرشان!

هبوط در کویر

 

جالبه! نظر من به نظر دکتر خیلی نزدیکه! نه اینکه منم مثل مرحوم غم امت و ملت داشته باشم، نه، ندارم متاسفانه یا خوشبختانه. میگه...

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه

بشکست عهد صحبت اهل طریق را

 

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن این فریق را

 

گفت آن گلیم خویش بدر می‌برد ز موج

وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را

 

حالا ما عابد هم نشدیم حتی، ولی خب تمام دغدغه زندگیمون شاید همون باشه که گلیم خودمون پس بکشیم. بهرحال،

اون بخشش همخوان بودیم با دکتر که هم ملت و قضاوتش به تخممون بودند هم نام و ننگ و شهرت خودمون.

والله

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز!

اگه بدونید چندنفر از دوستان علنی تو چشمم گفتند (به زبانی مودب تر) که این رفتنتن عین خریّت است!

و اونها که نگفتند، پشت سرم!

و معدودی که خستگی منو درک کردند ، با فراموش کردن بخش مادی ماجرا فقط، تایید کردند!

جدا، چه می کنیم ما؟ تا کی سر پاییم؟ بیمه و بازنشستگی مون چی می شه؟ می  دونید، اگه آدم می دونست کی می میره خیلی خوب بود! برنامه می ریخت، زندگی می کرد! حتی عبادت می کرد شاید!

اما ته زندگی هم عین این ویزا گرفتن من، باز است لامصب! می خوام هتل رزرو کنم، نمی دونم چند روز می مونم! بلیط برگشت می خوام بگیرم، نمی دونم کی برمیگردم! اتوبوس هم که نیست سر راه آدم بره ترمینال سوار بشه که! می گه 48 ساعت قبلش باید مشخص باشه کی می خوای بری کجا!

نمی دونم.

دیشب می خواستم هتل رزرو کنم، تمام مراحل رو رفته ام، تهش، شماره ویزا کارت می خواد! کسر نمی کنه تا نرسم ها، ولی می گه واسه اطمینان از اینکه تو آدمی! لابد!

بعد ما یک جهان آدمیم با دو سه جهان عقبه فرهنگی و داریوش و کورش و الخ، بعد از این حداقل بی بهره ایم! 

حرص نباید بخورم. نه.

 

جمعه

اضطراب بر من مستولی گشته است،

میدانم و ،  نمیدانم چرا...

امن یجیب کسی بلد است؟ خوابم میاد...

 

 

خودشیفتگانی!

سفرنامه ام رو خوندم!

دو هفته اول مهر دبی بوده ایم. 

من زیاد بر نمی گردم به نوشته های خودم اما، راستش، خوشم اومد خودمم!

شاعر می گه:

من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم

که بر دیدار جان افزای خود عاشق تر از مایی!

راست می گه!

خاطراتم تک تک تک تک مرور شد برام

و دقیقا نوشته ام که اتوبوس دبی به ابوظبی، دو ساعت تو راه خواهد بود!

اینکه امسال پرواز سیصد هزار تومن گرونتر از پارسال شده اما ویزا تفاوتی نداشته است

...

آخرهای سفرمونو خوندم. باید سر فرصت برم اوایلش رو هم بخونم. اطلاعات خوبی بود...

 

سفرنامه ام!

 

از شماها که خبری نیست، بحمدالله.

می خوام برم سفرنامه پارسالمو بخونم، ببینم کدوم ساحل بهتر بود، ایستگاه اتوبوس با کدوم ایستگاه مترو منطبق بود، مسافت شهرها چقدر و چند ساعت بود، و الخ!

اگه سفرنامه خودم، به پرسشهای خودم پاسخ بده، خععععععععلی توپه وضع!

خخخخخ

 

میدونید الان که می خوام باز برم دبی، دلم می خواد چی خرید کنم؟

اول از همه، می خوام عروسک بخرم واسه دختر داوود و پسر همکارم. اولی رو چون می خوام پایانی باشه بر کدورتمون! خخخخ

آخه طفلک دختربچه منو که می بینه اشکش در میاد!

