عزّت
ساعت کار ما که عوض شد،
قرار شد ناهار بدن
بعد تصمیم گرفتند صبحانه تقویت شده ای بدن
بعد امروز آسانسور خراب شد، بیسکویت دادند !
اینها که می گم با حکایت جوشاندن قورباغه رخ داد.
منم که خرم به این حرفها بند نیست، با احمد آقا پا شدیم که بریم ناهار
مرخصی ساعتی گرفتیم و بین نیوشا و آشی رو به رو، تصمیم گرفتیم آش بخوریم.
فقط آش رشته داشت
ولی رشته داخلش نبود !
آش سبزی بود! یارو نسبتها رو بلد نبوده بود!
افتضاحی بود چه دردسرتون بدم.
یک کاسه مفصل خوردیم هر کدوم، نفری 4 هزار.
توصیه اکید می کنم کسی نره اونجا.
یک زمانی آش هتل کوثر بدک نبود. هر پرس 12 هزار تومن می شد ولی خب، آش بود دیگه. هرچند، اونم به پای آش خونه نمی رسید.
هرگز نرسید!
همین
خسته ام. خوابم میاد. شاید یک چرتی بزنم. شایدم مقاومت کنم تا نه و ده یکضرب بخوابم تا صبح
عزّت مزید، در همه حال !
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی ۱۳۹۵ ساعت 17:33 توسط آرش
|