اینقدر خونه خودم نبودم که پرنده اومده تو تراس لونه ساخته واسه خودش!!!

الان خوابیده. اگه تخم نذاشته باشه، همین فردا صبح بلندش می کنم.

می دونم با حقوق حیوانات همخوان نیستاااااا، ولی ترجیح می دم هر رووووووووووووز فضله از در و دیوار پاک نکنم! بره خونه همسایه.

والله

 

مایکل کوهن(؟)، وکیل و کارچاق کن ترامپ بوده

الان، خودش وکیل گرفته، که نجات پیدا کنه !

فکر کن! اگر ترامپ استیضاح بشه و برکنار بشه، لابد می گیم ما کردیم!

حسن را که صداش زدند با اکراااااااااااااه و مننننننننت و دلخوری گفت حالا باشه بعد میام!

هنوزم نرفته است.

ولی اونجا ممکنه یک زوری بالاسر ترامپ باشه بهرحال.

حالا منتهی نباید ذوق کرد. این یارو اگه اعصابش از هرکجا خراب بشه، فشارش میاد به ما !

 

باگ

حدود یک ساعت و چهل و چند دقیقه از فیلم her  را که دیده باشی،

به جایی می رسونتت که وحشت می کنی!

ماجرا، یک سیستم عامل است، یک OS (Operating System

چیزی که برنامه ریزی شده که آدمهای تنها، باهاش ارتباط برقرار کنند. هرکی هر چیزی که می خواد، بدون کالبد فیزیکی به الطبع.

طی فیلم، OS خریداری شده توسط هنرپیشه، عاشق می شه.

بعد یک جایی می رسه که بازیگر ازش می پرسه عاشق کسی دیگه هم هستی؟

می گه آره

چند نفر؟

641 نفر دیگه!

و حالا چالش رفتار انسانی احساسی یک آدم، و مقاومتش در برابر تغییر

OS براش توضیح می ده که من با تو متفاوتم، عاشق هر چند نفر که بشم حسم نسبت به تو عوض نمی شه، من یک جعبه ام که مدام بزرگ و بزرگتر می شه،

و این آدم، که حرفش اینه، تو یا مال من هستی، یا نه!

و چالش، چالش این تفکر است...

رابطه های پیچیده بین آدمها، قاطی شدن همه معیارها، یک خرتوخر عظمی...

ببینید فیلم را

داستان تنهایی ما آدمها...

یکی از باگهای خلقت خدا ! 

تنهایی ها...

 

نشسته ام، مابقی فیلم her را دارم نگاه می کنم

چقدر زبانم ضعیف است اصلا با گوشم نمی تونم دیالوگها را بشنوم، باید زیرنویس بخونم مدام

تخمه های گل آفتاب تمام شد

ژاپنی ها و هندونه ها کنار دستمه الان

برم انگور بیارم ،پاره شد لبام...

 

با این موافقید؟:

 

توانای روانی کردن ادم رو با قدرت به شدت زیادی داری :/
تبریک میگم :/
اخه تو فکرت کجا میره بشر :/// "

 

چی میگه؟ مگه من چکار کردم که اینو می گه؟

ذیل پست تحقیق نوشته بودند برام.

من فقط یک سفر دریایی می خوام! چه کارم به روانی کردن آدمها؟  اصلا مگه می تونم؟ من؟ کجا؟ کو؟ چرا؟!

شوخی نکن بابا. 

یکی از چیزهایی که وااااااااااااقعا دلم می خواد

و شاید هیچوقت پیش نیاد،

...

یک سفر دریایی است!

یک سفر،

رو یک کشتی ایمن و به روز و تمیز...

 

یک گلایه ای مطرح میکرد، پشت سر یکی...

وارد و بجا...

براش نوشتم زندگی، مجموعه ای از اشتباههاست!

و هنوز  کف الهامی ام که نمیدونم به کجام، نازل شد برام!

واقعا زندگی، مجموعه ای از اشتباههاست

کدوممونه که انباری از ایکاش دنبال خودمون نکشیم؟

هر ایکاش، یعنی اقرار به یک اشتباه...

نه؟

ایمان بیاورید...

 

تحقیق

یک موضوع تحقیقاتی به یک دانشجوی محترم پزشکی پیشنهاد کردم،

می گه به من چه که رو این موضوعات بیخودی تحقیق کنم، خودت بکن!

بعد، من نمی دونم وقتی علمی دنبال یافتن دلیل ساده ترین مسائل عجین با زندگی نیست، چیو می خواد کشف کنه پس! یادآوری این لازم نیست که خیلی از تکنولوژی های پیشرفته از بررسی خواص منحصر به فردی که خدا در مخلوقاتش نهادینه کرده حاصل شده. مثلا این که لباس بازیکنان آب و عرق به خودش نگیره، گویا برگرفته از بال پروانه است. یحتمل اینه که بال پروانه خیس نمی شه هرچند من هیچ پروانه احمقی را ندیدم که حین بارون پرواز کنه و الان بتونم بگم این مدعا محلی از اعراب داره حتی. ولی خیلی چیزهای دیگه از نمی دونم فک و دندون حیوانات یا ... گرته برداری شده است. حالا به این آقا می گیم آقای محترم، برو سرچ کن چرا خودارضایی تنهایی با خودارضایی دسته جمعی (دو نفره منظورمه ها) تفاوت می کنه! یعنی شما تنهایی کاری به سر خودت بیاری از شدت خستگی بعدش می خوای بمیری، سه روز باید بخوابی، تا یکماه هم دور چشمات کبود است. حالا همین کار رو همراه پارتنر حلالت اگه بکنی هیچکدوم اون عوارض را نداری، یا به اون شدت نداری! و دلیلش قطعا یک دلیل فیزیکی است! نه اون خزعبلاتی که نمی دونم موقع تنهایی باید همه چیز رو تصور کنی پس خیلی خسته می شه مغزت و الخ! نه بابا. خیلی ساده ممکنه بخاطر حفظ گرمای بدن باشه! ممکنه بخاطر چمیدونم، همین عدم نیاز به تصور و تجسم باشه، هرچی، بالاخره اینها تفاوت داره و تفاوتش هم خیلی است و خوبه که بطور متقن دانسته بشه، اونجوری ممکنه واسه نجات جامعه جوان بدون امکان ازدواج، یک فکری بشه کرد! مثلا ولشون کرد. یا مثلا بیشتر سخت گرفت بهشون تو ماشین هم ازشون کارت شناسایی خواست یخچال و مبل و قابلمه را هم شش برابر گرون کرد که دیگه کسی نتونه ازدواج کنه همه از دم برن خود ارضایی کنند خسسسسسسسسته باشند بلکه حال دویدن دنبال دزد و شکایت از مفسد و پی گیری فلان مختلس یا فلان آقا زاده و ... زاده را نداشته باشند! بهرحال دانسته شود، بعد ازش استفاده خواهد شد.

