ای رهگذر از شهر ما، نا آشنا با ما بیا
ای آمده از دوردست، از ناکجا، با ما بیا
در شهر غوغا میکنی، امروز و فردا میکنی
این ماجرا ها میکنی، ای دلربا با ما بیا
این سو شوی ان سو شوی، اینجا روی آنجا روی
ای شاهکار معنوی، ای با وفا با ما بیا
در شهر ما افسانه ای، مستی و گه دیوانه ای
بی خانه و کاشانه ای، سر بر هوا با ما بیا
مستی ز ما عاقل تری، میخانه را چون گوهری
ما را کجا ها میبری؟ ای ساقیا، با ما بیا
در کوچه از ما بی خبر، من مانده در این سوی در
در باز کن من را ببر، گو: شاعرا، با ما بیا

 

اینم تقدیم به اونها!

والله!

رفته بودم وب رفیقی تازه. اینها از اونجا به سرقت آمده! 

اینم دومی اش:

 

♦️پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت ميکنم، نجار آن شب نتوانست بخوابد.

همسر نجار گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت يگانه است و درهاي گشايش بسيار "

 

کلام همسرش آرامشي بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شدو خوابيد

صبح صداي پاي سربازان را شنيد،چهره اش دگرگون شد و با نااميدي، پشيماني و افسوس به همسرش نگاه کرد و با دست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند . دو سرباز باتعجب گفتند:

پادشاه مرده و از تو مي خواهيم تابوتي برايش بسازي،چهره نجار برقي زد و نگاهي از روي عذرخواهي به همسرش انداخت،همسرش لبخندي زد وگفت:

"مانند هرشب آرام بخواب،زيرا پروردگار يکتا هست و درهاي گشايش بسيارند "

 

از این همسر عاقلها  هم قدیمها بود.

دیگه الانه یا نیست، یا کمه !

اگه احیانا فیلم Its.A.Wonderful.Life.1946 رو ملاحظه کردید، زن آقای جان ، مصداق قشنگی است از این دسته زنها!

ارزش دانلود نداره فیلم. جدی می گم!