یک حس عجیبی،

هی منو می کشیه به سمت خونه تکونی منتهی،

...

نمی دونم

هوا ابری است

یک موج مثبت عجیبی تو هواست

تازه صبحانه خوردم

لباس ها رو پهن کردم که خشک بشن

گلدونها رو آب دادم

و هی جلوی خودمو گرفتم که خونه تکونی نکنم !

خخخخخخخ!

حالا پا می شم

راستش، یک مشکلی دارم. 

کلیه هام، یخ زده همیشه!

یک لباس می خوام مثل رب دوشامبر (؟) یا شنل کوتاه ولی گرم،

بیفته رو شونه ام و تمام پشت و کمرمو دااغ نگه داره.

قبلا یک پیرهن لی داشتم که این کار رو می کرد بلام

جلوشو باز می ذاشتم و پشت رو خودش گرم نگه می داشت.

اونقدر پوشیدمش پاره شد!

پاره اش هم باحال بود منتهی، یک موقعی دیگه، بازنشته کردمش.

نمی دونم چی شد. شاید الان نخ دندونه !