تولدت مبارک 

می بینم که، 

دیروز 66 نفر،

امروز تا الان 16 نفر،

هنوز میان سر این مزار!

عرض به حضور انورتون که آدرس را عوض کردم،

یک چندنفری که آشنا تر بودند و می دونستم اگه فحش هم می دن، می شه ازشون پرسید دقیقا چشونه را، دعوت کردم، الان اونجان

من یک ده نفری را بردم اما حدود شصت نفر شدند، نمی دونم چرا!

شمایان هم خودتونو زجر ندید بابا! با هویت مشخص بیاید، شاید رستگار شدید شمام.

 

نظرات این پست هم باز است، کمتر سر می زنم ولی خودتون بهرحال گفتمان بفرمایید.

 

 

 

ختم این مقال...

خب، رفقا

فکر می کنم که عمر این وب به پایان رسیده است

مثل ایام مدرسه که دفترچه ای تمام می شد و دفتر نویی برمی داشتیم،

گمونم، اینو هم باید ببندم همینجا...

جای جدیدی خواهم بود، منتهی، شاید در دنیای word،

شاید یک جای دیگری از بلاگفا

شاید بلاگ

نمی دونم

فقط می دونم اینهمه سکوت سنگین شماها اذیتم می کنه!

دویست لال لایتکلّم!!

حکایت ساده است. مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد است! یکوقت کسی نیست، شکایتی هم نیست، اما یکوقت، بیش از 200 نفر هست، دو نفر زبان دار!

این هم حسن ختام ماجرا:

یکی می ره دم پرنده فروشی، طوطی بخره،

فروشنده، یک جغد بهش می اندازه بجای طوطی

طرف می بره و مدتها باهاش سر و کله می زنه به خیال اینکه حرف زدن یاد می گیره

یکبار یکی ازش می پرسه خب، این طوطی ات، حرف هم می زنه؟

نگون بخت، می گه حرف که نه، اما خوب دقّت می کنه !!!

(اشاره به چشمهای دریده جغد که نماد گووووووش دادن است...)

دقّتتون زیاد،

لال از دنیا نرید، صلوات...

نظرات را باز می ذارم، مراعات بفرمایید...

کسی نظر خصوصی داشت تلگرام، یا واتس آپ، پیام بده

ذیل پستهای دیگه البته نظر خصوصی می تونید بذارید که دیده نشه. 

هر طور مایلید.

عزّت زیاد

 

(اگه دکّون تازه ای زدم به هرکی صلاح دیدم خودم آدرس می دم.

اگه ندادم پس یا نزده ام،

یا نخواسته ام! لطفا پیگیری نکنید)

امروز، خیلی دوست  داشتم که از این نرم افزارهایی که تعداد قدمهای آدم را می شماره داشتم رو گوشی ام، می شمرد ببینم چقدر راه رفته ام!

خیلی رفتم!

نظر شرقی را سه بار پیاده راه رفتم، از چهارراه نظر تا انقلاب، تا اواسط رسیدن به پل فردوسی، برگشت به انقلاب، به پاساژ افتخار، برگشت به انقلاب به چهار راه نظر ...

واااااای! خیلی بود!

اولش دیدم انگار وقت کمه، ممکنه نرسم، منتهی به خودم نهیب زدم مومن! ول کن! حالتو ببر! قدم بزن تو شهر! رسیدی رسیدی، نرسیدی به فلانت! حالشو ببر! مطمئنا هرچی پیش بیاد خیر است و برای آنچه مقدر نیست، من خودمو جر بدم هم، فایده نداره!

رفتم و به همه کارمم رسیدم و برگشتم شرکت، سه ساعت و ربع راه رفته بودم! احمد آقا شیرینی خریده بود برای ماشینش، برای گذاشته بودند. دیگه جاتون تهی، تناول فرمودیم و جمع کردیم و برگردیدیم منزل! 

علافی هایی بسیار، هزینه هایی که تماما ناشی از بی لیاقتی سردمداران است و بس! می دیم، بلکه فرجی بشه به فضل خدای رحمان

قلم بی بازده

دیشب با یک بزرگواری چت کردیم، می گفت عاشق یک وب نگاری شده است و خودش رفته شماره اش را داده به طرف و تعارف زده که بفرما! کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست!

این دومین کیسی بود که اینجورکی بود. یکی دیگه هم قبل تر اینو می گفت و از قضا آدرس وب طرف را هم داد و من هر از گاهی نوشته هاشو می خونم. انصافا قشنگ می نویسه و البته بی پرده و بی حیا و بی ابا! نمک قلم به آزادی و هرزگیشه به نظرم و وقتی مانعها برداشته بشه خود بخود قلم محجوب می شه و هرز نگاری نمی کنه. شما کسی را می بینی تو شرایط عادی فحش بده؟ مگه خل باشه. ولی همین عقلایی که خیلی متین و موقر و با ادبند وقتی عصبانی بشند چیزهای خصوصیشونو به خود طرف که سهله، به عمّه و ننه اش هم می رسونند! مسخره تر اینکه اگه زن باشند، حتی چیزای نداشته را می رسونند!

