بخور بخور
فیلم امشب رو تمام کردم.
the girl on the train
خب، نمی دونم چی بگم. قشنگ بود. ولی خانوادگی نیست! تنها تنها نگاه کنید!
سه شنبه عصر با چینی ها جلسه دارم. فکر کنم تنهام چون بقیه باید با بقیه برن سایت و فقط من تو دفترم.
نامردها، موقع مسافرت به چین که می شه کارفرما می ره، موقع بحث و جدل، من ، اونم تو اصفهان !
حرومزاده ها!
می خواد بارون بباره. ماشینمو دو روزه که شسته ام فقط ! ولی راضی ام! بزن بارون، بزن خیسم کن آبم کن ترم کن الخ!
شام ندارم امشب.
نپختم
ایده ای نداشتم
هنوزم ندارم
البته، اشتها هم ندارم!
می خوام برم قدم بزنم
شاید میوه هم خریدم هرچند، تمایلی هم به میوه ندارم
دلم می خواد یک برنامه منظمی داشتم، می رفتم می دویدم!
دلم تنگ شده واسه حرکت!
و با اشتیاق، فیلم می بینم!
می فهمم!
زبان فیلم رو ، می فهمم!
و گذشته از زبان، امروز داشتم به احمد می گفتم،
می گفتم فیلمها رو می سازند که رو ناخودآگاه آدمها اثر کنند،
بعد آدم، خری که می شه، بجای اینکه اثر بپذیره،
می فهمه که فیلم می خواد کجاشو چه اثری بذاره !
خط فکر نویسنده رو می فهمه!
مسخره است به نظرم!
فکر کن یکی می خواد گولت بزنه، بعد تو صاف صاف نگاه تو چشمش کنی گول نخوری! خب ، ضایع است یکم!
نه؟
نمی دونم.
فعلا برم. باید قدم بزنم...
شب بخیر
ایام اللهی است که دارم سعی می کنم، یعنی انگار دلم می خواد، اطرافیان رو فراموش کنم، مجازی ها رو، بی هویت ها رو. نمی دونم. دلم، نمی خواد تو ارتباط با آدمها ریسک کنم. دلم، حشر و نشر با آزموده ها رو می خواد. کسانی که نگرانشون نیستم. نگران اینکه چه خوابی برام دیده اند، چه می کنند، چرا می کنند...
این خوب نیست...
اصلا خوب نیست.
راستی، زیاد بهم اس ام اس می رسه که فلان بانک قرار است ور بشکنه، بهمان بانک ورشکست..
فکر می کنم بهتره دوستانه، بهتون توصیه بکنم، اگه پولی چیزی جایی دارید، بگیرید، تو باغچه خونه تون چال کنید! خیلی بخور بخور است انگاری! به تهش داره می رسه...