بلوط
برگشتم بهارستان، خونه خودم.
قبض گازمون، 726 هزار تومن اومده است.
نگاه که می کنی به پنجره همسایه ها،
آقا با رکابی نشسته است
طبعا خانومش بیشتر از یک دو بنده و دامن تنش نیست!
خب، حقشه اینقدر بیاد.
می گفت محلی ها، جنگلهای بلوط رو نابود می کنند چون نیاز به سوخت دارند.
در فلانه جا، واسه اینکه درخت نسوزونند، گاز مجانی بهشون میدن.
ایستگاه زده اند و گاز رو با کپسول از یک شهر دیگه میارن تو این ایستگاه و پمپ می کنند به شبکه.
می گه روزی دو تا تریلی باید بره گاز بیاره!
چرا؟
چون مفت است!
جنگل حفظ شده؟
نه!
چون نیاز به فضای کشت و کار دارند و ذغال رو هر گونی چهل هزار تومن می فروشند!
چون فرهنگش جا نیفتاده براشون!
چون مفتکی است!
من مونده ام اگه یکی بیاد یک طرحی رو راه بندازه که از بلوط، روغن بگیره، آرد بسازه، چه می دونم فلانه لوازم آرایشی رو درست کنه، هزااااااااار نفر مدعی نمی شن براش؟
بلوط مفت! می افته رو زمین، می پوسه!
چون مفت است!
هکتارها جنگل، هکتار ها میوه، هکتارها بی غیرتی ملّی!
یادمه یک شرکتی رو نشو میداد که کارشون فرآوری یک محصولی بود از دونه های روغنی داخل میوه کاج!
ماشین ساخته بودند، تیم درست کرده بودند، صنعت شده بود،
دیدید دونه های کاج چقدریه؟
فکر می کنید جمع کردن بلوط راحت تره یا دونه کاج؟
ما فقط بی غیرتیم!
حالا در خونه هر کدوم از ساکنین و مجاورین این جنگلها رو بزنی، اقلا یکی از بچه هاشون یا دکترای جامعه شناسی است یا حقوق خونده یا مهندس شده است.
پایان نامه ها، همه تکراری! همه تکرار علم فرمایشی! همه صرفاً مدرک!