من ادم سنگدلی ام...

میگم چرا! 

...

با گوشی سختم بود تايپ کنم، الان لپ تاب روشن کردم که ده انگشتی حرف بزنم زود خالی بشم.

عرض به حضور انورتون که ، سنگدلم! چون حادثه ای مثل پلاسکو که رخ می ده، بیش از اينکه بذارم حواسم بره سمت آتش نشان طفل معصوم، فکرم روی آدمهایی می گرده که هفته پیش این موقع یک مغازه داشتند سر قفلی اش دو میلیارد تومن بود! توش یک عااااااااالمه جنس داشتند که حالا بگیریم خیلی کم، پنجاه، صد میلیون، یک عااااااالمه هم لابد چک و طلب وصول نشده و تو نوبت و الخ!

مهمتر از همه، عمر داشتند! 

جون!

ییهو چنان به هم می پیچه اوضاع که نه فقط دیگه جون نداره طرف، که کلّ دار و ندارش هم بطور سری تحت سه عامل مخرب آتش و آوار و آب، همچین از روی زمین پاک شد و رفت که رفت!

آدم یاد ابرهه می افته و پرندگان ابابیل!

بگو نامرد!

خدا بیامرزتت و از سر تقصیرت بگذره،

حق و حقوق کدوم دوزنده، کدوم پادو، کدوم بدبخت رو قطره قطره قطره ازش دریغ کردی که ییهو تو شدی کسی که اون سرقفلی و اون سرمایه و اون برو بیا رو داره، بعد یک عده ای باید می نشستند پای پیکنیک، برات کوک می زدند صد تا یک غاز ؟ چی بود فرق تو با اونها؟ جز اینکه تو رشادت استثمار کردن اونها رو داشتی، اونها دلشو نداشتند که بزرگتر از دهنشون لقمه بر دارند؟!

امیدوارم هیچ بنی بشری از فرزندان و حتی نوادگانشون نخونه این نوشته منو منتهی، من به یک نظریه ای معتقدم که بهش می گم نظریه تعادلی!

هرجا ستمی کردی، با سودش، بهت بر گشت می شه!

این در مورد خود من صادق بوده است! خوبی ها بر نگشته، یا اگه برگشته محسوس نبوده برام منتهی، بدی ها، رذالت ها و کینه ورزی هایی که کردم، تا امروز یقه ام رو گرفته است و فکر کنم آدم سلیم النفسی هستم که وقتی گرفتار می شم نمی پرسم خدایا من چه کردم که اینطور کردی باهام! 

از قضا می دونم چه کرده ام که اینطور شده است باهام! پس خفه می شم! لالمان می گیرم!

صمّ بکم!

چی می خواستم بگم؟

گفتا که که را کشتی تا کشته شدی زار

تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت!

 

صد البته در این میون کسانی هم بودند که به اون اندازه خوب نبودند که جلوی عذاب الهی رو بر همسایه و هم پاساژی شون بتونند بگیرند. 

و صد البته ظلم انسان به انسان در این واقعه هم صادق است...

 

می خوام برم گوجه بخرم، کشک و بادمجون درست کنم واسه شام هرچند،

اشتها ندارم اصلا.