خانومه،با قیافه و سر و وضع مقبول،

دو تا بچه، اومده وایساده وسط دفتر پست،

شوهرش رسید، 

جملاتی که با حرص و لهجه، به زنش میگه اینه:

پس من تو رو فرستادم بایستی تو صف تا من بیام!

اقلا چند نفر میرفتی جلو

خب پس این وسطی چکار!

اقلا ته یکی صفها وایمیسادی...

...

بعد میگن چرا مردمون زود مرد! چرا خدا عدالت نداره، چرا بچه کوچیک ما یتیم شد!

خب بگو تو کشتی اش نامرد!  

از دست تو دق کرد!

روز خوش ندید!

فقط عین گونی تره فرنگی، هفتااااد من گوشت و پیه رو کول طرف کردی و نفهمیدی که خدا، به تو هم فکر داد، مغز داد، یکم استعداد داد و نگفت تمامشو در راه غیبت و فضولی و پرونده سازی،به کار ببری!

بفهم! تو رو خدا بفهم!...