بهرحال

الان داشتم فکر می کردم چرا کسی اینجوری عاشق ما نمیشه؟ اینقدر گند می نویسیم؟! خب درسته که به پای اونها نمی رسه نوشتنم منتهی، منم که کم فحش و ناسزا و دری وری نمی دم! پس چطوریه که بازار ما رونقی نداره؟! 

محسن خان می گفت گزنده ای! می گفت تندی! می گفت فراری می دی.

بابا، من قیافه ام اینجوریه! شما باید اینقدر ظاهر بین باشید آخه؟؟؟! این درسته؟!!

 

برم فکر شام. از شماها چیزی به ما نمی  رسه...

 

اوه! یادم افتاد به یکی دیگه که از طریق وب با شوهر آهو خانوم آشنا شد و شریک شدش باهاش و الخ! اینو به کل یادم رفته بود! پس شد سه تا! ای بشکنه قلم ما!!!

 

 

خب ، کلنگش را زدم و بلیط خریدم.

دیییییییییییر ترین بلیطی که می شد را خریدم

که تا ممکنه دیر برسم شهرتون

و در اسرع وقت، بر می گردم هم!

 

می گفت یک پیرمردی عصا زنان با سر و ریش دراز وارد دهی شد، ملت نشسته بودند کنار آفتاب تو میدون کرّه بز

بهشون گفت به من چیزی برای خوردن و چیزی برای بردن و چیزی برای ... بدهید، وگرنه با شما همان خواهم کرد که با ده قبلی کردم

و همزمان با عصای ناصافش اشاره ای به ده مجاور کرد، پشت شاخ تپّه...

ملت نگاهی کردند، دودی به آسمان بود از ده مزبور، ترس برشون داشت که نکنه جادوگری است...

فورا غذایی و توشه ای و الاغی برایش مهیا کردند...

مرد خورد و سوار خر شد و راهی شد که یکی از آن میان پرسید ای بزرگوار، با آن ده چه کردی که دود از سمتشان به هواست؟

گفت آنجا جشنی بود، به ایشان هم همین تقاضا را مطرح کردم، مرا ریشخند کردند و راندند، من هم رهایشان کردم و به ده شما آمدم. شما هم اگه  چیزی نمی دادی رهایتان می کردم و به ده بعدی می رفتم...

 

اهالی ده: 

مرد خر سوار : آیکونشو نساخته اند! اینجوریه که سوارکار، افسار خر را شل، می گیره دستش و با دست می زنه بیخ گردن خره، جوری که سرشو کج کنه به سمت راه، همزمان از طرفین پاهاشو می کوبه به شکم خره و با گوشه دهنش صدایی در می کنه شبیه نچ نچ نچ نچ نچ، و خر مزبور، قدم از قدم بر می داره، به سمت ده احمقهای بعدی...

 

یک همکار خیلی قدیمی زنگم زد عصر

الان باید پیرمردی شده باشه. ایام سربازی باهاش بودیم. ما سرباز بودیم اون کارمند...

برام زن پیدا کرده بود! 

گفت نمی خوای ازدواج کنی؟

پرسیدم سیاه یا سفید؟

گفت هم سیاه برات سراغ دارم هم سفید!

دیدم طفلک نگرفته ماجرا را، براش توضیح دادم، گفت هاااااااااااان، شهر عجب جایی است!

خخخخخ

حالا خودش تو جی شیر می شینه ها. مسخره بازی در کرد.

می گفت اون زمانها کسی عروسی می کرد می گفتند رفت قاطی مرغها،

این روزها می گن رفت قاطی خرها!

بعد خودش قاه قاه می خنده به خودش!

شوخ بود از اولش هم

خانومش معلم مدرسه بود. می گفت بهش می گم خرج و مخارج اینقدر سنگین شده که دیگه با یک زن کارمند زندگی نمی چرخه زن! باید یک فکری بکنیم!

دوباره با لودگی تمام می خنده از ته دل...

خوبه. دل شاد نعمتی است که به پول نمی شه خریدش...

دلشاد باشید و شیرین عقل!

والله!

 

 

از صصصصصصبح داریم جواب پس می دیم که حالا من کتابدار هستم، آیا لایق زیرپای یک مهندسی نیستم یعنی؟

من منشی هستم، من پادو هستم، من بیکار هستم، من الخم، من ملخم، آیا چی کم دارم؟

 

بابا! کسی که کونش پاره شده، درس کتابداری خونده، سیستم دیویی دیگه  جزو عه و پیفهای حرفه اش هست، این فرق داره با کسی که کتابها را از شماره یک تا سیصد شماره می زنه، بعد مواظبه که کتاب مثلا 99 که تو قفسه نیست دست کدوم مهندسه!

خب، فرق داره!

