شام عجیب

سوپم را خوردم

تننننننند شده بوداااا. حال داد.

الان به شدّت دلم کره عسل می خواد! نون از فریزر گذاشتم که یخش باز بشه و، نمی دونم این چه ویاری هست که بهرحال خوابوندنش شدنی است!

 

می گفت که، زن دوستم داشت حرف می زد، 

بحث ترا جنسیتی ها بود

بعد می گفت یک هم اتاقی داشتیم که بعدها تغییر جنسیت داد و مرد شد.

می گفت بعد از یکم، ییهو چشاش گرد شد، تازه یادش اومد که، هی وای! منم یکبار جلوش لباس عوض کرده ام!

خخخخخخخخ

 

سوپ گذاشتم

هیچوقت سوپ من مالی نشده منتهی، دیگه چیزی به ذهنم نمی رسید.

یک تغار عصاره مرغ، یکم جوی درسته، یکم بلغور جو

بعد ورمیشل هم شاید بزنم

با رب گوجه

هویج ندارم. 

دیگه چی می خواد عایا؟

سوپ باید قرمز باشه ها. از این سفید ها خوشم نمیاد زیاد.

من سوپ جو خیلی خیلی دوست دارم منتهی، بلد نیستم درست کنم. این دستورات اینترنتی هم که به مفت نمی ارزیده.

یکم یزيد بازی در کردم تو ساختمان، حدود یک و نیم میلیون تومن صورتحساب دادم دست سه نفر، با یکی هم دعوا فرمودیم! چه معنی می ده؟!

 

ناهار نون وماست وخیار،با پیاز ونمک فلفل وگردو خوردم. 

 

قابل توجه کسانی که پست کاملا متعارض با مسایل سکس میخواهند! دیگه شکل غذاهم حتی شبیه چیزی نیست، ببینم خودتون میتونید ربطش بدید!  

 

یا حتما کمک میخواهبد😂😂😂

شکوه

الانه من ساکتم، شماها خوبید؟

بهتون خوش می گذره؟

الان هرزنگاری نمی کنم، جامعه اصلاح شده بحمدالله؟ کیان خانواده هاتون محفوظه؟ شاکرید؟

کسی کون کسی نذاشته در همین لحظه؟ چکار می کنید با قلنبه های احساسات کپک زده احیانا؟

آدم حس بعضی ها رو می شنوه که ییهو ول می شه، یاد این دملهای چرکی می افته که فشارشون می دی پلیقّی، همه محتوای گندش می زنه بیرون ها! همه جا رو به گند می کشه! مگه مرض دارید می ذارید اونقدر سر بسته بمونه که متعفن بشه و ییهو همه زار و زندگی رو به گه بکشه؟! حالا لازم که نیست عین من رو باشید و بیاید جار بزنید که! ولی یواش یواش خرجش کنید، ییهویی یکبار چیزیتون نشه.

پیداست خیلی  دلخورم، نه؟!

 

---------------------

"بهت بر نخوره ولی خُلی که دلخوری از چهار تا اسکل مجازی !"

رفیق! من اگه گاهی هم دلخورم، از دست خودم دلخورم نه کسی. لذا

زهره

 

گویند مردی به سفر می رفت، به غلام خود گفت: مواظب باش، اگر همسرم زهره، تخلفی (خطای ناموسی) کرد خالی به جامۀ او بگذار
چندی گذشت،

غلام به اربابش نوشت:


گر در سفر خواجه درنگی باشد
تا خواجه رسد زهره پلنگی باشد

اینم اصل ماجرا علی قول زهرا:

"خواجه به غلامش مینویسه که:

کاری نکند زهره که ننگی باشد، بر دامن او ز نیل رنگی باشد.
غلام مینویسه که:

گر در آمدن خواجه درنگی باشد، تا سال دگر زهره پلنگی باشد..."

 

حکایت

به اون پیشنهاد کار، نظر مثبت دادم!

با اینکه اصلا در روحیه من نیست سر و کله زدن با عمله و بنا و آهنگر و نیسانی و شهرداری چی اما،

واقعا گزینه دیگه ای واسه تغییر وضع وجود نداره انگار. 

من سرباز که بودم رئیس دفتر نظارت بودم. دو سه تا زیردست داشتم که بعد از من رفتند به کار بساز بندازی و همون سالها خونه هایی خریدند به مراتب گرونتر از قدرت خرید الان من حتی. 

بازار خراب شده ،همه چیز گرون شده، همه اینها را می دونم اما،

بهرحال، الان پیش اومده است.

