تاحالا شده ، با یک بچه پدر سوخته طرف حساب باشید؟

بچهه، شاید یک سالش بود. 

یا کمتر

تمااااااااااااااام شش هفت ساعتی که تو اتوبوس می اومدیم رو،

این بچه یا گریه می کرد،

یا می خندید!

یعنی، خواب که نداشت،

حالت میانه هم نداشت،

مرضی هم به جونش نبود که آدم  بگه خب باید مدام گریه کنه!

چون یک وقتهایی، می خندید! 

فقط بدی اش این بود که ، گریه هاشو عررررررررررررر می زد،

خنده هاش، فقط دهن گشادش باز بود و چشاش برررررررررررق می زد!!!

جالب بود بهرحال. هیچکس هیچ کاریش نداشت. داشتم فکر می کردم اگه یک ننه، از اون قدیمی تر ها تو اتوبوس بود، این بچه اینقدر زار نمی زد.

 

با اتوبوس بوشهر اومدم.

دفعه دوم بود که به تور این سرویس می خورم.

اینها، در یخچال اتوبوس رو قفل می کنند!

واسه اعمال کنترل بر مصرف آب!!!

مثلا دیشب با اوقات تلخی از طرف یک بطری آب گرفتم! 

بهش گفتم بیار، نگاه کیسه پلاستیک کنار صندلی کرد، یک بطری توش بود، گفت مگه بهت ندادم!!

یعنی می خواستم خفه اش کنم!

 

وسط بیابان مارال ستاره هم ایستادند، بعد واسه مسافرهای بوشهر، غذا خریدند، تو اتوبوس دادن بهشون!

اینم مسخره بود. یک جوجه کباب خییییییییلی خلاصه بود! خب شاید کسی گشنه اش شد یابو ! 

بهرشکل، سفر برگشت دراااااااااااااز و خسته کننده بود هرچند، دیگه اثری ازش نیست.