نشد؟ بد می گم؟

یا یکی بیاد بره تحقیق کنه چرا میزان مدفوع آدمیزادی که صبح ناشتا یک لیوان آب می خوره، چندین برابر همون آدم با همون شام و خواب و الخ است، زمانی که سر صبح را بجای آب، با صبحانه شروع می کنه! یکی تحقیق کنه! پس اینها ییهو کجا می ره؟! دیگه مسیر دستگاه گوارش آدمیزاد که دنده معکوس که نداره، آدمیزاد که نشخواد کننده نیست که، چطوریه اگه آب بخوری میاد، اگه آب نخوری نمیاد؟! کجا اختلاس می شه؟ مثلا تبدیل می شه به شکم؟ به چربی کبد؟ به گوشت باسن؟ هموروءید مثلا؟

اینه.

چرا نیومدند اینها؟ خسسته شدم بخدا !

فلان به تو این تعطیلات که تمامش استرس و انتظار  است و با لباس رسمی نشستن که یکی الانه میاد! عه.

 

فروشگاه

تو فروشگاه، قسمت آرایشی بهداشتی،

خانومی که جوونتر است، سر قفسه کاندومها می ایسته و نوشته های ریز روشونو، بی اینکه دست بزنه، می خونه...

خانوم مسن تر اونور، یک قفسه اونطرف تر، داره سعی می کنه بین رنگ موها، یک چیزی پیدا کنه...

فاصله بین پیری و جوانی، فقط یک قفسه!

قصاب مجموعه که انگار یک لحظه بیکار شده، چهارچشمی، این بخش فروشگاه را زیر نظر داره...

لای قفسه ها، یک زن کوتاه قد زبله، دوووووونه دوووووووووونه در پلمب شده مایع های دستشویی را باز می کنه، بو می کشه، می بنده می ذاره جاش!

تقریبا تمامشونو از دختری در آورد، تا آخر یکی را برد...

دو تا پسره جوون، تو قسمت چیپس و پفک، قطعا دارند به مزه عرق فکر می کنند...

یادم افتاد یک روزی هم من و فهیمه با هم، دوتایی بی زن و بچه، رفتیم سیتی سنتر! چه حس بدی داشت!!! انگار بگو همجنس بازیم! پرسه دو تا نر سن و سال دار، تو فروشگاههای مختلف! مسخره ترینش اونجایی بود که لوازم خونه می فروخت، بساط آشپزخونه...

تو ردیف اینطرفتر، یک پسره خوشتیپ، دنبال یک دختره، کوتاه، با کفشهایی لههههههههه شده!

زن و شوهرند. خانومه به آقا می گه ،حلوا شکری دوست داری عزیزم؟ برو یک کوچیکشو بردار... !!!!

عزیزم، مشمئز کننده ترین کلامی بود تو کل این مکالمه مساله دار !!! چرا کوچیکش حالا عزیزم؟ بچه مامانته؟؟

خدایی کفش خوب پا کنید! اینقدر که به صورتتون می رسید، یکم به کفشتون برسید! گاهی باید کفش را دور انداخت...

واسه زندگی زیبا اسم می نویسند... ثبت نام رایگان داره، خانومه انگار هورمونهاش به هم شده، با بادبزن، خودشو خنک می کنه...

کاکتوس، پنج تا پونزده هزار تومن...

دو شیشه سیر، دو تا ترد، دوتا بسته کلوچه، یک بسته کیسه زباله، چهل و هفت هزار تومن...

 

تله موش

پریشبها، آبجی کوچیه سر راه تهران به آبادی، اومد اصفهان. 

به طبع خب ایشونم اومد خونه این یکی آبجی و خبر داشت که من از این کار ناخرسندم که امانت دار خونه کسی باشم

نگاه اطراف می کنه،

رو اپن، تخمه ژاپنی و پسته هست.

رو میز جلو مبل تخمه هندونه.

میز کنار مبل، تخمه گل آفتاب و مویز

می خنده

می گه مثل وقتی که می خوای موش بگیری، همه سمت براش طعمه می ذاری هااااا، همه جا برات تخمه گذاشته اند...

راست می گه، من با آجیل، زندگی می کنم...

 

هدیه یا همت؟

ساعت ده دما و رطوبت بچه ها رو تنظیم فرمودم رفتم یک دوری بزنم. تا یازده و ده دقیقه که بیام، بازم دما از حداکثر 38 درجه، افتاد روی سی و پنج و چهار!

فکر کنم دمای هوا این آخری است. این چند روز دما ازین پایین تر نرفت هیچ بار! 

به فروشگاه کارمندان دولت نزدیکیم نسبتا، رفتم کلوچه لاهیجان خریدم ازش، با ترشی سیر و یک مشت خرت و و پرت دیگه.

