شب کلاه!
اگر بطالت زندگی رو می خوای بفهمی، باید بیای توی دهات!
حوصله ام سر رفته است. به احترام مامان بابام، می مونم تا فردا که طبق روال، برم خونه خودم.
یکم بهترم. کلاهی که سرم گذاشتم، رو موهام خط گذاشته. به خواهرم می گم می خوام بذارم سرم تا لبه کلاه روغن بگیره، روغنش جامد بشه ترک بخوره ...
حالش بد می شه!
قطعا پس زمینه ذهنش کلاه نمدی هایی رو به یاد میاره که اینطورکی بودند! اونقدر سر طرف بود که با روغن سرش اشباع می شد و با جذب گرد و خاک، روغن منجمد می شد و به اثر مرور زمان، ترک می خورد!
کلاه نمدی!
کاش یکی داشتم منم! حیف شد به ما وصال نداد!
یک کلاه افغانی هم آخرش می خرم! اصلا سفارش دادم! بچه های سمت مشهد و نیشابور و شیروان و سبزوار، شاید بتونند برام بخرند. دیدید کدومو می گم؟
کلاه خوبه واسه سر آدم! امروز فهمیدم!
پلنگ صورتی هم شب کلاه داشت! به فرم یک بوق بزرگ، با منگوله ای روی سر!