یک مدت شرکت را نامنظم می رم. شاید قراردادم را باهاشون عوض کنم. شایدم کارها بیفته رو غلتک و بتونم برم. نمی دونم. بهرحال، تصمیم گرفتم برم تو کار ساخت و ساز

همیشه تعجب می کردم که چرا اینقدر مصالح خراب می کنند

چرا هیچوقت سر کارشون نیستند و چرا همیشه دوباره کاری می کنند

بذار برم ببینم طبع ماجراست، یا من بهتر بلدم!

اینم فال حافظ:

هنر سرای محبّت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد!

 

این حافظ را مادر خانومم از ترکیه برام خرید. فوق العاده قشنگه، با خط و کاغذ و جلدی فاخر.

حالا نمی خواد بازم دستگاه بگیرید که کدوم خانوم که مادرش کدوم.

من دانم و او داند و من دانم و او!

هرچند ،اون نمی دونه.

 

اینو بخونید مزه دهنتون عوض بشه:


شخصی خیک خالی شراب را به شهر آورد، او را گرفته به نزد والی شهر آوردند، والی امر داد او را تازیانه بزنند گفت: یا امیر، من چه تقصیری کرده ام
!والی گفت: تقصیر بزرگتر از این که با خود آلت شراب به شهر آورده ای
!مرد گفت: تو که آلت زنا با خود برداشته ای و همه جا می بری چرا بر تو حد نمی زنند
.والی خندید و او را عفو کرد

این لینک بود:

http://civilhome.persiangig.com/page9.html 

امروز تا می اومدم خونه، سه بار، از تصادفهای خیلی خیلی محتملی جان به در بردم...

من حواسم بود. نمی دونم ملت چرا اینقدر بی مبالات شده اند!

کاش یکی فتوای می داد بد رانندگی کردن اقلا برای یک مدت محدود، در حد محاربه با فلان آآآآآآآآقاست!

و بعد تمام قوا جمع می شد و با محارب ها حرب می کرد، بلکه درست می شدیم...

 

 

هرچند ز کار خود خبردار نیم

بیهوده تماشاگر گلزار نیم

بر حاشیه کتاب چون نقطه شک

بیکار نیم، اگر چه در کار نیم

امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده به بازار و خریداری نیست

انکس که خریدار، بدو رایم نیست

وانکس که بدو رای، خریدارم نیست

"ابوسعید ابوالخیر"

سینه به سینه

 

می گم از کجا می دونی؟

می گه سینه به سینه!

می گم ببین،

سینه به سینه مال مباحثی است که نسل به نسل منتقل می شه.

یعنی نسل قبل می دونه،

بعد طی پروسه تولید نسل بعدی، به مرور ایام، اما با شاخصه ای که  سکس به پوزیشن متداول و معمول هست و سینه اون به سینه این می چسبه ،

تلنبه،

آخ

اوخ

الخ،

این می شه سینه به سینه.

در غیر این صورت باید بگی گوش به گوش شنیده ای یا دهان به دهان.

می گه من اونها را نشنید ام.

راست هم می گه طفلک.

منتهی قبول کنید که سینه به سینه فقط می تونه متبادر به چیزی باشه که یک سکسی هم داخلش بوده شده باشد!

نقطه

آزموده

 

طرف از خودش می پرسه، این آقایون چی دارند که مجردهایی که حداقل آدم می تونه یک درصد به آينده باهاشون فکر کنه، نداشتند...

من اول گفتم تجربه. بعد، فکر کردم یک نمره قبولی هم اینها دارند! یک متاهل به اثبات رسونده که مرد است! از این باب که یکبار زن گرفته، زندگی تشکیل داده، هنوزم با تمام قوا داره نگهش می داره و برای شما یک جای تازه و یک در تازه باز کرده. مجردها این آزمون را نداده اند و نمی شه بهشون اطمینانی کرد! و مطلقه ها از این آزمون شکست خورده بیرون اومده اند فلذا، توی مغز نخودی شما دخترها، یک مرد متاهل قابل اتکا تر است از یک مجرد. واسه همینه که اقبال حضرات بلند تره در سوار شدن به ماجرا.

حالا بازم فکر میکنم اگه چیزی به نظرم رسید می گم

راستی ،نگفتید بالاخره "باری چند" ؟

 

-----------------

به یکی، ماجرای بالا را  گفتم و گفتم "اصلا نمی دونم شماها چه مرگتونه" گفت

همون مرگی که شما پسر مجردا نسبت به زن متاهل دارید! اینور بده اونور خوب؟!

همینجوری انداخت تو سرازیری به فحش دادن و ادله رو کردن که دیگه ما گرخیدیم.

آخرین افاضه اش این بود:

نکبتایی هستین تو زندگی مشترک که فقط یک الاغ می تونه تحمل کنه...

نوشتم موافقم!

ول کرد !!!!

