صبح که می اومدم سر سه راه حکیم نظامی دو تا خانوم مسن چادری می خواستند از خیابون رد بشن

یکی شون، بازوی اون یکی رو چسبیده بود و به دّو، از خیابون ردش می کرد

سمت و سوی حرکت، آزمایشگاه نوبل بود

داشتم فکر می کردم لابد آوردتش دکتر

بعد نمی دونم چرا، یک فکری کردم، که بهم لذّت داد

(الان اگه بگم حدس بزنید، تماااااااااامتون می گید لابد فکر کردم سکس با اینها با مزه است. اینقدر که بی شعور و بی انصافید اگه این فکر رو می کنید در مورد من)

فکر کردم، اینها دوست هم اند

دلم نخواست فکر کنم مادر و دخترند مثلا، یا عروس و خارسو به اصطلاح

ذهنم رفت روی دوستی های زنونه ای که خیییییییلی قبل که بچه بودم، زنهای این سنی با هم داشتند. مادر بزرگ من و هم سالهاش. اونوقت که جمع می شدند و یکی شون رشادت به خرج می داد و یک کاری رو که انتظارشو نداری واسه بقیه می کرد. مثلا همین که زن فلانی بیاد زن بهمانی رو ببره دکتر! کاری که قدیم تر، مرسوم نبود مردها بهش تن بدن و برخلاف الان که مرد فقط یا تاکسی تلفنی زنش هست یا مامور خرید یا راننده آمبولانس، اصلا تعریف نشده بود! با درد می ساختند ودم نمی زدند.

الان با دختره حرف می زنی می گه زنها خیییییییییییییلی کار دارند! یک چهارم ماه درد داره، قبل و بعدش حوصله نداره، چکاپ باید برن، سرطان فلان دارند، بهمان دارند.