دومی هم، بخاطر این که مامانش نسخه چکاپ نوشت برام و ویزیتش رو ندادم.

شاید واسه پسر حسین هم بخرم. اونم ، به دلایلی، فکر کنم از گرفتن اسباب بازی خوشحال بشه.

اما بجز این، دوست دارم حتما از کتابفروشی ای که توی برج خلیفه بود، کتاب بخرم!

حالا چه کتابی؟

قرآن!

یادمه پارسال با حسرتی از کنارشون گذشتم! نمی دونی چه کاغذی، چه قطعی، چه ترجمه و خطی، اصلا از هر نظر نگاه کنی شاهکار هنر بود کارشون.

خوشحالم که دارم برمی گردم به کتابخونه! می دونید! جالبه برام! لااقل این اولش!

و  غذا ! طعم رو باید دوباره من بچشم! آبجی خانوم خیلی اهل ریسک نیست و می گه هتل رو با صبحانه و ناهار بگیریم. ولی به نظرم اون مدلی که خودمون می خریدیم بیشتر حال میداد، و ارزونتر هم بود! من عاشق اون نونوایی هایی هستم که پنجاه نوع نون مختلف تازه عرضه می کرد! حسرتش تو ایران به دلمه!

اصلا شاید برم شاگرد نونوایی بشم! چه اشکال داره!!!

شایدم برم دم یک نجاری چوب ارّه کنم!

من این کارهایی که با دست انجام می شه رو دوست دارم.

البته خب، اولش می چرخم یکی دو تا کار مهندسی پیدا کنم، یا تدریس خصوصی، انجام پروژه، و الخ! 

بذار گنننننننننند بزنم به سیستم آموزشی شون و به این طریق فاصله دانشی بین فارغان خودمون و خودشونو، کاهش بدم!

برم سفر نامه پارسالمو مرور بکنم. 

فکر کنم اوایل مهرماه بود...

 

خلوت!

صبح رفتم نظام مهندسی، خیابون کاوه

کارت بانکی ام و کارت عضویتم رو گرفتم

بعدش پروانه اشتغالم رو گرفتم

بعدش زنگ و پس زنگ کردم که اگه یک مدت نباشم تکلیف کارهایی که قبول کردم و مدتهاست خوابیده چیه، گفتند لیستش رو بده تا بررسی کنیم بهت بگیم.

خیلی نامردیه اگه بخوان ازم پول بگیرند! تقریبا مهلت تمامشون رو به اتمام است و می تونم هیچی به هیچکس نگم و ول کنم و برم و کسی نفهمه منتهی، حالا ببینم چه جینگولک بازی ای در می کنند.

کارم که تمام شد دیدم تشنمه. از اون موقعیت ها که اگه خودت تنها باشی می گی ولش کن الان می رسم خونه و یکی دو ساعت تشنگی می کشی! منتهی، فکر کردم باید با خودم بیش از همه مهربون باشم! جاتون تهی ایستک در پیچی خریدم! گاهی حال کردن، یک آروق مفصل بعد از هورت کشیدن یک نوشابه گاز دار است!

و یک خنده رضایت پشتش...

و تمامش تو ماشین،

که کسی هم نبینه این دراز کردن پاهاتو، جلوی خودت!

که کسی اذیت نشه از حرکتت!

که نگران هیچی نباشی! فقط ریلکس کنی !

 

اومدم آبادی...

و چقدر ییهو کار پیدا می شه واسه آدم!

ملت چطوری می میرند؟! قطعا یکی از ناراحتی های مردن همینه که فرصت نمی دن آدم کارهاشو بکنه!

ییهو می گن برو!

نمی دونم.

 

آخر شب

 

دل آدم، 

مثل یک تخمک می مونه !

مستعد اینکه اسپرمی رو دریافت کنه و بال و پر بده و بپرورونه!

یکی رو راه بده و پوسته سختی درست کنه که بقیه بمونند پشتش!