ما یک خروار دوست شمالی و شمال زی داریم، بعد سیر و زیتون و کلوچه را خودمون می ریم از اینور اونور شهر می خریم! به این می گن خیرات رفقا! بعد اون یکی طفلک از خارجه پا شده اومده به کول کشیده واسه ما سوغات!

تازه کلی هم پول پست داده و اصلا وقت گذاشته رفته پست و اینها.

تفاوت بین آدمها!

یادمه به دو تای این بچه ها حتی گفتم آقا! واسه من پیرهن بخرید، پولشو من می دم، شما که ایراد می گیرید فقط سلیقه به خرج بدید برام! هنوزه که بخرند!

جالبه که این دوتا جفتشون خونه خریدند ،تهران! یعنی فکر نکنید ها... خونه تو تهران!

آره. اینجوری ها.

خلاصه یکم دنبال کفش فرشتگان گشتیم، آندو رو  چرخیدیم، کفش شاهین، نشد. به دلمون ننشست. قیمتها هم حولی سیصد هزار...

خدا بکشه کفش تبریز را. آخرین کفشی که خریدم تبریز بود، احمق با این کفش دوختنش! صد و شصت هزار، از سیتی سنتر اصفهان... بعد می گن حمایت از دزدان...

بفرمایید ناهار. گرم شده باشه باید تا الان

 

 

اینو اضافه کنم جنوب هم دوست زیاد دارمااااا، منتهی دریغ از دوتا خرما! لامصب ها اول شماره بدید،وصول که شد برید بخرید برام!

هدیه با تو هم هستمااااااا! الو؟ هدیه از بندرعباس؟

 

مرغ کرچ

درست چهارشنبه هفته گذشته بود،

که من باز هم مورد سو استفاده قرار گرفتم!

می گم باز، ولی نمی دونم بارهای قبلی را براتون گفته باشم یا نه بهرحال اما، الان که اینو بگم متوجه خواهید شد که از من به کررررررررررررات، سو استفاده شده است!

ابیوز، به قول خارجی!

آی گات ابیوزد!، فکر کنم!

ماجرا اینه که هنوز یک ماه از سفر خانواده محترم آبجی خانوم نگذشته، زنگ زدند که پیش اومده ما بریم شمال! می شه لطفا بیای بمونی خونه ما؟

خب، دفعه قبل که همین سی چهل روز قبل بود، من واقعا اذیت شدم! دفعات قبل تر هم همینطور. درسته که اینجا به محل کارم نزدیکتر است و برام غذا می ذارند و الخ منتهی، مسوولیت داره! من ترجیح می دم زیر بار هیییییییچ مسوولیتی نرم! حتی زن نمی گیرم بخاطر مسوولیتش! وگرنه گرفتن و کردن و ول کردن که کار همه است! شش انگشتی بودن لازم نداره که! منتهی،

اینبار یک کاری هم اضافه شده بود غیر از خالی نبودن خونه و آب دادن به گلها، اونم ایفای نقش مرغ کرچ!

ماجرا اینه که شازده بچه خواهر ما یک کارتن پلوپز از مامانشون گرفته و یکم سیم و پیچ از باباشون، نشسته یک دستگاه جوجه کشی درست کرده است!

بعد هم تخم نطفه دار گیر آورده و از دو هفته قبل دستگاهشو راه انداخته و تخم گذاشته که جوجه کنه!

یک لامپ توی این کارتن جاسازی کرده که به یک دیمر وصل شده و با کم و زیاد کردن این دیمر، دمای مطلوب را ایجاد می کنه

یک فن کامپیوتر هم حالا با تشکیلاتی گذاشته اون تو و ظرف آبی و پارچه ای معلق که با مویینه آب بکشه بالا، فرمت کولر تقریبا، که باهاش رطوبت محفظه را تامین کنه

یک سری مکانیزم (به قول عمرانی ها) درست کرده که تخم مرغها هر پنج شش ساعت از این دنده به اون دنده بشن و جوجه توشون خسته نشه! نچسبه به پوسته،

(لابد)

دیگه دماسنج و رطوبت سنج و الخ هم گذاشته

اینها را آندوسکپی هم می کنه هر از گاهی و رشدشون تا روز نمی دونم شونزده هم، طبیعی و درست بوده! جوجه شده!

(صبر کنید الان میام. باید برم دما رطوبت محفظه مرغها را چک کنم! الان من در نقش ماااااااادر جوجه هام. دایه در واقع)

 خب. چک کردم.

عرض کنم که ، قرار شد که حضرات تشریف ببرند و ادامه ماجرا به عهده من باشه

بهشون گفتم که من از صبح تا عصر اداره ام و نمی رسم به این کار، گفتند خب خیلی خب، دیگه هرچه باداباد.

روز اول که اومدم، دمای کرتونه (کرتونه به فتح کاف، به لونه مرغ می گیم ما)

آره، دمای کردتونه نزدیکهای چهل درجه بود. حالا مجازش فکر کن از سی و شش و هفت دهم باشه تا سی و هشت.

رطوبت که باید بین پنجاه تا شصت می بود، افتاده بود رو 43 !

آقا ما هی لامپ را کم کردیم ،درش رو باز کردیم، نمی دون فنش را زدیم، به مصیبتی اینها نسبتا درست شد یکم. می گم به مصیبت، آخه یکی را باید کم می کردی یکی را زیاد، بعد ابزاری که دستت بود فقط یک لامپ بود که باید کم نورش می کردی دما بیاد پایین و همزمان باید پر نورش می کردی که گرم بشه و بخار تولید بشه و اینها! یعنی یک حکایتی خلاصه.

به هر مصیبتی بود دیگه این نزدیک به نشون شد و شب شد و فردا صبح شد و ما از بس از پله ها بالا رفتیم و پایین اومدیم، از کون و کمر افتادیم. فردا صبحش دیگه همه چیز مرتب، به دل خوش جوجه ها را به خدا سپردیم و شما را به جوجه ها، رفتیم اداره.

