لبخند
نون پنیر هم می خورم عدل یک سنگ میاد زیر دندونم!
چرا اینجوریه !
رفتم بانک
بعدش رفتم نظر رو دنبال یک نیم آستین جلو باز گشتم. ترجیحا لی.
نبود!
الانم خدمت شمام.
پیرزنه با موبال حرف می زد، فی الواقع فحش می داد و تند تند راه می رفت
کل حرفش این بود، مدام تکرار می کرد:
خاک تو سّرت! خاک تو سّرت! خاک تو سّرت!
داشتم فکر می کردم به اون عبارتی که ، زندگی، شاید همین لبخند است!
خدایی، به کسی می گه خاک تو سّرت که قطعا اگه تب کنه، این براش می میره!
چرا اینقدر یابوییم؟
اون جمله رو، وقتی خوندم، یاد رفتار سخت خودم با خواهرم افتادم و فکر کردم اصلا ارزشش رو نداره که اینطور سفت و سخت باشم
واسه همین، تصمیم گرفتم درست بشم.
شاید اینطوری به آدمیت، نزدیکتر باشم.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 12:26 توسط آرش
|