اینم از مشغله امروز!

رفتیم دزد بگیریم!

بگیر و ببند و برو و بیا،

پسر عمّه بچه ها بود!

خدایی بدبختی رو آدمها با دست خودشون، واسه خودشون، می تراشند!

یارو مستاجر است، هشتش گرو نه، شوهره راننده است، جفت پسرها به حمالی اند، مادره شب عیدی رفته غرفه زده آجیل می فروشه، اونوقت،

پسره ابله کلیدهای خونه رو قایم کرده لای علفهای جلوی در ورودی،

به پسرعمه اش آدرس داده،

درحالی که تمام چهار نفرشون سر کار بوده اند،

پسر عمهه اومده که بره تو خونه،

لابد شورت زن دایی اش رو ببینه که رو طناب آویزونه!

خب، یک بیست دقیقه ای هم دید، تا گرفتیمش!

الانم به خیر و خوشی زن دایی همه رو حلال کرد و از ما هم عذر خواهی کرد و برگشت به غرفه!

یعنی می گم چهار نفر عین خر دارند کار می کنند، بعد یکی سر یک سادگی، خونه رو با محتویاتش می ده دست ملت که برن توش بچرند!

اینقدر خر تو خر !