عصر که برگشتیم، بر خلاف روز قبل که جوجه قلیده بوده، دما افتاده بود به سی و پنج و چهار دهم!

عوضش رطوبت، شصت هفتاد!

یعنی دوباره معکوس!

خلاصه اینبار هم با زبون گشنه هی اینو کم کن اونو زیاد، باز بردیمش رو تراز منتهی، همون موقع یک فاتحه واسه جوجه ها...

صلوات...

این ماجرا طی شد تا فردا صبحش که باز دما افتاده بود و عصر روز بعدش که باز دما افتاده بود و خلاصه چه دردسرتون بدم، این پنج تا تخم مرغی که تو دستگاه جوجه کشی بود بر موجودی دو تخم فائق شد و از بس اذیت کرد، بهشون پیام دادم که بزرگواران، سر راه برگشت لطفا چندتا جوجه هم بخرید، از اینها گمان نکنم چیزی در بیاد!

با اینحال، هنوزم اسیرشونم و هی می رم تنظیم می کنم براش.

دائی از این بهتر داشته کسی از شما ؟! (یادمه مرحوم دکتر آردی داشت انگار. ولی کسی دیگه چیزی نگفت تا حالا)

یکی دو سه ساعت دیگه می رسند و من امیدوارم اینهمه غری که اینبار زدم به گوششون رفته باشه و ددیگه نگن به من این کار را!

خدایی مسوولیت سنگین است! من دلواپس خونه خودم نیستم، سال تا ماه ولش می کنم می رم، ممکن هم هست دزد ببره اما ضرر به مالم زده، نه اینجوری که  حیثیت آدم می ره زیر سوال! خب از اطرافیانتون درست استفاده کنید به مولا! خدای تبارک و تعالی حدّ یقف گذاشته برای این مصرف ها! دیگه فوق فوق فوق فوقش، می گه طرف رو بکنید! اونم به شرطها و شروطها! بعضی کارها که گاهی ما با بعضی ها می کنیم، باور کنید از تجاوز سهمگین تر است! روحشون و آرامششونو می دیم به تاراج! صراحتا اینبار گفتم که آقا، من اگه مسوولیت پذیر بودم که زن می گرفتم! چی می گید هر روز می گید من بیام؟ نگرانید، نرید سفر! می رید سفر، خشک شدن ده تا گلدون و  غیره را هم بیارید تو صورتحساب! اینها را نگفتم ها. ولی درستش اینه خب. من روم نمی شه بگم نمیام. وقتی می گن، عذری ندارم که نیام. واقعیتش فکر می کنم آدمیزاد باید به یک دردی هم بخوره خب. ما خودمون اون زمان که بابامون بیمارستان اصفهان بود، به دایی خان گفتیم فلانی یک روز بمون خونه ما، مادر اینها بیان ملاقات! حضرت خان عذر آورد! اینقدر بر ما گران تمام شد که باور کنید اگه زمان مرگش من باشم، مگه به زور خاکسپاری و هفتمش را برم! اونم چون اومد واسه بابام! وگرنه یک بده بستونهایی هم هست، منتهی، آدم باید خودش رو هم بذاره  جای مردم یک مقدار. خواهر زاده ما درست کاری کرد که رفت سفر و ترجیح داد با بابا مامانش باشه تا با جوجه ها منتهی، اگه وااااااقعا دلش می خواست نتیجه بگیره، خب باید می موند! هم مواظب خونه بود هم تخم هاش!

بد می گم

بفرمایید کشک و بادمجون حالا

قبلش اما سرکشی به  جوجه ها

به میّت جوجه ها!

خدایی اینها اگه از تخم در بیان، باید اسمشونو بذاریم نمیر المومنین شماره  چهار!

 

توبه

طرف یک توییت کرده،

ازش برداشت شده که به امام هشتم شیعیان توهین شده است

حالا چی تو ذهن و نیت طرف بوده، خدا عالم است

الان محکوم شده به این موارد

ده سال حبس

دو سال ممنوعیت از خروج از کشور

دو سال ممنوعیت از فعالیت

جریمه نقدی!

 

فکر کن! 

آنچه من از ائمه شنیده ام اینه که به خودشونم ناسزایی اگه گفته می شد با صبر و حلم برخورد می کردند و انسان تربیت می کردند...

اینجور که در داستان راستان آمده

پس چرا سیره نبی اینجوری شده اینجا

اصلا خوبه دیگه هیچی ننویسم من!

والله

کونم که نمی خاره!

خدایا توبه

 

بوی عطری پیچیده توی خونه که نگو!

استنبلی پلو!

نمی دونم بو از برنج است، از پروسه ته دیگ شدن است، از ترکیب گوجه و پیاز است، هرچی هست، اشتهای آدم رو تحریک می کنه لامصّب!

می دونستید من ته دیگ نمی تونم بخورم؟ دیدید بعضی ها این ته دیگهایی که عین تخته سه لایی هست را چطور به دندون می کشند و کیف می کنند؟ من اما، حس می کنم شن می خورم! برنج خشک توی بشقابم باشه، کلا باید سه ساعت بهش ور برم یوااااااااش یواااااااااااااش...

نمی دونم انسان را چه هوایی بر داشته که فکر می کنه اشرف مخلوقات است. یادمه اولین بار که دیدم سگ استخون می خوره، از تعجب داشتم شاخ در میاوردم! تصور من این بود که حالا سگه یک لیسی به استخون می زنه و فوقش یک گوشه کناری اش اگه گوشتی مونده باشه می خوره. 

دیدم که نه! انگار بگی چوب شور داده باشی به یک بچه، همچین خرپ و خرپ با دندون مبارکش خرد می کنه و می فرسته پایین، که آدم تعجب می کنه!