 

می گفت فرق نمی کنه کجای بحث و دعوا باشی، کافیه شعور اینو داشته باشی که در بری فقط!

خخخخ

 

 

فکر می کنم که،

با وجودیکه از بنّایی در سرما به شدّت بیزارم اما،

بهتره به اون پیشنهاد کار، جواب مثبت بدم.

من چهارده سال است کارمند اینجام، 

و هیچی نشده ام.

شاید باید شغلمو عوض کنم، شاید بشه...

از صبح بجای اینکه بیام شرکت، برم بشینم پشت در اتاقهای مختلف شهرداری!

می تونم؟!

امتحان می کنم.

یک کار بهم پیشنهاد شده است

از دیوار چینی تا نازک کاری یک ساختمان.

اسکلتش برپاست.

کفش آهنی می خواد که شهرداری را جمع کنه فقط !

فکر می کنم که کار شرکت را زمین بذارم...

تا فردا وقت دارم جواب بدم

برم بالاسر عمله بنا !

تو این سرما!؟

شهرداری اعصاب می سوزونه از آدم...

ولی خب، اقلا یک کار مفید حساب می شه.

نه؟

 

---------------

یک جمله قصار گفتم، به نظرتون درست است؟

میگم زن، از زن دوم به بعد، نقش آرامش دهنده و لذت بخش را می تونه ایفا کنه

زن اولی، شریک است!

و کدوم دیگ شراکتی، خوب جوشیده؟!

 

شاخم داره در میاد! پست ضربدری که بیست و شش یا هفت همین ماه نوشتم را، حسب اتفاق با یکی از رفقای قدیمی چک کردم، و درست بود! به نظرم، یک سناریو بازم تکرار شده بود. در جغرافیایی دیگه، با بازیگرهایی دیگه، منتهی، عینا!

 

پشت بند اون شعر "قسمت نشود"، گمونم این حرف هم به دلم نشست، می گفت

زمانی می رسه که دیگه نه از کسی می رنجی، نه از ابراز عشقشون به وجد میای،

اون زمان ، اسمش پیری است!

 

ادبیاتش حالا بهتر بود. نقل به مضمون کردم.

حالا حکایت ماست. ما هم دیگه نه می رنجیم، نه به شوق میایم!

پیر شدیم رفت اینه که اون شعر را ، فقط خوندم. وصف حال من نیست الان.

 

باید برگردم روزی اقلا یکربع ساز بزنم.

مشکل ریتم داشتم من. یحتمل باید برگردم از نو، گوشمو عادت بدم به مترونوم.

 

یک پست صبح گذاشتم،

"باری چند"

می دونم از اون پستهایی است که همه سوت می زنند و رد می شند، کما اینکه تا الان که 116 نفر سر زده اند، گیرم چندین نفرشونم تا قبل از این پست سر زده باشند، اقلا بیش از 50 نفر پست را خونده اند.

چرا کسی جوابی نمی ده؟

واقعاً، باری چند؟!

اینجا به ضررتونه فمینستها؟

یکی توضیح بده به من الان که همه چیز جامعه تراز شده از صندلی های دانشگاه تا شغل و الخ،

توجیه ماجرا چیه؟

مهریه را اسلام گذاشته یا عرف ایرانی هاست؟ اگر اسلام است به سنّت است یا قران؟ اگه قران است، حالا چی؟

سوره بقره را خونده ام ها. می دونم. حرف یا تحلیل نو بیارید لطفا

نشد

نمیدونم شعر از کیه اما،

قشنگه!

و مناسب یک غروب غمگین تنهای پاییزی و سررررررررررد!

شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود؟... سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟
پشت یک قلب به ظاهر خوش و یک خنده تلخ... شده زنجیر کسی باشی و قسمت نشود؟

در میان تپش آینه پنهان شوی و... روح و تصویر کسی باشی و قسمت نشود؟
شده در اوج جوانی با همین ظاهر شاد... تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟

شده آزاد و رها باشی و تا عمق وجود... رام و تسخیر کسی باشی و قسمت نشود؟
می شود با همه ی ریشه و رگهای تنت... سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟

 

بگذریم. جو ندیم بیخودی.

تارمو از آبادی آوردم. امروز بیرونش آوردم و سعی کردم کوکش کنم که خب، نمی شد. صدای سگ می داد ساز!

بهرحال با یکم حوصله بیشتر، بالاخره تونستم تنظیمش کنم! شهناز، صدای ساز داد، بالاخره!

ساز خوبی است. دنیایی خاطره توشه هرچند نتونستم به جایی که باید برسونمش ،هنوزم!