ضمن اینکه، همونطور که اونجا هم گفتم، فقط سنخیت شغلی نبود وگرنه بحمدالله والمنّه تا جایی که من خبر دارم، خانوم و خانواده محترمه همواره بالاتر از آقا بوده، و حتی در خصوصی ترین ارتباطهاشونم همواره خانوم بالا بوده، چه برسه در نمودهای اجتماعی و بیرونی و فامیلی و الخ.

لذا،

خدا شانس بده بهتون!

والله!

اینها که سنخیت و الخ، حرف مفته فقط.

 

بانک مسکن!

موقع افتتاح حساب، همه چیز اوکی هست، هرمدلی بخوای بهت گزارش گردش حساب میدن، اصلا برات معللللق میزنند، الخ

موقعی که کاری هست، ساااده ترین کار،  با لبهای دراز خانوم تا آقا مواجه میشی و چشمهای گرد شده حضرات!

میگن نهههههههه،نمیتونیم! سیستم نمیذاره!!! اصلا تو اولین نفری که اینو میخوای!!!!

نمیدونم

لابد خیری توشه

صبوری باید پیشه کرد...

و دوندگی

کاغذبازی

اسنپ

صف

...

 

 

سوزش ریش

یک روزگاری که شاید می شد نیروهایی هم سن و سال ما هم بیان تو شرکت مشغول بشن و شاید ارتباطهایی، حالا یا حلال یا شبهه ناک شکل بگیره، یک مدیریت خشک مغزی دقیقا با همین استراتژی که آتش و پنبه کنار هم نباید باشن، از استخدام هر ضعیفه ای در دره های مهندسی اجتناب می کرد.

موارد استثنا می شد پستهای منشی و تلفنچی و نهایتا کتابدار! بالاتر نه.

بخاطر همینم چند ازدواج بین مشاغل از رده های نامتناجس پیش اومد، بحمدالله به لحاظ خانوادگی و انسانی  الخ خب بد نبودند منتهی، هم کلاس شغلی نبودند و مشخصا یادمه مواردی که می رفت مهندسی نامزدش یا کیس مورد نظرش را می خواست بیاره تو شرکت ولو برای تعریف یک پایان نامه و ...، کلا شخص دکتر یا مهندس را هم بیرون می انداختند، به لطایف الحیل!

این بود، تا روزگار چرخید...

اونقدر چرخید که امروز آقای مهندس متشرّع معتقد، لیست را از خانوم همکار گرفته، راسا، داره کارهای خانوم را انجام می ده! من می دونم چی تو ذهنشه، هرزه نیست، هیز نیست، اما، ...

می گه، چراغی را که ایزد بر فروزد

هر آنکس پف کند ریشش بسوزد!

 این تمایل به جنس مخالف، چراغی است که کسی با قد و قواره خیلی بزرگتر از ما و شما برافروخته است. فرق نمی کنه کی پف کنه! چه شخص باشه چه پدر و مادر مقیّدی باشند که از سر خودخواهی، بچه را از زندگی ساقط می کنند، چه حکومت، هرکی، آخرش ریشش خواهد سوخت، هرچند،

شاید خیلی دیر!

یکّم دی ماه

دیشب اواخر یلدا بود دیگه، در زدند.

رفتم می بینم همسایه مجاور است

یک کاسه انار دون شده، و یک بشقاب کدوی پخته شده آورده برام.

...

ملت چه چیزهای مسخره ای می خورند! آخه کدو هم شد خوردنی؟!! اونم پخته و تنها !

دستش درد نکنه منتهی، 

چی بذارم توی کاسه اش حالا؟!

بابا لامصب ها نیارید! من مگه مستحق ام؟!! عه.

 

یکم با یکی دو سه تن از رفقا دیشب چت فرمودیم

و تلویزیون نگاه کردیم.

قشنگ بود برنامه هاشون. خوشمان آمد. بخصوص یک ساز جدید دیدم توی بی بی سی! چنگ بود اما چنگ خاص! فکر کنم از رو بچّه ساخته بودند! شده بشینید رو صندلی نوزاد را نگه دارید رو پاتون و باهاش کلنجار برید، اینم طرف گذاشت رو پاش و دو دست یک گاهی به کونش می زد صدای تنبک می داد، یک گاهی سیمهاشو نوازش می کرد، باحال بود کلا. می گفت از روی تصاویر و تابلوهای قدیمی بازسازی اش کرده اند و یک خانومی داشت می رفت که مباحث نوشتن و آموزشش را شروع بفرماد. خوب بود. خوشمان آمد. یکی دیگه هم ساز تار را ساخته بود با  پرینتر سه بعدی. سه روز طول کشیده بود گویا. اونم قشنگ بود. 

همینها

بریم سر کار

ایّامکم سعیدا

رفتم بلیط اتوبوس رزرو کنم، تمام 26 صندلی اش خالیه هنوز! آدم وحشت می کنه!! انگار بگو اتوبوس مرگ! ولش کردم دو سه روز دیگه بلکه یکی دو نفر قبل از من برن، بعد من برم! خخخخخخخ