تو بویاییی، قدرت دندون، بینایی، سرعت، تو هرچی بگیری، ما خنگ آفرینشیم. بیخود هم نگید عقل و شعور که نود و پنج درصد مجموعه ای که ادعای این فضایل را می کنه، از قضا ازش بی بهره تره!

 

آقا!

زنگ می زنید به کسی، هی ازش نپرسید چرا خونه ات نیستی!

خب نیست!

مگه قراره پای بشر رو ببندند به گوشی تلفن ثابت خونه اش؟! همین اطراف و اکنافم! امرتونو بگید چکار دارید من کجام. زیر سایه ابرهای آسمون!

والله!

گفتم براتون قبض تلفن ثابت خونه ام از حدود بیست و هشت هزار تومن افتاد به چهارهزار و ششصد تومن؟ اینترنت نکبت مخابرات را که قطع کردم، دستشونو از تو یکی جیبهام آوردند بیرون. فقط نمی فهمم تلفنی که هیییییییییچ استفاده ای ازش نشده چرا باید این مبلغ را هزینه بده!

 

امروز، بعد اینکه یک ناهار با حجم کافی خوردم، یک ساعت وقت داشتم که بخوابم، قبل اینکه برم پیش اپتومتر. 

نیم ساعتش به تلگرام گذشت

بعدش دیگه به زحمت خودمو به یک تاکسی رسوندم و رفتم تا شریعتی، از اونجا هم پیاده تا مطبّ اپتومتر. 

منشی را عوض کرده بود. یک خانوم توپر جای اون نره غول قبلی را گرفته بود.

پیری، به وضوح تو دستهای خانوم اپتومتر به چشم می خورد. اما زبونش همچنان می چرخید و پول در می کرد...

معاینه کرد، نمی دونست عینکهایی که دنبالمه را از خودش خریده ام یا از کسی دیگه اینه که با احتیاط، از لزوم تعویضشون بد می گفت. من تازه با دیدن پرونده ام فهمیدم که اصلا گوشم شنوا نیست! سال قبل بهم گفته بود عینکی که منحنی باشه به چشم نزنم. رو کاغذ کشیده بود. امسال، عینک جدیدمو باز گذاشت و ترسیم کرد، عین قبلی بود! منحنی! می خواست یک فریم عینک تخت بهم بفروشه. سیصد و اندی هزار تومن. زیربار نرفتم. شیشه ها را چک می کرد هی ایراد گرفت. یکی از عینکها که ساخت خودش بود را بهش گفتم خودت ساختی، گفت فریمش تاب برداشته است! زنیکه الدنگ فریم کائوچو حتی اگه تاب هم داشته باشه، من که دارم می بینم داری لنز را بررسی می کنی که! تراش را داری چک می کنی خب چرا کوس می گی؟ 

قیمت لنز را لنگه ای می گفت! عین این که بری کفاشی، بهت بگه دمپایی لنگه ای مثلا ده هزار! خب مگه کسی هم لنگه می خره ازت بزغاله! چرا اینجوری ملت را چرب می کنید؟

سرجمع یک عینک می شد حدود 500 هزار تومن. یادم افتاد به دبی. سال اول که عینکم تو دریا افتاد، رفتیم امارات مال، عینک قیمت کردیم! از 500 هزار تومن می رفت تا حوالی یک و نیم میلون تومن! جالب بود برام...

اونسال چند روز آخر سفر را من بی عینک طی کردم. سفر به درازا کشیده بود و نمی تونستیم بجز غذا و هتل، هزینه دیگه ای کنیم. خیلی سختم بود منتهی، حیف اونهمه سختی که کشیدم! با اینکه ویزا صادر شد اما، آبجی خانوم نموند و برگشت...

سر بی لیاقت...

الان رفتم پاساژ  عزیزخانی، سر رودکی. تو اتوبان دیده بودم که یک آژانس مهاجرتی تبلیغ کرده بود. بماند که هر تابلوی تبلیغاتی بزرگراه که می بینم یادم به شریکی می افته که نامرد از آب در اومد تو شراکت ...

اون آژانس، به شمس آبادی نقل مکان کرده بود...

برگشتم خونه. دنیای ما شده دنیای مجازی و اینترنت. همدممون وب...

می خوام استنبلی پلو درست کنم امشب ، اگه خدا قبول کنه انشاالله...

 

 

جاهلی قسم خورده

نوشته:

برو بابا !
تو هیچ مرگیت نیس 
هی خودت رو به تمارض نزن که ملت زیر پستت کامنت بدن
گدای نظر 
اگه مرگی هم داری خودت کردی که لعنت بر خودت باد

 

 

اشکول! بالاخره من راست میگم حالم بده، یا دروغ؟ با خودت چند چندی بدتر از بزرگان قوم؟ 

گشنه ام بود، گمونم!

یک پرس چلوکباب، نه چندان ممتاز، معمولی، 25000 تومن. رستوران خیام، شریعتی.

 

بخوابم یکم، 

جاتون تهی اجمعین

یک آن، متوجه شدم که زیرلب، زیر مغز، هی دارم با خودم تکرار می کنم یعنی چی ام شده است؟

از خودم می پرسم من که اینجوری نبودم...

یکم کسالت دارم انگار. تو محیط کار شدید تر، ولی اثراتی از ضعف، سرگیجه های خیلی خفیف...

یادم اومد به مرحوم بابام. زمانی که بیمارستان بود، بی خواب شده بود، مدام از خودش همین سوالها را می پرسید!

یعنی چی ام شده است؟

من که اینجوری نبودم!

و واقعا هم، از سر شب می خوابیدتااااااااااااااااااااااااخودصبح! براش جا نمی افتاد بی خوابی چی هست!

نمی دونم. عصر نوبت اپتومتر دارم. چهار و نیم. می خوام بدون ماشین برم که هم گیر جای پارک نیفتم هم یکم تو شهر، با ملت باشم...