 

ایّام را، با لمیدن بر مبل و چرخیدن اینستاگرام می گذرونم. شاید قبلا تلگرام و کمتر واتس آپ بودم و انگولکی هر از گاهی به کسی منتهی، همونجوری که نمی دونم دیروز یا پریروز بود نوشتم، هیییییییییییییچ کس توجهم رو جلب نمی کنه که بخوام فکرش کنم یا زنگش بزنم یا انگولکش کنم. واسه همچین تهی از همه چیزی، اینستا بدک نیست. یکی در میون می تونه کلیپ و ساز و جملات حکیمانه بخونی و نشخوار کنی و بری پیش، تا باز شب بشه و بخوابی و صبح دوش بگیری و بری سر کار و اونجا خمیازه بکشی تا وقت بگذره و برگردی خونه!

این شعر را هم تو اینستاگرام پیدا کردم. یک بیتش را فقط. 

شده ... تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟

آره. شده. 

گمونم.

چای دارچین گذاشتم. بفرمایید...

 

هان تازه ،فهمیدم، یعنی خوندم که یزید بن معاویه، شاعر بوده است!

همیشه از بدی های یک بشر گفته شده و هیچوقت اگه نکته مثبتی داشته ذکر نشده. گویا این شعر حافظ برگرفته یا تضمینی از شعری است منسوب به یزید:

الا یا ایّها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

 

به نظرتون، این نظر ،خصوصی دادن داره؟:

خنگ اینکه آفت می زنه خوبه 
اونایی که آفت نمی زنه برنجش سم داره
بخور کلاهت رو بنداز آسمون که برنجت سالمه "

 

عرض کنم که امروز، خوش و خرم نشسته بودیم، ییهو همکارمون اندازه دو سه سال کارکردن، از ما زد جلو!

یکی از همین ثبت نامها کرده بود، زنگش زدند که بیا تسویه کن و ماشینتو ببر.

خب، این طفلک خیلی وضع روحی بدی داشت و خیلی خوب شد که الان همچین سودی کرد منتهی،

از اون زاویه وقتی نگاه ماجرا کنی، می بینی بقیه ملت به چه راحتی پودر شدند رفت!

شوخی نیست! چیزی که کاسب شد ،اقلا معادل سه سال حقوق من بود! و این منو مایوس می کنه. 

این که می بینی روالی وجود نداره. یک عده می تونند خیلی زودتر برند جلو در حالی که یک عده دیگه بدجور گرفتار شده اند. دیدن این چیزها، واقعا روحیه آدم رو داغون می کنه. 

به رفقا می گم من ماهواره دارم. نمی دونم چطوریه که شبها وقتی اخبار را گوش می کنم همه بیکار شده اند و از گشنگی رو به مردن اند و در حال تظاهرات و شعار دادن و زندان رفتن اند اما،

صبح که تو ماشین رادیو روشن می کنم، یک عالمه اشتغال ایجاد شده و شاخص ها همه شق شده رو به بالاست و سبد کالا می دن و یارانه می دن و با همسایه ها قراردادهای آنچنانی امضا می کنند و همه شبه نظامی هایی که هم سو با ما هستند برنده شده اند و آمریکا به اون کلفتی، رو به اضمحلال گذاشته است!

من نمی دونم از وقتی من می خوابم تا بیدار بشم ییهو اینهمه کار انجام می شه، درست می شه وضع

یا وقتی من سر کارم، تا بیاد شب بشه ییهو اونهمه خراب می شه وضع!

مرده شورش را ببره که یک ذره امنیت روانی نداره آدم تو این مملکت.

نه که فقط من نداشته باشم. مطمئنم درشت تر ها هم ندارند. الان یحتمل تمام دغدغه هاشون اینه اگه وضع خراب شد از کجا فرار کنند برند کجا! یا چی به ملت بگن کسی نفهمه، چطوری سوتی اش را بگیرند و الخ...

سه مقال

از فهیمه می پرسم که، تو تئاتر را می فهمی؟

می گه یک کمی

می گم من دو چیز را درک نکردم هیچوقت!

یکی لذّت بوسه بوده،

یکی تئاتر!

اصلا نمی فهمم اینها را. یا لااقل اندازه ای که بقیه می فهمند، من فهم نمی کنم!

خیلی هم دلم می خواد بفهممشون ،منتهی، نشده! دوزاری ام نیفتاده تو این دو تا.

مقال دوم:

می گه شما وقتی یک کاری را می خوای بدی انجام بدن برات، نده به کسی که بیکار است! بده به کسی که دو تا کار دیگه هم دستشه! علتش اینه که اون بیکاره هی می گه خب حالا وقت هست حالا بعدا و نهایتش انجام نمی شه اما اونکه سرش شلوغه هی می گه یادم باشد وسط کارهام اینو هم یک کاری بکنم، تهش می بینی اینم انجام شده!

