دیروز گفتم تئاتر دیدما

"دختری که عاشق گرگ شد"

تهش،

دختره نگاه گرگی که الان دیگه شبیه آدمها شده بود، نه دندونش خراشش می داد نه پشم داشت نه پوزه بزرگ، نگاه می کرد و از خودش می پرسید، این چی داشت که من عاشقش شدم؟ چه فرقی داشت با بقیه؟

و نهایتا، دختره یک روز کیف و پول و پاسپورتشو برداشت و رفت و گرگ تو شهر تنها موند و پیر شد

تو پیری،

زمانی که تو پارک می نشست کنار بقیه،

بهشون می گفت:

 

باورت می شه، من یک روزی گرگ بودم!