بعضی ها که یک زمانی عاشقی رو چشیده باشند،

دلشون،

عین تخمکی می مونه که یکی رو راه داده و پوسته سختشو هم دور خودش تنیده و حسب اتفاق اونی که داخل اومده بخار شده و رفته!

...

چی مونده؟

...

یک جای خالی در درون

یک پوسته سخت در بیرون

یک عالمه دوست پشت پوسته سخت!

...

این آدمها شعارشون می شه مرده باد عشق، دوستی آخرشه!

فی الواقع،

ماها واسه اینکه نشکنیم، 

واسه اینکه می ترسیم،

واسه هر دلیل کوفتی دیگه ای که داریم،

به خودمون تلقین می کنیم!

وگرنه،...

 

و تا بر ترسمون از شکستن غلبه نکنیم،

کسی رو به درون راه نمی دیم

و اگرچه دور و اطرافمون پر از دوست و رفیق است اما،

هیچکس رو واسه خودمون نداریم!!

همه، دور و بری ها، رفتنی اند!

یک زمانی که بهشون نیاز داری ،هیچ  تضمینی نیست که بتونی ده دقیقه از وقتشونو عاریه بگیری!

یا داره بچه اش رو مدرسه می بره

یا پیش زنشه نمی تونه حرف بزنه

یا معذور است یا معذور!

این ماجرا بخصوص تو تعطیلی ها، تو مسافرت رفتنها، تو زمانهایی که کارهاتو زمین می ذاری و از قضا می خوای کسی باشه، نمود می کنه!

چون اون موقع ها، از قضا، همه طلبکارهای قانونی و شاید هم احساسی و قانونی، دنبال استیفای حقوق خودشونند و ضعیفه یا قویّه مد نظر شما، حتی  اگه دلش بخواد هم، نمی تونه پیشتون باشه!

فلذا،

توصیه ای من ندارم!

خخخخخخخخ

کسی خواست تخمکشو بشکنه، 

خب بشکنه!

نخواست، 

نشکنه!

اما من، اقلا عجالتا، نمی شکنم!

بشکن بشکنه

بشکن

من نمی شکنم

بشکن...

 

 

هذیان می گم. شب بخیر

 

 

عکس آخر

هرسال تابستون،

من اونقدر هندونه می خرم تا بالاخره یک هندونه داغون بهم بفروشند و من بفهمم که فصلش تمام شده است!

از اون به بعد نمی خرم دیگه!

فکر کنم آخرین هندونه ام رو هم از یگانه خریدم امشب!

هم یقه پیراهنم لنگه به لنگه هست هم صورتم!

خنده ام گرفته بود و یادم بود که یکی از مواردی که گفته بود عکس رو غیرقابل قبول می کنه، خندان بودن عکس است!

بازم دهنم کج افتاد در مبارزه برای نخندیدن به دوربین

یارو بهم گفت نرم تر نگاه کن یکم

خخخخخخخ!

عکاس فهیمی هست آن مرد بزرگ مودب.

 

گرسنه ام و خواب آلود.

شبتون شیک

 

کلاه

یکربع دیگه، عکسم از تنور یگانه در میاد😊

آخرین عکس پرسنلی لابد، خدمت یگانه.

این دانشگاهی که میخوام برم انگار به شدت بی نظم و خر تو خر است.

یارو بعد اینکه ما همه کارمنو کردیم، الان ایمیل زده که شهریه ات رو بده و فلان چیز رو بده تا ما نامه فلان رو برات بنویسیم.

براش نامه رفقاشو فرستوندم😄

ممکنه کلاه بردارون کرده باشه کسی؟ 

شاید.

هرچی خیر است انشالله.

محبّت خرکی

 

 

دوستمونه،

دکتر است،

خیلی روش حساب می کنیم هنوزم منتهی،

بعد از چند خط احوالپرسی و فهمیدن ماجرا، فرمودند،

" ... امیدوارم بری و بر نگردی ! "

خخخخخخخخ!

