با توجه به اینکه مدتهاست، آدم حسابی های وب کم شده و نظرات غالب رو کسانی می دن که ارزش جواب دادن هم ندارند حتی، سعی می کنم یادم باشه که از این پس، بخش نظرات رو ببندم.

نیازی به افاضه کردنتون نیست.

دارم فکر می کنم که والدین، در برخورد با بچه هاشون، وااااقعا بزرگوار و با گذشت هستند. الانه که خواهرم درسش رو زمین گذاشت و برگشت، مدل برخورد خودم رو باهاش می سنجم، با مدل برخورد اون یکی خواهرم باهاش، با مدلی که مامان بابام باهاش برخورد می کنند، می بینم اصلا قابل مقایسه نیست.

فی الواقع، محبت و گذشت حضرات که از یک سو ستودنی است، از یک طرف باعث می شه بچه هیچوقت بزرگ نشه و زندگی رو شروع نکنه.

من نمی تونم این کار رو بکنم و با زبون بی زبونی، دستمو از پشت خواهرم برداشتم.

سخت بود، حتی یک لحظه که چشم تو چشم شدم باهاش و ناراحتی اش رو تو چشماش دیدم منتهی،

فکر می کنم لازم بود براش.

باید تا همه ما هستیم، به خودش بیاد و سعی کنه بزرگ بشه.

...

خلقم سگ است.

خیلی سگ.

...

یک مدتی است که حس می کنم دلم می خواد کت و شلوار بپوشم.

شاید دیروز پریروز هم گفتم.

لباس رسمی و جدی و البته شیک و نو دلم می خواد

و ساعت!

ویار ماجرا اونقدر بودکه پریروزها با اینکه دیرم شده بود، یک عالمه بند از کفشم باز کردم و رفتم که ساعتمو بردارم دستم کنم.

کوکش نکردم حتی!

فقط بستم!

حسش کافی بود برام.

و امروز، دلم می خواست اون یکی ساعت نو رو دست کنم که دیدم بندش بلند هست و کار می بره، فعلا گذاشتمش تا شب اندازه اش کنم.

کت مشکی، بلوز آجری ظریف، شلوار جین مشکی و کفش کاترپیلار شیک! با یک ادکلن خارجی ملایم و خاص و اخلاقی که به سسسسسسگ می خوره، اخمی که تو هم است و موهایی که گمونم کم کم باید برم کوتاهشون کنم...

اینها وصف من است! امروز! الان!

غالب به همه، خلق سگگگگگ!