عصری، 

تاااازه غسل کرده بودم و یک دمنوش گذاشته بودم که شریک زنگ زد هی فلانی، نمیای سر زمین؟

دوست داشتم راستش. دیگه تند تند یک پرینت گرفتم و دمنوشمو خوردم و رفتم سراغش

چه حس خوبی می ده سرکشی به زمین و دیدن پیشرفت ماجرا

با اینحال،

این سردرگمی که شهرداری جلو راهمون گذاشته عجیب خوابونده کار رو

نظر شریک هم هر بار به سمتی است

الان می گه به جای پنج واحد کلا سه واحد بسازیم! بزرگ و دلباز، مشتری خودش رو هم داره.

می گم مرد حسابی، نمی خرند، می مونه رو دستمون

می گه می خرند

نمی دونم

واسه چس مثقال زمین پونصد بار نقشه معماری کشیدیم

 

 

فیلم امروز، the edge of seventeen  هست

یک دختره که گویا هفده سالشه و درگیری های معمول شماها رو داره. نمی دونه می خواد بده، نمی خواد بده، به کی می خواد بده، چکارش می خواد بکنه کلا ! می دونید؟ سردرگمی های معمول در تمام جهان!