اولا که یک یادداشت داشتم از خانوم شادی، فرموده که گویا من موبایل ایشونو دارم.

من که هرچی نگاه کردم نبود. بی زحمت دو سه رقم ته شماره ات رو بذار که ببینم اگه داشته ام پاک کنم.

اما بعد

یکی ازکابوسهای دیشب این بود که با یکی از همکارهای فعلی خانوم، یک روز سیزده بدر مانندی انگار، تو یک زمین ساختمانی بودیم که انگار مال ایشون بود و قصد داشت بسازه و الخ.

تا اینجاش خب معمولی بود. حالا نمی دونم من و ایشون تو یک روز خیلی تعطیل یا خلوت تو یک زمین نا آباد چه می کردیم. بماند.

کابوسش از اینجا بود که نمی دونم چی شد همدیگه رو بغل کرده بودیم و من داشتم لبشو می بوسیدم و انگار که بگو دو پاره تخته! خشششششک! بعدها که بیدار شدم دیدم از شدت تشنگی لبهای خودم عین همون پاره تخته هاست و این با اخلاق خشک اوشون قاطی شده بود و خلاصه نصفه شبی تخته میک می زدیم!

خوب شد بیدار می شه آدم یک قلپی هم آب بخوره.

نه ؟

حالا این به کنار، بعد اییییییییییینهمه سن و سال، با این خواب مسخره، تازه محتلم هم شده باشه آدم! فکر کن! انگار شونزده سالشه!

...

چه شب بدی بود! سخت گذشت. 

سلیقه معماری من با شریکم اصلا سازگار نیست و الان که اوضاع به هم ریخته دیگه چیزی که من می خوام از تو نقشه ها در نمیاد. واسه همینم دلسرد شده ام به شدّت! از طرفی می گم شل بگیرم، شاید ذهنت های من درست نیست. نمی دونم.

یکی از تناقض های ما اینه که ایشون معتقد است وجود یک اتاق کااااااااااااملا تاریک تو خونه، امتیاز است،

من از تصور جایی که پنجره و نور نداره، مغزم گریپاژ می کنه!

ایشون می گه فلان سفر که بوده میزبان یک اتاق تاریک داشته که خیلی پر مشتری بوده،

من از تصور این اتاق، حس قبر بهم دست می ده!

ایشون می گه تو این اتاق می شه تا هر وقت بخوای بخوابی،

من تو ذهنیات خودم در گیرم!

خب بابا اتاق نور داشته باشه، سه لا پرده بزن تاریکش کن! ولی نه که دیوار!

حالا اینها می خواد تو معماری پیاده هم بشه! 

نمی دونم

کاش فروخته بودم سهمم رو. اذیت دارم می شم. بخصوص که فکر می کردم شاید یک تسویه حسابی که موعدش ماههاست سر اومده انجام بشه و یکم پولم برگرده، که می بینم هیچ! دود شده پول حروم و مساله دار من!

والله. پول اگه حلال باشه باید این بلا سرش بیاد؟