شکر
دو ماه هست تمام ساختمان رو به هم ریخته است.
دیشب سه ساعت همه سر هم فریاد زده اند. بعد می پرسم خب چی شد، می گن هیچی معلوم نشد!
داشتم فکر می کردم خب این که همسایه است،
فوقش یا بیرونش می کنیم یا می فروشیم از دستش می ریم منتهی،
اگه زن، یا شوهر آدم همچین کوفتی بشه، واقعا چه کار باید کرد؟!
جسارت به کسی نباشه، ولی خدایی خاااااااااااک به سرتون که زیر همچین خرایی می خوابید حتی! چه کار باید کرد؟ چه ارزشی داره زندگی؟ واقعا جوری شده که من از اون ساختمان بیرون میام حس می کنم یک وزنه ای از رو دوشم برداشته شده است! اینقدر که این آدم بار فکری داره برام.
فکر کن دو ماه هست اومده اجاره کرده. الان می گه من شارژ نمی دم تا تابلوی ساختمان عوض بشه، تا کپسول آتشنشانی فلان جا نصب بشه، تا فلان جا نقاشی نشه!
خب بگوگاو! مگه چشمت رو سرت نبود وقتی میومدی اجاره کنی؟
اینها بهانه است. اینها، بدقلقی است و خامی و خب، عین سنگی که توی لقمه باشه، اذیت می کنه، زهر می کنه، دندون می شکنه، ولی آخرش یا درش میارن پرتش می کنند دور، یااگه قورتش بدن، هدایتش کرده اند سمت روده بزرگ و نهایتا فاضلاب!
هیچ چیزی اش نمی شه ها! به قول ما، الم نمی بینه منتهی، عزّت اونه، اقبال بهش اونه. می دونید چی می گم؟
(جناب گلبرق بیا دوووووود از گوشت بزنه بیرون عصبانی بگو نه! فقط تومی فهمی! )
ولی خدایی، بعضی نعمتها رو ما فقط نمی فهمیم! قد گاااااااااااو هم نمی فهمیم حتی! یکی اش، همینکه یک برهه هایی از زندگی ، گریبونمون دست همچین آدمهای نفهمی، از زن یا مرد،
نیست!