دنبال کلید کمد می گشتم که همیشه می اندازمش توی این لیوان، رو میزم

ته لیوان،

دو تا ته مداد هم بود،

دو تا مداد هشت سانتی متری

می خواستم بندازمشون،

یادم اومدبه خاطره یک بنده خدایی که می گفت باباش، همینجور که تو خیابون راه می رفته هر از گاهی که یک کونه مداد اینجوری پیدا می کرده بر می داشته و می آورده خونه می داده بهش که فلانی، بیا انو واسه تو آوردم!

مسخره نیست.

باور کنید طرف الان استاد دانشگاه است!

و این واقعیت زندگی نسلی است که دخترپسرهای بیست ساله اش الان داره فکر می کنه که فردا واسه باباش چی کادو بخره،

کادویی که هیچ حسی هم شاید بهش نداشته باشه

یعنی نمی فهمه پولش رو ازکجا آورد! فی الواقع، از جیب پدر، برای پدر !

چقدر ناراحتم از این فرمت نان آور و نان خور !

حس خوبی ندارم بهش!

فکر کنم باید برم یهودی بشم. می گن اونها زنهاشونم کار می کنند.

چه کاری،

نمی دونم.