به قول رفیقی،

همین محبتهاست که می مونه!

 

بهش گفتم می نویسمش اینجا

خواهش کرد که این عبارتش رو هم بنویسم! فرمودند:

" خیلی مسخره ای"

 

راست می گه. شناخت داره، بیخود که حرف نمی زنه! 

 

ارادت داریم رفیق. شاد باشی.

 

 

قرار عکس

ویزای دبی امروز اومد!

کمتر از 24 ساعت!

تنظیم کردم هتل و پرواز و قرار ویزا آسون نبود. بخصوص که باید هزینه ویزا نقدی داده می شد و من تو جهان سوم، هیچ امکانی واسه انجامش نداشتم!

شنبه می پرم.

امیدوارم تا آخر هفته بعد، ویزام دستم باشه و بدونم چکار می کنم.

خیلی امیدوارم.

یک شبه، بلیط فلای دبی از 640 هزار شد 840 تومن! بقیه پرواز ها هم!

هزینه صدور ویزا که پارسال زیر هشتصد هزار تومن ما دادیم، شد یک میلیون و ششصد!

می دونید

دیروز به دوستم گفتم سختی اینکه که باید برم از صفر شروع کنم

گفت طفلکی! فکر می کنی اینجا بمونی، به یک می رسی؟! اینجا تا ابد تو صفر مطلقی!

اینو می فهمم! لمس می کنم...

ییهو خیلی کار نکرده اومد رو دستم. رفتم به لیلا سر زدم. کتابدار شرکتمونه. خیلی وقت قبل، کتابهامو باهاش بده بستون کردم، چیز زیادی نمونده پیشم. سه تا گم شده که یکی اش رو حتما باید بدم! نشریه 90 سازمان مدیریت! 

پروژه مهران اینها رو، امروز منتقل کردم به فهیمه. در کمال سکوت و صبر، گرفت ازم، و من می دونم دور شدن یک دوست صمیمی، چقدر سخته برای آدمی که اونقدر تنهاست، اونقدر میون جمعیت تنهاست... شاید من برم اونم یک تکون بخوره. شاید...

یک پروژه دیگه رو در به در دنبال آدمند، کسی زیر بار نمی ره. به رئیسمون گفتم قبلاً هم بهتون گفته بودم، آدم نده، اقلا دو بار می ده! پارسال پیشنهاد دادم پروژه رو خارج شرکت بدن به من، سر خاروندن. الان تو همون مرحله مونده ماجرا! حاضرند بدن، کسی زیر بار نمی ره! آخرش هم آبروشونو می دن، هم پول می دن، هم اونی که باید نمی شه. اینها درس بشه واسم! 

(یادش بخیر یک دوست تهرانی ای بود جنوب می رفت و می اومد و کار می کرد. گویا یک مرتبه در منزل یکی دوستان، گیر می کنه و ناچار می شه که سکس کنه. می گفت دیدم مقاومت فایده نداره، پای ضرر کمو بوسیدم! همراه شدم! گویا تونسته بود بکارتشو به در ببره اما لاجرم از دست و دهن و باقی ماجرا مایه گذاشته. می دونید، گاهی آدم باید هزینه کنه، که جلوی ضرر رو بگیره! چطور موقع غرق شدن بار و بساط رو بیرون می ریزند؟ یادم رفت چی می گم)

چایی گذاشتم. کم کم برم دوش بگیرم، ریشمو شیو کنم، چایی بخورم و برم فلکه احمدآقایی! قرارمون که یادتون هست؟

(عکاسی یگانه کار دارم...)

 

رجز!

امروز هیچی نگفتم براتون؟

چه حیف !

الان می گم

یک روز عادی کاری رو شروع کردم امروز

اول وقت، هنوز نرسیده، یکی رفقا اومد، با بسیاری گلایه، که فلان فلان شده من باید از بقیه بشنوم داری می ری؟

و من ، نه که قایم کرده باشم، موندم که این از کجا شنیده! 

