شاید خیلی مسخره باشه که آدم، شب که می خواد بخوابه، پرده اتاقشو کنار بزنه که آسمون رو بتونه ببینه!

خدا رحمت کنه مادر بزرگمو. الان که گفتم، یادم افتاد ایشونم اینطورکی بود...

نیمه شب، چشمتو که باز می کنی، آسمون مه گرفته و سفید سر صبح رو می بینی و تصور می کنی تا پاچه ات برف باریده...

 

امروز مه آلود بود فقط. با یکم پس مانده های بارون.

تا اومدم، سمت اصفهان، آفتابی شد دیگه

ماشینمو گذاشتم سه راه حکیم نظامی و ، پیاده، قدم زنان، رفتم سمت فرح آباد.

دبیرستان سعدی رو که رد کردیم و جهان تکثیر رو که رد کردیم، یک نونوایی بود و بعدش یک آش فروشی

آشش، عااااااااالی بود!

دو هزار تومن خریدم، بعد درش رو باز گذاشتم که خنک بشه و برگشتم تا ماشینم...

زندگی، شاید همین باشد!

...

شاید هم نه !