دیشب تا بوق سگ، تو گروه بودیم با دو تا و نصفی از بچه ها.

بعضی ها هم که جزو صداهای غایب هستند، فقط عضو شدند ولی ناظرند بر جلسات!

عرض کنم، من فکر می کردم که می شناسم بر و بچه ها رو منتهی، الان که روابط مثلثی و مربعی برقرار کردند تو گروه و گاهی من فقط می خونم، می بینم حتی اسمشونو هم من نمی دونسته ام! چه برسه به باقی ماجرا !

فکر کن! مثلاً اسم فلان رفیقمونو گذاشته ام زبیده، سالهاست به اسم زبیده می شناسمش، الان تو گروه می پرسند فلانی اسمت چیه، مثلاً می گه حسنعلی! یک اسم قشنگ حالا! تعجب می کنم!

بعد اینکه کی چی خونده و چی بلده، باز تعجب می کنم!

اینکه کی اهل کجاست و سوغاتی هاش چیاست،

باز تعجب می کنم!

تمامش هم تقصیر من نیستا! خب لامصّب ها! پست مگه نیست تو محل شما؟ یک کارتن قشنگ و محکم ازش بخرید، سوغات محل رو داخلش بذارید، نامه فدایت شوم روی کار، بسته بندی و ارسال!

اینجا که اومد من می بینم که به به! مثلا، شیروان است و آب نبات!

یا مثلا، شیراز است و عرقی جات!

یا مثلا سوغات قائنات !

خرمای بندرعباس! 

انار ساوه !

(این انار ساوه مسخره هستش ها! انارش به مفت نمی ارزه! من خریده ام. عوضش خربزه خریدم همونجا، مممممممممماه ! شیرین عین عسل! انار رو باید از شهرضا خرید! خیلی عالی است انارهاش)

بگذریم

شما این کارو بکنید، منم قوووووول می دم انواع پولکی نبات کارتن کارتن بفرستم به آدرس فرستنده دیگه! خوبه ؟

(آقای هاشمی کلاس چندم بود کتابش؟ می گفت بابای ما رو در آورد تا از کازرون رسید به شیراز !)

خلاصه،

اینم از کشفیات

بر و بچ خیلی از من می ترسند انگار. کلاّ کسی جلو نمیاد.

بهتر. اینجوری بهتره از قضا. 

از شش هفت نفر تو گروه و وبلاگ، یک مادینه از اصفهان نیست! جالبه ها! کلا این همه سال، کسی تخم نکرد جیک بزنه.

اینجا یک محلی هست، روستا بوده لابد قبلا، به اسم یزدخواست.

معروفه که می گن از یزدخواست، مرد برنخاست !

حالا از اصفهان هم، همینه.

 

بگذریم

دارم مبحث 17 نظام مهندسی رو در خصوص لوله کشی گاز و الخ می خونم. این ساختمانی که دیشب ازم تاییده می خواست، لوله های فنش افقی بودن همه، با یک بلوور! من ندیده بودم. یعنی کار من نیست اصلا. مهندس تاسیسات می خواد، من بلد نیستم.

 

بخونم یکم