سه چهار روز می شه که بابام خونه است

آبادی هم واقعا تعطیل است. ازعطاری بگیر تااااااا همه! 

دیروز بهش می گم برو یک دوری بزن. آخه بی قراری اش مشخصه کاملاً

می گه نه. تحمل می کنم. یکی می بینه می گه از ترس اینکه مهمون نره خونه اش اومده بیرون که خونه نباشه!

راستش، این انتظار رو نداشتم از بابام. انتظار نداشتم حرف و فعل بیخود مردم اینقدر براش مهم باشه. به تخمم باشن مردم با هر تفکری که راجع به آنچه بهشون مربوط نیست دارند!

امروز عصر سوارش کردم، با مامانم، رفتیم بیرون. کمربندی دور شهر رو چرخوندمشون. می خواستم جای یک عصاری تاریخی رو نشونم بدند. بعدش باغات و مزارع بیرون شهر...

سرد بود هوا

و بی آبی، تقریباً نابودمون کرده است.

نگم تقریبا، 

کاملاً

هیچ درختی دیگه به بیابون نیست. همه چوب خشک اند و از بین رفته اند. آبی به جوی و قناتی نیست. چشمه ها در حد شرم آوری آب می دن...

و ما مستحق این زوالیم! اگه نبودیم، اینطور نبود.

می گه خواهر برادر مزرعه ميراثی پدرشونو تقسیم کرده اند، برادره رفته نفت ریخته پای درختی که تو سهم خواهره بوده، خشکش کرده !

لعنت به این ذات! ماها اگه زنده بمونیم دستگاه خدا اشکال داشته است! باور دارم به این.

 

من جاهای زیادی ندارم که برم عید دیدنی منتهی، خونه یکی که رفتم، تمام اخبار نا امنی شهر بود و سرقت .

خونه یکی دیگه که رفتم، تمام وقت داشت راجع به این می گفت که بانکهای ما چطور چپاول می کنند و بیمه های عمر چه می کنند و صندوق بازنشستگی چه می کنه باهامون

یکی دیگه، داشت مالیات بر ارزش افزوده طلا رو می شمرد که چند بار از جیب مشتری می ره! و اینکه چطور یک ضرب ساده وزن در قیمت واحد در اجرت در مالیات، نتیجه های متفاوتی می ده تو ماشین حساب شما با طلافروش لاکردار!

یکی، می خواست خونه بسازه، از شهرداری می گفت و نظام مهندسی و این که واسه تولید اشتغال، وادار شده برای یک خونه دو طبقه، مهندس طراح بگیره، معمار بگیره، ناظر برق، تاسیسات، معماری و سازه هم بگیره! یعنی شش تا مدرک تولیدی رو تغذیه بکنه که چیه، دو طبقه خونه می خواد بسازه! آخرش هم همه اینها با هم جنگشون شده از بس بی سوادند!

می گیرید نه؟

قبول کنید که استحقاق ما همینه که در پامال دروغ، خشکسالی و دشمن غالب، از بین بریم کم کم.

به یاری حق انشاالله