یعنی چی ام شده است؟ ...

 

خوبم دوست، سپاس

 

دیروز حوالی غروب خورشید، تو مجتمع بودم،

یک رسید بانکی باید می دادم به همسایه ام.

رفتم پشت در و زنگشونو زدم...

 مرحوم همین چند ماه قبل خانومشو از دست داد. اصالتا اهل رشت هستند و کل مراسم را هم تو رشت گرفتند، اینجا یک جورهایی از دست فامیلهاش فرار کرده است.

دخترش با خانواده چهارنفره اش اصفهان است و چندماه قبل ما نتونستیم براشون یک واحد خالی پیدا کنیم که نزدیک باباش اقامت کنه و بهرحال کمک حال هم باشندولی چند سال قبل یک واحد اجاره ای همینجا داشتند...

در باز شد،

یک دختر بچه ترکه ای،

سفید،

با موهای بلند روشن بافته شده در دو طرف سر،

لای در ظاهر شد.

عین تمام یکسالی که تو مجتمع ما ساکن بودند و این بچه حتی یک کلام با من حرف نزد،

همونجوری با شش دانگ حواس جمع ولی لاااااااال،

فقط نگاه من کرد!

جواب سلامم، فقط نگاه بود!

جواب لبخندم، همون نگاه!

بهش گفتم بابا بزرگت خونه است؟

فرز بر می گرده داخل و جییییییییییغ می کشه

آقاجووووووون، آقا جووووووووووون!

می گم الهی الحمدلله که بچه زبون داشت!...

 

می دونید، یک گاهی یک منظره هایی تکرار می شه در طول حیات هر نفر.

این منظره رو، انگار من بارها و بارها و بارها دیده ام!

دخترکی با چشمهای گرد سرشار از هوش و انرژی که انگار تو همون چند دقیقه ای که رو به روی من ایستاده و انرژی هاشو مهار کرده نه تکون می خوره نه حرف می زنه، انرژی هاش از چشماش داره فوران می کنه بیرون!

و بعدش جیییییییییییغ!

صدای بچه گونه در منتهای ظرفیت فرستنده،

بی هیییچ قید و کنترل و فیلتر و حفاظی،

...

چقدر دلم تنگ شده ...

 

به بیقراری یک مریض

به دردی نامشخص گرفتارم

نمیدانم چرا!

عرق سرد؟ نه 

لرز؟

نه، نمیدونم. فقط میدونم در آستانه بیماری ام ،انگار...

 

امروز تمثال مبارکمو تو کانال تلگرام رونمایی کردم. یکی از اعضا گریخت!

فکر کن! مثلا چه تصوری از قیافه من داشته که وقتی دیده، اینجور گریخته است؟!

خخخخخ

خدا به دور. 

تازه این عکس خیییییییلی از خودم بهتر افتاد. اصلا لقمه تو دهنم بود واسه همین لپّی افتادم وگرنه قیافه واقعی ام خیلی از این عکسی که ملت دیدند کمتره. بهرحال، دیدند دیگه. چشمشون روشن.

رفتم سه تا بطری آبلیمو خریدم، نوده هزار و اندی. زیاد خریدم! خر شدم! باید دوتا می خریدم.  بس بود. منتهی اینقدر که خونه من دور است و رفت و آمد نمی صرفه که دیگه خریدم دیگه. حالا تا مدتها یخچال اشغال خواهد بود. البته دوتاش واسه مامانمه. اما خودم داشتم تو خونه نباید می خریدم بازم.

مهم نیست پیش اومده. یک عالمه از یکی بطریها را خوردم تا الان!

تازه شنیده ام که شکر بد است، هی سعی می کنم کم شکر هم بخورم، دیگه شده قوز بالای قوز!

والله

با داوود حرف زدم. تفلیس است. می گه چون غیرقانونی کار می کنه، نمی تونه واسه اهالی تفلیس کار کنه و داره واسه ایرانی هایی که رفته اند اونجا ساخت و ساز می کنند کار می کنه. می گم پول بهت می دن؟ می گه فکر کن نخاله های ایران اومده اند اینجا، حالا چطور می شه ازشون پول گرفت، خودت حساب کن دیگه!

خیلی سخته. طرف مهندس بود. چقدر زبر و زرنگ بود. الانم هست. اما پاشی بری به غربت، اینقدر نامطمئن، چه کار کنی آخه...می خوام ببینم آیا یک فارغ التحصیل حوزه فخیمه هم این روزها پا می شه بره عراق، بره افغانستان، متاعشو بفروشه؟ می تونه بره منبر بره خرجی در کنه؟ این بابا گناه کرده که درس سخت تری خونده؟

حراج، فقط حراج دریا و خاک و آب نیست. حراج مغزها از اون هم دردناکتره منتهی، به تخم بزرگ ده است...

 

 

می خوام برم خیابان خرّم، آبلیمو بخرم.

اینبار می شه سومین باری که این تلاش را کرده ام! فکر کن! واسه دو لیتر آبلیمو من بیست لیتر بنزین سوزونده باشم!

مهم نیست. سفارش مادر است، انجام می دم براش.

از بس کم نگرانی داشتم این کارهای افغانستان هم اضافه شد! اگه رفیق ما کشته بشه، چون واسطه است، تمام کار هدر می ره! نامرد می ترسه که مستقیم منو به مشتری وصل کنه. تجربه داشته که دورش زده اند. زر می زنه ها من بودم تو ماجرایی که می گه دورش زده اند. شاهد بودم. خودش تعارف می کنه بعد که چیزی بهش نمی دن می گه منو دور زدند. شترمرغ بودن همیشه بده.

 

می خوام برم خیابان خرّم، آبلیمو بخرم.

اینبار می شه سومین باری که این تلاش را کرده ام! فکر کن! واسه دو لیتر آبلیمو من بیست لیتر بنزین سوزونده باشم!

