خسته
به شددددددت خسته ام. خوابم میاد...
یکم کتاب خوندم امروز
یکم کار بانکی
رفتم کنترل تلویزیون بخرم، یارو نداشت، هی شروع کرد صغری کبری چیدن که اشتراک می دم و فردا میارم و زنگت می زنم و الخ.
نداشت، می خواست بره بخره، اضافه پولشو بگیره. یعنی در حد یک پادو! ولی از رفتارش پیدا بود اصلا نمی دونه کد کنترل کجاش هست و رو چه حسابی کنترل رو باید واسه تلویزیون من انتخاب کنه. با اینهمه، وقتی دید نمی خوام گرفتارش بشم، گفت نمی خوای هم کمر همّت ببند و بچرخ کف شهر، پیدا می شه بالاخره!
بگو اشکول! من بعد چهل سال اگه نشناسم طرفمو که باید برم بمیرم!
خستمه. . . گفتم اینو قبلا....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۵ ساعت 14:1 توسط آرش
|