از چیزهای قشنگی که تو این تعطیلات تجربه کردم، ایمیلهایی بود که آخر شبها به وقت ما، از بعضی دانشگاه ها می گرفتم.

بده بستانهایی جدی، مودب، هدفمند و معنی دار

نمی دونم چطور بود که همیشه هم ساعت ده یازده شب ییهو اینباکسم پر می شد از پاسخها

باحال بود هرچند، 

مرده شور بی پولی رو ببره.

 

دیروز که عید دیدنی رفته بودیم یکی از فامیل خونه تازه ساز داشت. ازش پرسیدم متری چقدر تمام شده پات؟ گفت یک میلیون و دویست هزار تومن!

از دیروز، ترس برم داشته که من چه کنم با این ساخت و ساز! من که اینهمه نمی تونم پول بدم!

از کجا میارن ملت؟

نمی فهمم.

بگو دو تا وام. سه تا وام. خب پس این وام رو نمی خوان پس بدن؟ 

از کجا می دن؟

چرا ما نمی تونیم پس؟!