مهم نیست. سفارش مادر است، انجام می دم براش.

از بس کم نگرانی داشتم این کارهای افغانستان هم اضافه شد! اگه رفیق ما کشته بشه، چون واسطه است، تمام کار هدر می ره! نامرد می ترسه که مستقیم منو به مشتری وصل کنه. تجربه داشته که دورش زده اند. زر می زنه ها من بودم تو ماجرایی که می گه دورش زده اند. شاهد بودم. خودش تعارف می کنه بعد که چیزی بهش نمی دن می گه منو دور زدند. شترمرغ بودن همیشه بده.

 

بی سوژه

بی تربیتانه! سوسولی ها نخونند

 

می گه که، معامله یک بابایی را زنبور نیش می زنه

می برند دکتر

خانوم حضرت آقا، به دکتر می گه آقای دکتر، می شه یک کاری کنی دردش بخوابه، اما بادش نخوابه؟

لطفا !

 

 

خان مظفر مرد!

انتظامی. مرحوم

تو ماشین تکه هایی از دیالوگهای  فیلمهاشو پخش می کرد. یکی اش، منو هل داد به سمتی که نکنه فیلمنامه نویس فیلم گاو هم به همون شناختی از خدا رسیده بوده که من رسیده ام.

دیالوگ می گفت، من مشد حسن نیستم. من گاو مشد حسنم. مشد حسن نشسته اون بالا...

به نوعی، اشاره به خدا! این که ما گذشته از اینکه اسممون چیه، اما مایملک و بازیچه و اسباب کسی هستیم که اون بالاست و نه فقط شناختمون از خودمون و محیط و اون بالایی در حد گاو است نسبت به انسانی به نام مشد حسن، که رفتار اون مشد حسن هم با ما رفتاری است که با یک گاو می شه! فکر کن! 

من یک زمانی حس می کردم رفتاری که با ما می شه رفتاری است که یک پسربچه کنجکاو، مشد حسن، با جوجه های رنگی ای که از سر بازار خریده می کنه. نشسته بالاسرشون، با یک چوب دراز. سر راهشون رو بند میاره، می خوان آب بخورند جلوشونو می گیره، یک گاهی هلشون می ده بیفتن تو ظرف آب! دونه که لازم دارند باید مدتها برن سمتش بعد اون بچه با چوب برشون گردونه جای اولشون بعد مجدد تلاش تلاش تلاش و نهایتش مرگ! بی اینکه بفهمی آخه چی تو مغز اون بچه لامصّب می گذشت که نمی ذاشت آب و دونمونو بخوریم! چرا اینهمه ممنوع! چرا اینهمه حرام! چرا اینهمه رنج! تازه اون بچه تخس از هرکدوم جوجه ها که بیشتر خوشش بیاد، بیشتر روش کلید می کنه و بیشتر اذیتش می کنه! البلا للولا به اصطلاح! 

دلم می خواد یکبار دیگه فیلم گاو را ببینم...

و هزار دستان را

جای تاسف است که انتظامی در هیچ مساله حیاتی و سیاسی و اجتماعی روزگار خودش، موضع گیری نکرد، حرف نزد، نصیحت نکرد، زنهار نداد. می گن تو فیلماش گفت هرچی می خواست بگه و حدود خودش را شناخت و الخ. اما من می گم کم گذاشت! باید هنرمند متعهد خارج از فیلمنامه هایی که بارها ممیزی می شه و سانسور می شه و پنهان و پوشیده می شه، بتونه حرف بزنه! بتونه صریح نقد کنه. باید کسی که روی بلندی می ره میان جمع، طاقت سنگ خوردن را هم داشته باشه! وقتی صدای عامه به بالا نمی رسه، خواص که نزدیکترند، بااااااااااید یک نهیبی بزنند، یک تذکری بدند، لویه جرگه مگه از کیا تشکیل شده؟ بجز همینهاست مگه؟ مستشار که از غرب وارد نمی کنیم! ما خودمون همینهاییم و همینها باید بیشتر و صریح تر، در هدایت جامعه، حرف می زدند...

 

سرکار م. فرموده که:

"وبلاگ دکتره که می گی می ری به خاطر سوادش نیست 
من اینطور فکر می کنم ، به خاطر خارج زیست کردنش هست"

 

خب؟ که چی؟ قطعا من کاری به سواد و تخصصش ندارم هرچند هرجا تونسته کمک کرده و مشاوره داده بهم. اینکه بخاطر خارج زیستنش وبلاگش می رم، ممکنه درست باشه. من همیشه کنجکاو بوده ام و اینم اصلا قبیح نیست که بخوام بدونم کسی که تو یک جامعه دیگه داره زندگی می کنه، دقیقا روزمره اش چطوره، چه می کنه، دغدغه هاش سرگرمی هاش روابطش و ... چطوره و جالب بدونی الان مطمئنم پخته خوار تر و تنبل تر از ما ایرانی ها تو مملکت خودمون کسی نیست. ملل دیگه به شدّت و با جدیت کار می کنند و به مراتب از امکانات کمتری برخوردارند. یک قلم سرما و گرما که ما به تخممونم نیست و پولشو می دیم و گاز می سوزونیم یا کولر را تا منتهی درجه اش می دونیم تا خنکمون بشه، فقط تو مملکت ماست و اون سمت آبها ملت دقیقا خودشونو موظف می دونند یکم بیشتر تحمل کنند یا زمستون تو خونه لباس مناسب بپوشند حتی. 