مقال سوم:

 پریشب مرغ پختم. چندساعتی با آب خودش جوشید و پخت. 

دیشب مجدد کلی سرخش کردم کلی باز جوشوندمش تو ملات

یک جوری شد که اشاره می کردی استخونش ول می شد منتهی، خود گوشتش سفت بود هنوز! مثل وقتی که تو روغن سرخ بشه و خشک بشه ها! کسی می دونه چه کارش کنم که لللللللللله بشه؟ له له له!

این هفته ای دو کیلو برنج خریدم. دفعه قبل از بس آفت افتاد و اذیت کرد گفتم دیگه مصرف هفتگی بخرم. دیشب می بینیم سوسک ریزه پیدا کرده اینم! بابا خشکسالی از یک طرف عاااااااااخوند از همه طرف دیگه سوسک هم از اونطرف، ستمه به مولا! چکار می کنید برنجهاتون آفت نگیره؟ سیر درسته انداخته ام توی بلونی کنارش منتهی، این مدل سوسک، سیرخوار است انگار! بدش نمیاد

 

باری چند؟

پری خانوم که تازه نرخ کارگرهای جنسی دستش اومده انگار، چهارشاخ مونده که چطوری حساب می کنند که ساعتی شده سیصد هزار.

یک چرتکه انداختم، حیفه تو نظرات گم بشه. شما محاسبات منو چک کنید، بگید اصلاح کنم.


اما در باره این سوالت که چطوری حساب می کنند که می شه ساعتی پونصد، یا سیصد هزار
شما یکم به عقد ازدواج دائم تمرکز بفرما، تا بیاد دستت این عزیزان دل چوب حراج زده اند به مالشون!
یک مدت، و شاید الان هم، مهریه می کردند به تاریخ تولد دختر، سکه تمام بهار!
فرض کنید من یک متولد 1360 گرفته باشم. به نرخ الان (اگه بخوام طلاق بدم یا حق و حقوقشو بدم) می کنه به عبارت شش و هشت دهم میلیارد تومن!
هزینه های جاری خورد و خوراک و پوشاک و مسکن و دوا درمان و سرخاب ماتیک هم بماند.
حالا اگه ده سااااااااااال، هر شب من ترتیب این بانو را داده باشم به اشدّ وضع،
اونم تو تاریکی که وضعیت زرد و سفید و قرمزشو هم مالیده باشم به هم و فقط بکنم!
این مدته نه مریض باشه نه قهر باشه نه زاییده باشه! هرررررررررررررشب بده،
می کنه هر بار یک میلیون و نهصد هزار تومن!

حساب بفرمایید خودتون!
بعد اون هزینه های جاری را هم اضافه بفرمایید
بعد شما به من بگید،

یا از یکی از هم جنسهاتون بپرسید،

چطور حساب کرده که این قیمت فاکتور می کنه !!!؟؟؟

 

بفرمایید.

 

فکر می کنم که،

ذائقه ما با مراکشی ها خیلی شبیه باشه!

جیمی داره غذای مراکشی می پزه،

دنده کباب خودمونه و ماست و جعفری و خلاصه همینها که ما هم داریم!

 

عصر رفتم نون تازه خریدم. این خانومه از چهار شروع می کنه ،بعد هرکی زنگش می زنه که نون داری امروز، می گه نه، فردا !

نمی دونم فردا چطوری با مشتری هاش قرار می ذاره! 

از خوبی های خلوتی اینه که چهارتا نون که می خری، همیشه نون داری! یادمه بچه که بودم از اعصاب خرد کننده ترین کارها، نون خریدن بود! هر روز می خریدی هیچ روزی هم نون نداشتی! ساعتها تو صفهای طولانی... من حاضر بودم نون بپزم. اقلا اونطوری یکساعت که می ایستادم یک هفته نون داشتیم! ولی نمی دونم چرا نون نونوایی ،اصلا برکت نداشت...

و من آخرش، یک روزی، نون مورد نیاز خودم رو خودم خواهم پخت! باید آرد بخرم بجای نون...

با یک آژانس مهاجرتی گفتگو کردم. دیروز.

آفریقای جنوبی، یا نیوزلند، یا آلمان! 

هزینه، 2500 دلار آمریکا

مدت ویزا، سه تا شش ماه

زمان مورد نیاز، شش ماه تا یک سال و نیم.

...

نمی دونم. می گه، نه در اینجا دلم شاد و ، نه رویی در وطن دارم!

حالا برعکس واسه ما. 

نمی دونم.

 

فهیمه در گیر گرفتن یک وام است

و من، با تمام ارادت و رفاقتی که بهش دارم،

ضامنش نشدم!

ضامن هیچکس ،نه شدم  و نه می شم.

