خونه
کنترلها روشنش نمیکنه و منم در اقدامی دشوار، سعی میکنم تلویزیون رو ترک کنم! باید دید میشه یا نه.
شاید ساز بزنم،
شاید فیلم بگیرم از رفقا ببینم،
نمیدونم.
بهرحال، فعلا لج کرده ام.
امیدوارم خر نشم و چند میلیون ندم تلویزیون! سعی میکنم.
ظهر رفتم محله احمد اینها. تعریف فلافلی محلشونو میکرد
بد نبود. سلف سرویس بود و روم نشد بردارم! گشنه موندم!!!
شایدم اون ترشی بندری فوق العاده تررررش، هضمش کرد. بهرحال،گشنه ام!
خود این حرکت، جالب بود برام. اینکه ماشینتو سوار بشی از چهار راه توحید بکوبی بری فلکه فیض!
واسه چی؟
واسه یک فلافلی!
می دونید، گاهی یک کارهایی می کنه آدم، بعد با خودش حس می کنه قبلاً هم کرده، منتهی اونبار بخاطر کسی دیگه، و اینبار بخاطر خودش!
این عجیب نیست که کیلومترها برونی واسه یک غذا. این کار رو شاید خیلی ها، زمانی که نامزد داشته اند، یا دوست دخترشونو برداشتن ببرند کس چرخ بزنند، انجام داده باشند منتهی،
اینکه کسی خودشو برداره ببره ، شاید عجیب باشه!
شاید این کار من همونقدر عجیب باشه که یک زمانی تنهایی می رفتم هتل کوثر آش رشته می خوردم.
اونجا واقعا می دیدم نگاه های همه، از میزبان تا مشتری، پرسشگر است!
همه ، انگار با یک چیزی رو به رو شده باشند که هم نامتعارف است هم نمی فهمند اشکالش کجاست، اونطوری نگاه آدم می کنند!
نه که من دلم بخواد اینطوری باشم. نه. منم بعنوان یک آدم تنها، دوست داشتم با یک آدم هم قدم بودم منتهی،
حالا که به هر تقدیر نشده است،
به قول شاعر
شانة عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش
...
دست توان برد به آغوش خویش!