مفت
نوشتار بی هدف. حرف مفت!:
حوالی ظهر جمعه است.
تقریبا،
تا همین یک ساعت پیش، خوابیده بودم.
اینجا،
دهات است و صداها بلند!
از همون سر صبح،
از صدای حیوونهای خانگی تا صدای سلام و تعارف همسایه تا صدای فین کردن آدمها،
همه بلند و رساست!
حساس بشی، دخلت اومده است.
گمونم ده و نیم بود که خوابیدم.
بعد از یک شام مفصل که مدتها بود، اونقدر نخورده بودم!
حین شام،
اونقدر سکسکه کردم که حوصله همه سر رفت و از چشمم اشک در اومد.
مسببش،
یک هشتم یک فلفل قلمی بود!
خیییییییییییییلی تند بود!
من سالها فکر می کردم ذائقه ام کند شده باشه منتهی، این فلفل خانوم جوری ته حلق و زبونمو سوزوند که اقلا ده سالی می شد پیش نیومده بود!
کیف کردم!
واسه ماشینم،
از این حفاظ های روی گلگیر خریدم.
سر راه برگشتن از بیمارستان خریدم و اومدم،
بعد که بازش کردم دیدم اصلا انحناها به انحنای گلگیر ماشین نمی خوره!
نگو 405 داده بود!
دوباره سوار شدم و برگشتم.
بابامم همراهم اومد.
جنس رو عوض کردیم .
ازش می پرسم جایی نمی خوای ببرمت؟ می گه دختره گفت بلالی بگیر.
هه هه! آبجی رو می گفت.
هفته پیش براش خریدم اما بازم که تو راه دیده بود دلش خواسته بود. بعد نکرده بود به من بگه، مجبور شدیم کل آبادی رو دوباره برگشتیم و خریدیم براش.
خونه که رسیدیم از تو ایوون پلاستیکشو دستم دیده ذوق میکنه!
بابام بهش می گه تو دکتر نمی شی!
خخخخخخخ!
یادمه خاله ام هم یک زمانی ازش می پرسید تو نمی خوای بزرگ بشی؟
اونم یک اعتراض نرم بود به بچه ای که از چیزهای مسخره ای خوشحال می شه!
نمی دونم
چند ماه پیش که مامانمو برده بود واسه عمل، اومده بود خونه،
اول که پکیده بود از یک شب تو بیمارستان موندن بعدها می گفت هرجا می رفتم واسه ترخیصش امضا می دادم همه ذوق می کردند که این چیه امضاست؟!
و من اصلا حوصله نداشتم می گم آره! با اخم و خستگی.
امضاشو خودم بهش ایده دادم. اسمشو، شکل موش نقاشی می کنه و بهش می گه امضا!
خخخخخخخخخخ!
می گفت سر جلسات امتحان که ورقه میارن امضا کنیم هم، همه ممتحنین حرص می خورند که خانووووووووووم! چکار می کنی! امضا کن دیگه!
باحاله بچه ام...
نمی دونم چی می خواستم بگم. یعنی اصلا هیچی نمی خواستم بگم، فقط باید هرچی دم مغزم می رسه رو بریزم بیرون که راحت بشم.