به همه گفته ام اگه پولی داشته باشم راغبم بهشون قرض بدم، اما به هیچ عنوان حاضر نیستم ضمانت بکنم.

آرامش پنج سال آینده ام را برای چی حراج کنم؟ حالا قرض که می دم می گم تمام شد، نداشتم! رفت! هرچند اینم سخته اما، این زیان است اون خسران و ترس! این گذشته، اون معلق است رو سرت هر آن.

هزینه این استراتژی ام را هم داده ام. الان مایملک من یک دهم رفقایی که با هم شروع کردیم و با وام و موجهای اقتصادی بالا رفتند نیست منتهی،

من راحتم. و به نظرم این درست است. ما نیومده ایم که تو میدان مسابقه، در مال اندوزی رقابت کنیم.

بعضی رفقا را میدونم کار می کنند یا بهرحال کم و زیاد درآمدی دارند و چقدر ناراحت می شم که بذل و بخشش می کنند ازش! نکنید! من این کار را کرده ام، می دونم چقدر جاش می سوزه! پولتونو از جونتون بیشتر عزیز بدونید، و دست کسی ندید! خودتون آتیشش بزنید منتهی، قرض ندید! این هزار بار

پرنده، با تو هم هستم!

 

 

همسایه زنگ زده، یک چک 50 میلیونی اواخر بهمن را، 45 میلیون می خواد بفروشه!

کسی هست؟

چک از سازمان دولتی است. سفته میده که تضمین کنه پاس می شه!

کسی بود خبر کنه...

واقعیت اینه که، همسایه مزبور، همسایه نیست. آبجی یکی همسایه هاست.

بعد، شغل شریفش، نگم در تجارت باشه ،چون تک پرون است. می بینی مدتها عشقولانه می ذاره و رستوران و گردش و الخ، یکبارم عین الان تمام عکسها رو برمی داره، میذاره که تنهایی ام از همه چیز بهتر است و نمی دونم خودم از همه مهم ترم و الخ!

یک زمانی،

ازش پرسیدم کار و کسب چطوره؟

گفت دو ساعت 500 هزار خودم،  یکی رفقا هم هست 300 هزار!

بعد من از همون لحظه تصمیم گرفتم چیزمو خیارشور کنم!

دیگه هم هرچی منتظر شدم که سیخ بشه، شورش کنم ،از یادآوری این اختلاف طبقاتی وحشتناک، در خودش شکست!

پونصد هزار تومن، یک سکس؟!!

خدایی ما خیلی مفت داریم می دیم! قبول ندارید ؟!!!

 

 

 

هرکسی کام دلی آورده در کویت بدست

ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد

اسمش، حتی دلتنگی هم نیست...

وقتی دلتنگی به کار می ره که کسی،

ولو در فضای خالی ذهنت هست،

که انرژی ها به سمتش جلب بشه اما،

یک وقتی،

مثل الان من،

هرچی نگاه می کنی،

هیچکس نیست!

هیچی نیست!

فقط خودتی تو یک فضای کروی بزرگ آراااااااااااااااام، بی اینکه حتی یک گوشه از این کره فلزی رنگ سرد، کوچکترین ضربه ای به یک جاش وارد شده باشه که یک برجستگی دیواره اش بخواد حواستو به خودش معطوف کنه !

همه چیز، در هر سمت و سوی نگاهت ،دقیقا عین سمت دیگر است! یعنی حتی انگیزه اینکه سرتو بخوای بچرخونی که چیزی  دیگه را هم ببینی، وجود نداره !

می فهمید؟

نمی تونم توصیفش کنم. فرض کنید تو یک تاریکی هستید که تا یک شعاعی را می تونید ببینید و بیشترش، تاریک و مبهم و و ناشناخته است براتون. تو تمام بازه ای که می بینید هم، هیچی نیست که ببینید! فقط غبار انگار! بعد مسخرگی ماجرا اینه که حس می کنی تمام این فضا، یک کره است، محدود، حرکت به هر سمتی اش، هیچ فرقی با سمت دیگه اش نداره ! همه جا،

هیچی برای تو نیست!

 

کسی از شما می دونه سیر تازه را چطور باید نگه داشت ،

که نه سبز کنه،

نه پوک بشه؟

 

همسایه تحتانی، یک زمانی دو تا  دختر هم سن ، ترکه ای و نسبتا قد بلند داشت. بچه مدرسه بودند. یکیشون عمه اون یکی بود ولی هم سن و سال.

بعد غیب شدند دخترها. یکی اش می دونم عروسی کرد اون یکی اما،

گم بود تا الان که اومد شارژ ساختمان رو بده!

