صبح پا شدیم یک ذرررررررررره صبحانه خوردیم که برسونتمون تا در دکّون آش فروشی معتبر

بعد هم زدیم به راه

البته با یک سیب قرمز و یک ساندویچ کباب دیگی، باز !

چشمتون روز بد نبینه، آشیه بسته بود اصلا!

الانه که پرس و جو کرده ام می بینم اصلا نباید با ذهنیت خودم می رفتم فلانه کوچه. باید جای دیگه ای دنبالش می گشتم.

خلاصه

گشنه موندیم.

تا این لحظه هم ناهارمو خورده ام هم اون سیب قرمزه رو

ولی خب، کو تا عصر! می میره آدم! تو آبادی می گفتند توبر می شه طرف!

خخخخخخ

فکر کنم یعنی توش می بره یک چیزی! نمی دونم

بهرحال، اینم از دلخوشی امروز من!

همییییییییییییشه هرجا برنامه ریزی کردم، به گا رفت ماجرا !

همیشه !

عزّت مزید