به شددددددت خسته ام. خوابم میاد...

یکم کتاب خوندم امروز

یکم کار بانکی

رفتم کنترل تلویزیون بخرم، یارو نداشت، هی شروع کرد صغری کبری چیدن که اشتراک می دم و فردا میارم و زنگت می زنم و الخ.

نداشت، می خواست بره بخره، اضافه پولشو بگیره. یعنی در حد یک پادو! ولی از رفتارش پیدا بود اصلا نمی دونه کد کنترل کجاش هست و رو چه حسابی کنترل رو باید واسه تلویزیون من انتخاب کنه. با اینهمه، وقتی دید نمی خوام گرفتارش بشم، گفت نمی خوای هم کمر همّت ببند و بچرخ کف شهر، پیدا می شه بالاخره!

بگو اشکول! من بعد چهل سال اگه نشناسم طرفمو که باید برم بمیرم!

خستمه. . . گفتم اینو قبلا....