بهش می گم کجایید شما دو تا؟

می گه اون که رفت، مدرسه هامونم تمام شد من موندم تو خونه. حالا منم نامزد کرده ام خرم آباد!

همینه که چندی قبل یک آقایی دنبالش افتاده بود و سراغشو می گرفت و آدرس دادم.

پرسیدم همون آقایی که نظامی بود؟

می گه نه، اون جواب رد گرفت، این یکی دیگه است!

عبارت بالایی، "اون جواب رد گرفت"، کافی بود که روی تمام زیبایی و طراوت و جوانی اش را بگیره، یادم بیفته که شوهر خواهر این و داداشش و باباش، چه آدمهای رو اعصاب، بی فرهنگ، و عوضی ای بودند و هستند! یادم افتاد به سبزه مزبله، که پیغمبر گفته ازش دوری کنید! طراوتی در محیط ناجور!

با خودم فکر کردم یعنی یک الف دختری که عقبه اش اونه ،چه کمالاتی داشته که جواب رد می ده به طرف، اونم نمی گه من ردّش کردم، فعل مجهول...

بماند که اون آقا هم خیلی نکبت و نچسب بود! حالا امیدوارم شوهر این یکی خوب در بیاد!

بلکه کفش نویی و، مانتوی رنگی...

و چه خوب ،هیچ آرایش نداشت! کم پیش میاد این روزها! بکر بودن فکر و جسم این بابا، خیلی ست بود با هم برام...

 

ضرب المثل

این بود! یادم اومد! میگه زنی که خرج نداره، ارج نداره!

چندماه گمونم طول کشید تا یادم اومد!

به راحتی می تونید کنترل کنید درستی ماجرا را! نگاه مردهای متاهلی که میان سراغتون بکنید! اینها برای زن خودشون گل نمی خرند، اما برای شما، ؟

برای زن خودشون کادو رو به رضا و رغبت و شوق و اشتیاق نمی خرند اما برای شما ، ؟

زن خودشونو اونجور که شما رو به هم می مالند، نمی مالند، 

چرا؟

چون اون زن تو زندگی شریک شده، چون خرج تراشی نمی کنه. چون یک شام شب بیرون نمی  خوره صد هزار تومن! می گه صد تومن را خرید کن خودم می پزم که بشه سه تا شام، مثلا! خرج را کم می کنه، چون بدبخت، فکر می کنه که باید بنیان خانواده اش یکم به لحاظ اقتصادی، تقویت بشه...

بعنوان زن، نمی گم گشنه بازی درکنید، اما می گم حواستون باشه اگه شوهره بیشتر از قبل کار می کنه و اندازه قبل عایدی داره، ببینید کجا داره نم می ده!

اصلا به من چه. یک ضرب المثل یادم اومد فقط. از صبح هی گفتم یادم نره براتون بگم.

عرض کنم که، 

چقدر همه چیز گرون شده است...

خاک بر سر حسن و مافوقها و ما تحتها ! 

ملت چه می کنند با این وضع...

 

ضربدری

سوال کرده که، دیشب چایی دم کردی؟

میگم نه

طلبکار شده که نگاه، فقط پا می شه سر و صدا می کنه!

خخخخخخخ

 

بابا این "یارو" زن بگیر نیست. به جان خودم!

زن گرفتن، و همینطور شوهر کردن، یک خریّت خاص می خواد. حداقلش اینه که نباید همه چیز یادت بمونه! اینکه فلانی تو جلسه اول اینو گفت تو جلسه هشتاد و نهم نقضش رو، این زندگی رو به گا می ده! حالا اگه قبل از عقد باشه، تمام اون رستورانها و دسته گلها و بنزینها رو به فاک می ده می ره، اگه بعد عقد باشه که همه اینها باضافه هزینه عقد و عروسی و خورد و خوراک و لباس و تعویض روغن چنادین سال را. فراموش کنید! خنگ باشید تا خوب پیش بره براتون. ملاک حال افراد است ببینید امروز می گه چی، همونه

اصلا، در یک گفتگوی کارشناسی با یک عزیز دل برادری به این نتیجه رسیدیم که مردهای متاهل در خر کردن دختران مجرد به شدّت توفیق بیشتری دارند و برعکس، پسرهای مجرد در ایجاد ارتباط با خانومها شوهر دار! بعد به دلایلش که فکر می کردی می دیدی دختره، وقتی زن اول هست، اینقدر درشتی و ناشی بازی داره و اینقدر گیر بیخود می ده و ادا اصول میاد که مرد، صبوری و تحمل و نحوه خرکردنش را یاد می گیره. بعد این نر آموزش دیده در برخورد به دختر دوم، همه این آموزه ها رو حتی ناخودآگاه به کار می گیره و برای یک دختر، چی بهتر از مردی که همه جوره می خواتش! تحملش می کنه، با درشتی هاش میسازه و حتی یک کلام بد نمی گه؟ (خدایی اقرار کنید اولین متاهلی که کردتون همه این صفات مثبته را داشت وگرنه باقی اش که شبیه بقیه بود!))

