اولین روز کاری. پنجم فروردین، قبل از ساعت هشت.

صبح زود بیدار شدم. به زور ساعت!

صبحانه خوردم و راه افتادم که برم کوه

بارون زده بود، هوا تاریک، خیابون خلوت.

به قول شاعر،

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت!

چقدر آدمیزاد کنار خیابون منتظر اتوبوس بودند. شش و نیم تقریبا! ستم بود به مولا!

یکم که رفتم تازه فهمیدم چه غلطی کرده ام. اصلا ديد نداشتم به جایی.

یواش یواش تا صفه روندم. بعدشم ماشین گذاشتم و پیاده رفتم بالا. خیلی عالی بود!

خیییییییییلی!

یا ادکلن من ته مایه ای از بوی کاج بارون خورده داشت،

یا کاجها بوی غالب فضا شده بودند

و یک بوهایی که ، اصلا نمی خوام بگم بوی پوسیدگی برگ. برعکس!

از بوی تو هوا حس می کردی حسّ شاخه ها عین فلان آقایونه در دمهای انزال!

می خواد بتتتتتتتتتترکه لامصب!

و از توش،

حیات،

بپاشه فضا!

تراوش کنه تا ابر!

کسی مذکر هست اینجا؟ می فهمه من چی می گم؟ اون لحظه که دلت می خواد یک چیزی، مححححححکم، دورشو بگیره، فششششششششششارش بده!

فرق تنگ وگشادش همینه اصلا!

این که وقتی می خوای منفجر بشی،

یکی بگیرتت!

بفشردت!

بچچچچچچچچچچلونتت!

 

و درخت

حس می کنی که هر شاخه اش، می خواد بشکافه

و این عطر تو فضا،

عطر پیش از شکفتن است!

و نوید...