دختره تند و با جدیت به بقیه همراهاش می گفت،

اینجور وقتها که نمی دونی چکار کنی، یک سينی ببر واسه کادو ...

...

تامل کنید

...

تامل کنید !

اینجور وقتها، یک سينی ببر!

مثلا اگه کسی برای من سينی کادو بیاره، از پهنا سینی رو می کنم به ماتحتش!

 

بازار، به شدّت خلوت بود!

خیلی خلوت !

خواستم بشمارم ببینم به ازای هر چند مغازه، یکی اش مشتری داره

از رو رفتم!

هیییییییچ مشتری تو هیییییییییچ مغازه ای نمی رفت و نمی اومد!

کلا خلوت بود چهارباغ. شاید بخشی اش بخاطر ساخت و ساز ها و بسته بودن خیابون به روی خودروها بود. نمی دونم. ولی به وضوح می دیدی که بازار، نفس های آخرش رو کشیده و مرده است.

 

رفتم آمادگاه. تومبا ! خانومه بود. و یک آقایی ازاین اواها، که تاااااازه از کانادا اومده بود، آلودگی هوا تارهای صوتی اش رو اذیت می کرد! واسه همین می خواست بره انزلی، یا برگرده کانادا !

می گفت رفتم مراسم ختم دوستم، ششصد تا از دوستای دیگه ام اونجا بودند منو نشناختند، من باهاشون عکس نگرفتم گفتم بچه هاتون می گن این غریبه کیه!

مثلا آدم دلش می سوخت براش!

رفته بود غربت، زور زده بود، استاد دانشگاه شده بود، الان از اونجا رونده و از اینجا مونده شده بود!

 

مهم نیست، زیاد.