برای زن هم همینه. زن هم از مرد اولش ناهماهنگی می بینه، حسابی که مرده را زده کرد و سرد کرد و سرش را برد به یک آخور دیگه بست ،و البته شکمش که به آخور ایشون سیر شد و مشکلات غذا و مسکن و آتیه اش که حل شد و یکی دو تا بچه هم پس انداخت، می بینه چه کنه با مردی که سرد است، نمی فهمتش، باهاش قدم نمی زنه، عشقولانه نیست و گورپدر همه اینها ،نمی کنتش؟

کافیه با یک کیرچماق (که طبعا مجردها بیشتر اینجورند) آشنا بشه! همچین قشنگ کمبودها رو با اون پر می کنه و صد البته زبریهای اخلاقی رفتاری جسمی اش هم که گرفته شده ،اینقدر عین شیر و شکر بهش حال می ده که اون سرش ناپیدا! تازه زن بودن را معنی می کنه!

و اینست حکایت روابط ضربدری! 

عین گواهینامه ها، فکر کنم قباله های ازدواج را بهتره سه ساله بزنند، بعد تا 5 سال تمدید کنند، بعد تا ده سال. تازه سر ده سال بازم هرکی آزاد باشه! بلکه زندگی بکنند ملت!

ایامک سعیدا!

خعلی کار داریم امروز ما

 

 

توضیح:

 "يارو"، اسم داشت.

عممممممممممممدا حذفش کردم بجاش گذاشتم یارو که حرصش بدم یکم!

خخخخخ

همسایه ها تو کوچه جنگشون شد، بیدار شدم

...

تا همین الان یقه ام دست مهران بود! یک ساعت بازجویی کرد ازم😄

خدا خفه ات کنه مومن! گشنه ام شد بس حرف زدم! 

تازه الان یقه ام را از دستش ازاد کردم بخوابم، دیدم گشنمه! جاتون تهی کیک یزدی شما هم...

یکی کم بود! خیلی ازم اطلاعات کشید، چلوکباب لازمم!!!!

خدایی ملت یکی میخواد زن بگیره، یکی داره همین الان میده،اون همسای کسخل من نصفه شب عربده میکشه جای اینکه بره زنشو اوستا کنه، اصلا قاطی اند ملت. منم بدتر از همه! سه نصفه شب سحری میخورم! خوبه کیک خریدم وگرنه چی باید میخوردم؟

بخوابم تا دلم چایی نخواسته! 

ولی گیر کرد تو حلقم!

آب بخورم؟؟؟

وییییییی!  از قدیم میگفتند شیرینی خوری و او (آب) خوری، انگاری که گو (گه) خوری!

برم آب جوش بذارم😣

امروز که رفتم پیش اخوی، بر و بچ نبودند. گفت دیروز نیومدند گفتند آبگرمکن خرابه و آب گرم نیست و سرد است و الخ و دولخ. بهرحال تنها بود. 

حرف شد، یک چیزی را خیلی با شعف تعریف می کرد. می گفت  دیروز که من اومده ام از پیششون، طبق معمول همه گرفته اند خوابیده اند و روز که رد شده بیدار شده اند، نون گیرشون نیومده! کلی خیابون را رفته اند تا بالاخره یکی نون داشته چندتا ازش می خرند.! خیلی دلش خنک شده بود! می دونید، من می بینم اینها از باباشون چطور استفاده می کنند! نقش کیف پول، تاکسی تلفنی، حمّال، خدماتی، هر چیزی که فکر کنی بجز یک آدمی که باید مراقب اونم بود. مثلا دختره درس نمی خونه، اصلا دغدغه نداره ،می گه دانشگاه آزاد! منو کتک بزنی و این حرف و این استراتژی رو بهم نگی، راحت ترم! شما فرض کن بابات این سختی را به خودش می خره که هر روز تو رو هم ببره تو در مدرسه ات پیاده کنه. توی بچه بزرگ را. بعد تو بجای اینکه بفهمی، تازه دیر هم بیدار بشی، نق نق هم بکنی، حرص هم بدی ! این آخر بی شعوری است به نظرم. بهرحال، دیروز، یک چشمه نبودن بابا به چشمشون اومده بود که شب بی نون مونده بودند و علی رغم اینکه سختی تمام این کارها را به خودش خریده و کلا نقش را پذیرفته که باید برای راحتی زن و بچه اش سختی بکشه اما، یک دیشب، دلش خنک شده بود!

من هم البته!