جمعه
نمیدونم چرا هرررررررچی من ظرف می شورم،
بازم یک کوه، ظرف نشسته هست!
چه خبره !
چی می خورم!
صبح رفتم استخر.
خعلی خوش گذشت.
نمی دونم چطوریه، همچین وارد ورزشگاه که می شی،
احساس می کنی که های وای ! محیط چقدر سبک است!
حال داد!
قسمت کم عمق خیلی شلوغ است. نمی شد شنا کرد.
یکمی تو جکوزی نشستم
و بینش، یکم در سونای خشک
تو سونا، یکم به بدهکاریهام فکر کردم!
به آتیه !
حال می داد!
کون لخت بشینی رو تخته های داغ و به خودت و شریکت و کارت و هدفت و سفرت و الخ فکر کنی...
بگذریم.
بعدش می خواستم برم پارک، دیدم باد میاد و یخخخخ می زنم!
برگشتم.
سر راه، یک هندونه خریدم به شش هزار و پونصد تومن، شش و نیم کیلو.
الان قاچش کردم. خعلی حال داد. تیر تو چش قاسمی بخوره با اون هندونه آوردنش! نکبت چهارهزار و پونصد تومن یک هندونه رو بهم فروخت، به زززززززززززور خوردمش! نه شیرین بود نه سالم!
نظافتکار داشتیم امروز و خدایی آدم خجالت می کشید دیگه از وضع خونه.
اینها با من که مخالفت کردند،
خودشون هیچکدوم تخم نکردند که بیان و کار رو دست بگیرند!
دوباره، به مدیریت خودم کار داره می ره جلو!
خدایی پول زیاد می گیریم! من خودم گاهی خجالت می کشم! دو تا قبض رو می گیریم جداگانه، یک شارژ سی هزار تومن در ماه هم می گیریم که از این شارژ قبض برق مشترک و تلفن ساختمان رو می دیدم و نظافت باید بکنیم باهاش و تعمیرات جزیی و اینها.