دیروز یکم پوند خریدم،
نمی دونم چرا،
4720 تومن هم قیمتش بود، که 150 تومن بیش از قیمت بازار بود و همه جا هم اعمال می شد همین
بعد، امروز فکر کردم چرا این کار رو کردم،  جوابی نداشتم به خودم!
پاشدم  بردم گذاشتم بانک
سر راه، یک پیرزنه رو از چراغ راهنمایی رد کردم
طفلک
وقتی رسیده بود رو خط وسط و تقريباً مساله اش حل شده بود، شروع  کرد دعا کردن
گفت، خدا گره از کارت باز کنه
خنده ام گرفت! پرسیدم، کدوم یکی رو ؟!؟
گفت همّه شونو! همّه گره های زندگیتو . . .
تقریبا رسیده بودیم کنار
خنده کنان ...
دور شدم ازش...
دیگه خودش می تونست عین یک پنگوئن رام، تاتی تاتی کنه و بره خرید شب عید!
رفتم بانک
یک وام هم داشتم که قسطش رو دادم. بلکه اینم چند ماه بعد تمام بشه به حقّ علی! وام ناخوبی بود. اینو قرض دادم به نوعی، قرض الحسنه! آزمون خدا !
قرار بود يضاعفه له بکنه برام، زد از مایه سوزوندش برام! و نه تنها وام، که اعتمادمو هم سوزوند!
گرون شد به پام.
دلم نمی خواد بگم درس شد برام چون اگه کسی بپرسه اینهمه درس رو داری واسه کی یاد می گیری، واقعاً جوابی ندارم! دیگه گذشته از آموختن و تجربه کردن و این حرفها! دیگه باید درس بدیم ما نه که هی خنک کنیم خودمونو !
باید یک عصا هم بخرم. می گن چهل ساله ها مستحب است عصا بگیرند! که یادشون باشه، به ایستگاه نزدیکند!
بریم سر گره ها
تو مسیر، فکر می کردم، خدایی گرهی نیست به کار.
شکر خدا .