صبح بیدار شدم، دیر شده بود کلا. ساعت هشت بود.

باید می اومدم آبادی منتهی یک عااااااالمه کار داشتم!

جاتون تهی، بر خلاف همیشه که سحر باید برم و مراعات همسایه ها رو می کنم سر و صدا نمی کنم، یک آب هویج مفصصصصصصلی گرفتم واسه خودم!

داشتم فکر می کردم چرا شغل من جوری نیست که هر روز بتونم اگه دلم خواست، آب هویج بگیرم سر صبح ؟!

بعدش دوش گرفتم و

یک کووووووووه ظرف داشتم که شستم.

به اینم فکر کردم که چرا من همیشه یک کوووووووووه ظرف دارم که بشورم!؟

پونصد تا قاشق و چنگال هم شستم!

دیگه لیوان ها رو ولی، دم رو، خوابوندم تو وایتکس و اومدم!

رفتم اداره پست. بعدش رفتم فروشگاه صانعی.

صانعی، ابزار فروش است. خععععععلی باهاش حال می کنم! یک قفل کتابی خریدم به 17 هزار تومن!

دیگه بعدش هم حادون حادون روندم تا آبادی، شد دوازده ظهر! نامرد.

ناهار خعععععلی خوشمزه بود. کلا تو خونه بوی به می اومد. یک بشقاب آبگوشت بود که متاسفانه خیلی اش گوشت بود (که من خوشم نمیاد) ولی باقی اش به و سیب زمينی و لابد رب گوجه و شاید خود گوجه و ته مزه غوره و گرد لیمو و (اینها رو من به تفکیک حس نمی کنم ها ! می دونم مامانم می ریزه، می گم لابد مزهه مال اینهاست) خلاصه،

در کنار این و بهتر از این، یک ترشی طعم دار رسیده !

خعععععععععلی ناب!

جاتون تهی

چهار ساعت هم روش خوابیدم! شد الان!

می خوام برم یک دبه شیر محلی بخرم، که فردا با خودم شیر هم ببرم. اینقدر این شیر مغذی هست که صبح ها وقتی یک لیوانشو می خورم، تا چند ساعت احساس گرسنگی نمی کنم. برخلاف شیر پاکتی، گمون کنم.

مامانم هنوز خوب نشه. می گه یک درد سیالی، از گردنش شروع می شه، می چرخه تو تنش. چند روز طول می کشه. می گه مثلا به بازوم که می رسه حس می کنم کارد بهش می کشند!

نمی فهمم اینها چیه. چه دردیه. گناه داره. هیچ کاری هم نمی تونیم براش بکنیم. یعنی می کنیم، فایده نمی کنه.