خواب
یکی از چیزهایی که خیلی حال می کنم باهاش،
دکّون میوه فروشی است
نه ازاین خیلی متجدد ها که به زور لامپ و الخ تبلیغ می کنند
نه
اونها که یکمی هنوز شکل و فرم دهاتی تری دارند
تو این دسته دکون ها، سیبها خودشون لپ گلی اند ! کیوی ها خودشون ته ریش دارند و گوجه ها از فرط تازگی لپّ قرمزشون می خواد بتّرکه !
قاسمی بار آورده بودو آب و جارو کرده بود و کسی هم نبود هنوز دکّونش
مغازه پر تا پرش جنس بود. و بیرون حتی، دو مدل بادمجون داشت و هویج و پیازهایی که یله کرده بود بیخ باغچه، هوا بخورند.
ازش سبزی خوردن برداشتم، جعفری واسه مرغ، فلفل دلمه ای، خیار واسه خیارشو، موز، بادمجون واسه میرزا قاسمی، هویج آبگیری و خلاصه، یک عاااااااااااالمه رنگ!
هشت هزار و دوست!
عااااااااالیه این!
بعدشم تخم مرغ و نون خریدم و خلاصه با یک کوله بار، برگشتم منزل
الان، راستش خوابم میاد !
قاسمی دو هفته است باقالی میاره و من هیچی بلد نیستم با باقالی تازه درست کنم!
خیلی حیفم میاد