سبزه
تا می اومدم، یک خانواده محترمی، در حال ختم مراسم گردششون بودند.
سه نفر،
یک خانوم یک پسر بچه نسبتا،
و یک خانوم دیگه که لابد مجرد بود.
خانومه و پسر خاندان ایستاده بودند و اون دختره رو زمین چمن پهن شده بود و دو دستی داشت چمن ها رو به هم می بافت!
خنده ام گرفت
بعد فکر کردم، چقدر رسم قشنگی است، همین کاری که به نظر تمااااااااام شما احیاناً مسخره است!
فکر کن، تو فرهنگی که کلاً اسم بردن از ادوات و آلات امری قبیح و ناخوش آیند است و قرار است فرزندان برومند خانواده های ایرانی و بخصوص دخترها تا اسم ازدواج میاد تا بناگوش سرخ بشن و فرار کنند از اتاق برن به یک کاری مشغول بشن و الخ.
یک دختر چطوری باید به خانواده محترم اعلام کنه که آماده ازدواج شده و دلش می خواد؟
بطور سنتی یاد گرفته اند که می خوان درسشونو ادامه بدن!
(می دونم اینها که می گم مال یک دهه قبل است ها! از امروزی ها اطلاع ندارم راستش)
بهرحال، اینی که باید پا بذاره رو دلش و مقاوم نشون بده و خودش و خدا رو کتمان کنه در مسائل سکس،
بالاخره یکجا فرصت پیدا می کنه که با گره زدن دو خط علف، به زبان بی زبانی اعلام کنه که پدر، مادر، له له !
قبول ندارید؟
حیف دیگه از فکر ازدواج بیرون اومده ام وگرنه با مزه می شد بری بالا سر طرف بگی نامرد اینقدر سفت گره نزن، مثلا من اینجام!
خخخخخخخ!
مطمئنم کسی این کار رو بکنه نحوست سیزده می گیرتش و اگه با چوب نکشنش، با دندون خرخره اش رو خواهند جوید!