نامرد
یک خانومه، فکر کرد واسه اون ایستادم
جلوی من، یک 206 با دو تا پسر بودند که از تو ماشین با دوتا دختری که جلوی در بسته آرایشگاه ایستاده بودند، کل کل می کردند. من اول فکر کردم دخترها مال همون ماشین اند نگو نه. کل کلهای اول یک آشنایی بود فقط.
خانومه، تا پیاده اومد و رسید به حوالی من و اون 206 و دخترها، بلند بلند شروع کرد با دخترها دعوا! که همین شماها این کارها رو می کنید همه ما رو به یک چشم نگاه می کنند !
تاااااااازه یکم فهمیدم که این چی فکر کرده، پسرها اونجا چه می کنند، الخ.
راهمو کشیدم و رفتم من. نمی دونم. شاید حق داشت اما امروز ظهر،
امروز اصفهان یکم بارون گرفت و هوا سرد شد. جلو دانشگاه اصفهان یک خانومه برام دست گرفت. ترافیک بود و سرعت کم، نگه داشتم سوار شد عقب. پرسیدم مسیرش کجاست، گفت فلان جا. بهش گفتم تا میدون می برم، بعدش مسیر من جداست. قبول کرد نشست.
تا نشست شروع کرد که من کارم صنایع دستی است. از پارسال شوهرم فوت کرده، گفتم خرج بچه ها رو بدم، ببین کیف می خوای، جا کارتی می خوای، یک چیزایی شبیه خورجین انگار درست کرده بود می گفت می اندازند رو دسته مبل، کنترل می ذارند داخلش و عینک و اینها
هی از اون عقب نشون من می داد
بهش گفتم ببین، من حواسم به ماشینهاست، ببخشید شما. چرم دوست دارم ولی چیزی واقعا لازم ندارم.
گفت پس چرا سوارم کردی شما ؟!
حالا یا خدا! نمی شه یک چیزی گیر من بیاد؟!
به میدون رسیده بودیم. تشکر کردم ازش و یواش، کشیدم کنار...
اشتباهی سوار شده بود...
من مرد این کارها نیستم. اشتباه کرده بود! گذاشتمش که یک مرد، سوارش کنه، خرج بچّه هاشو بده!
من مرد نیستم اصلا! این چیزها که آویزونه یک جا، اینم اشتباست! یعنی فقط مال جیشمه ! باید اون سالها کف بر می شده، یارو دکتره کم گذاشته توی کارهاش!
می گفت دویست و پنجاه هزار، پول ختنه فلان بچه هاست! می گفت حلقه می ذارند یا می برند! حلقه بذارند خوشگل می شه خط برش (!)، ولی ممکنه سرش کج بشه یا تنگی مجاری بده! عین سنّتی ها می برند !
دویست و معطلی ، و پنجاه هزار !
یکم درد دارم. چشمم سیاه !