آبادی ام.

مسیر هم حتی،

قشنگ شده بود.

گلهای زرد رنگ،

 هرجا تونسته بود،

 سرک کشیده بود...

یک بسته آنوخ دادم مامانم. مشعوف شدند😊

برنج دودی هم آورده بودم که فوری درش رو بست و گفت بردار ببر! 😄

چند روزی بود که وقتی میرفتم خونه،  بوی این برنج موج میزد تو فضا،

فکر میکردم بوی بادمجون کبابی است و میرزاقاسمعلی!

بوی زندگی!

صبح که رفتم واسه مامانم بردارم،  تاااازه دوزاری ام افتاد بو از کجاست.

فکر کنم خونه که زن توش باشه، رنگ زندگی، از همین بوهاست!

یکبار غذا، دوبار بوی عرق مبارک تن، سه بار بوی لوازم مالیدنی، یکبار شامپو وحمام...

شد هفت بار؟

امروز واسه همکارم اثبات کردم نصف روز باید دوچرخه بده به زنش، تا عدالت برقرار بشه!

فکر کن حالا جفتشون اهل حوزه و نماز و کربلا! 

پنج روز ایشون با دوچرخه میاد، میشه پنج تا دو چرخ، به ده چرخ-روز

دو روز ماشین دستشه، دو تا چهارچرخ به هشت چرخ، روز

جمعا هجده چرخ روز

خانومش پنج روز ماشین داره، میکنه به عبارت بیست چرخ،روز

پس اگر یک روز هم ایشون چرخ داشته باشه، جفتشون بیست چرخ روز سهم برده اند

حالا روز هفتم هفته، نصف روز چرخ مال ایشون، نصف اوشون!

خخخخخ

بد میگم؟

برا سلامتیشونم خوش است😊