مزید
یک رفیق قدیمی ای دیشب زنگ زد و صحبت کردیم
هم اتاق خوابگاه بودیم تو شیراز
رفته بود تهران و تقریبا با یک واسطه، الان زیر وزیر کار می کنه
بچه زرنگ و با سوادی بود
طبق معمول که هر کی به ما می رسه سرکوفت و سرزنش می کنه،
ایشون هم ناخودآگاه حرفش این بود که خب یک حرکتی، یک موجی، یک کاری بکن تو زندگی ات
و شاید همین باعث شد منم ناخودآگاه بهش از موجهایی بگم که تو زندگی ایجاد کردم منتهی،
تهش، دیدم بهتره ساکن باشم!
بعد که مکالمه تمام شد، با خودم فکر کردم چرا اینطوری گفتم؟
چه لزومی داشت این بدونه من از انتخاب شغل تاخرید آپارتمان، تا فروش طلا تا خرید ارز، تا ساخت و ساز زمین، تا سرمایه گذاری تو بازار پوشاک، تا هر چیزی دیگه، به در بسته خورده ام؟؟؟
واقعاً چه ضرورتی داشت؟
بهش گفتم، فقط واسه اینکه بهش رسونده باشم اگه وضعش فرق می کنه با من، نه بخاطر تلاش خودشه صرفا.
آپارتمانی که من الان ساکنم به لحاظ سرعت ساخت، قرار بود از دست وزیر وقت، مدال بگیره! حالا امروز من نشسته ام نقشه هاش رو واسه شهرداری درست راست می کنم
یا زمینی که جلوش فضای سبز بود و با اشتیاق شروع کردیم به ساخت، الان شایع شده که اون فضاتغییر کاربری داده به سایت موتوری شهرداری!
یعنی،یک تعمیرگاه بزرگ!
یا زمانی که من مشاور شدم، کارفرما حسرت این شغل رو می خورد، یک سوم حقوق می گرفت. الان من نصف همکلاسی ام که تو کارفرما مشغول شده داره می گیرم ضمن اینکه هرررررررر جلسه ای باشه من مشاور در مقام محکوم و مجرمم، ایشون در مقام قاضی و بازپرس! اون فقط می پرسه، من باید توجیه کنم و دلیل بیارم و م حاسبه کنم و جواب پس بدم!
خدایی، نمی شه یکی سر خود اینهمه بد بیاره.
حسن ماجرا، اینه که حرص نمی خورم. یعنی به قول عرفا، رسیده ام به مقام رضا! به تخمم که تو زندگی گهی نشدم! شماها که شدید کافیه !
عصبانی نیستما! مقام رضا، عصبانیت نداره.
عزت مزید