دنبال کردن سایر ملل، از طریق کسانی که با اونها نشست و برخاست می کنند، چه اشکال داره؟

  ممکنه بگی خیلی ها خارج اند و بعضا هم می نویسند چرا اونها رو نمی خونم. دلیل اول اینه که پیداشون نکرده ام. دومی اینه که هرکی رفت خارجه لزوما آدم حسابی نبوده یا نمی شه. من با دکتر وقتی مکاتبه می کنم از شمایی که ممکنه روزی سه بار الفاظ جاری جامعه مثل کون گشاد رو بشنوی، خاکی تر است و زبانش و گویشش و این اصطلاحات رو نه تنها از یاد نبرده که ادای تنگها رو هم در نمیاره که ای وای این چی بود گفتی یا مثلا خودشو به خریت بزنه. خیلی ها هنوز از هواپیما پیاده نشده با لهجه برامون صحبت می کنند و به طبع، هیچوقت نمی تونند مثل منی رو جذب نوشته ها و زندگی ها و خاطره هاو کارهاشون بکنند

 

خخخخخخخ! این یارو داره عین اسپند رو آتیش بالا پایین می پره!

خب نیا وب من مرض داری؟

 

آقا می خوام یک پست پایین تنه ای بذارم، کسی خیلی استریل هست نخونه

خدا بیامرز حجی، یک زمانی تعریف می کرد، یادم نیست دقیقا موضوع چی بود ولی تصور کن مثلا یک جنسی رو که تا دیروز می خریده دوزار، بهش گفته بودند پنج ریال

ایشون نه برداشته بود نه گذاشته بود گفته بود شور است برات!

شور، به کسر شین و واو و سکون ر، به معنی آویزان، شل، غیر شق. لاس به اصطلاح. شل و ول

اون موقع که تعریف می کرد من نمی فهمیدم چی گفته دقیقا و الان ییهو بهم کشف رمز شد که ای ناقلا! چی انداخته سر دل طرف! 

برداشتم اینه که به یارو گفته اگه خوشگل بودی که جذبم کنی و فلانم برات سیخ بشه، ممکن بود احساسات به عقلم غلبه کنه و پول رو بدم، اما همچین چیزی در میان نیست و فلانم برات شق نشده! شور است!

شِوِر !

خخخخخخخخ

حالا خلاصه، می تونید استعمال کنید در مکامله جات

روزتون خوش. دارم می رم که بیفتم تو جاده به سمت خونه خودم. و سر راه سرزدن به آبجی خانوم.

عزّت مزید

 

یکی از دوستان، به نام خانوم دکتر، یک وبلاگی داره، من می خونمش و براش یادداشت هم می ذارم گاهی.

آدم حسابی است. در وصفش همینو می تونم بگم که آدم حسابی است. 

حالا یکی از خوانندگان من هم از قضا اونجا سر می زنه. رفته نظر منو از وبلاگ اوشون برداشته آورده کپی کرده اینجا، جواب داده بهم! بخونید:

"این نظر توی بی شخصیت برا خانم دکتر دادی:
خدایی تاریخ یادداشتها را دقت کردی! اصلا هیچکس دیگه تحویلت نگرفته هااااا! 

اما جوابت :
مردک ! از وقتی تو بی شخصیت اینجا اومدی دلمون نمی کشه نظری براش بدیم
بخصوص من خودم
از وقتی کلمه کون گشاد رو براش به کار بردی خانم دکتر هم هیچ واکنشی نشون نداد من خودم شخصیتشون زیر سوال رفت برام 
قبلا خانم دکتر رو باشخصیت می دیدم الان با اون کلمه و عدم واکنشش شخصیتش رو هم تراز با تو دیدم اینه که من خودم لزومی نمی بینم چیزی بنویسم اما مطالبش می خونیم"

 

نگاه کن رفیق! تو یا عاشق بی سوادی هستی، یا  خلقت سگی است و سگ پرستی!

سگ پرست از این نظر که دلت می خواسته دکتر بپّره به من! نه بابا. ایشون اگه در این سطح خام و نارس بود من اصلا وبلاگش نمی رفتم. عین وبهای دیگه که شخصیت نویسنده اش جذبم نمی کنه بخاطر همین ناپختگی ها.

اما بیسوادی، چون بر خلاف من و دکتر، وقتی می گن کونگشاد، نمی فهمی که این اصطلاح است. نمی فهمی که حتی در ادبیات ما شعر داره! نمی فهمی ضرب المثل هست براش. تاحالا شنیدی می گن کون گشاد مایه نشاط؟ به نظرت منظورشون همون مقعد شماست؟

نه. 

اینکه دکتر واکنشی نمی ده از سر یک بخشی از سواد اجتماعی ادبی اش هست که می فهمه این کون که من می گم با اون مقعدی که تو ذهن توست فرق می کنه. منتهی خب چه می شه کرد با بی سوادی مثل تو؟!

مخلص کلام اینکه چه تو و چه حتی من وبلاگشو بخونیم، چه نخونیم، فرقی نمی کنه براش. حالا مثلا خیلی در و گهر از قلمت می باره که تنبیهشون کرده ای دیگه نظر نمی دی؟ بهتر! همون دو سه خط که می خواست بخونتت در عمرش صرفه جویی می شه!

والله

من نمی دونم چه کرمی به کون بعضی هاست که وبلاگهایی که دوست ندارند را هم می خونند! شما از من، دکتر، از قلم هرکی خوشت نیومد، طبیعی است که نخونی اش! البته به تخمشم نیست که تو چکار کنی. ولی نخون، به این می گن برد برد!

درسته که در عالم سیاست، ریدمان حسن و ناروی عمرعاص نشون داد چیزی به اسم برد برد نداریم اما، تو عالم زندگی عادی، برد برد زیاده! همینکه من و شما همو نبینیم، واسه من که برد است بی شک، تو هم که مدعی ای برد حساب می شه برات. پس برو گمشو و، حاااااااااااالتو ببر

 

الحمدلله که متاهلین دیشب همچین مشغول بوده اند که خوابند هنوز

مجردین هم همچین مومن اند که همه رفته اند نماز

اینجا من ملحد مونده ام با شما منافقین!

صلوات محمدّی بفرست حالا