بهش گفتم

بعد نقشه کش خانوم رو صدا زدم، تا این بیاد، به دو تا همکار اتاق مجاور هم گفتم.

نقشه کش خانوم که اومد، به ایشونم گفتم

و این شد که امروز، سوژه رفقا شده بودم که دستشون به کار نمی ره و به شرکت ثلمه(؟) وارد شده و هی بیان نگاه کنند و خیرخواهانه، نظراتشونو بهم بگن و ...

می دونید، من می دونم کارم احمقانه است اگه الان که دارم می رم، به برگشت فکر کنم!

من می دونم هر سفری می رفتم، ارزونتر از این پام در میومد و بیمه ام قطع می شه و پس اندازم می سوزه و از بقیه عقب می افتم و فلان همکارم که رفت، الان برگشته همین شرکت بهش کار نداده و الخ و دولخ امّا،

آدم یک جایی از زندگی می رسه که می بینه اگه یک کاری واسه خودش نکنه، از اون به بعد همیشه یک چیزی رو باید تو ذهن خودش ،از خودش پنهون کنه!

یک جایی، به خودش، به عمرش، به آرزوهاش بدهکار شده،

یک جایی، که هیچکس نمی دونه جز خودش، شکست خورده، کم آورده، ترسیده و از اون به بعد، تسلیم زندگی شده 

من اونجا بودم تو زندگی ام!

اونجا بودم که یا باید سر همه چیز قمار کنم، یا تا آخر، سر افکنده باشم که نکردم! که ریسک نکردم! که ترسیدم!

و نترسیدم!

خوشحالم!

با اینکه خیلی زورم میاره، ولی می کنم! بذار اگه ده بیست سال دیگه زنده بودم، به عقب که نگاه می کنم، نگم نکردم! بگم کردم، بخت یارم بود یا نبود!

زندگی من همینهاست. همین تجربه ها. مگه عاشقی نکردم؟ مهم نیست بردم یا باخت

مگه نخزیدم تو بازار؟ مهم نیست بردم یا باخت

مگه نخواستم زن بگیرم؟ مهم نیست که شد یا نه

من خواستم، و هر زمان با تمام توانی که داشتم، با همه عقلم، جلو همه ایستادم، یا از همه پنهان کردم، ولی کاری که درست بود رو کردم. الان پشیمون نیستم.

حالا هم دلم می خواد برم! برم به یک زبون نو، یک رشته نو، تو یک جای نو زندگی رو تجربه کنم!

قططططططعا نمی میرم!

 

نظرات عمومی شما

رفقا، نظر خصوصی ندید لطفا. صنمی با کسی نداریم که. هرچی هست بگید دور هم باشیم.

دیگه بدتر از اون دو ستاره دو درخت عرعر که نیست نصفه شبی فلان خر می خواد که! شفاف باشید و رو بازی کنید. با تو هم هستم جناب نقطه.

اینم در پاسخ به نظرت

گفت ز تجویز تو ممنون شدم

لیک دواخانه نگفتی کجاست

 

طمع پزشکی!

یکی از همسایه ها رو بعد از سالها ،امروز دیدم

فی الواقع، تو تراس بودم که دیدم دارن می رن سوار ماشینشون بشن

یک خانوم آقا

و خانومه،

چه بد اقبال بود طفلک!

یکی دو ماه بعد از عروسی، آقا مشکوک به سرطان می شه و می برنش شیراز و کل اندامهای داخلی رو یا تمام چین می کنند یا نیم چین! 

بعد هم می گن اصلا سرطان نبود ببخشید!!

عکسهاشو  دیده بودم. و الان، از من لاغر تر بود

و مملو از موج منفی

حق هم داشت

و من فقط داشتم فکر می کردم که بیچاره زنش، این چه بد اقبال بود که سرنوشتش شد یک بیمار غرغروی منفی بد بیار...

خیلی سخته. نمی دونم حکمت کارهای خدا چیه. اصلا سرم نمی شه...

 

می خوام نون و ماست بخورم امشب

بی شک، فقط نون و ماست،

اونم اندک!