داشتیم با رفقا آلبوم عکس سال 2005 رو نگاه می کردیم

رئیس اومد

صداش کردم، عکس هشت سال پیشش رو نشونش دادم

می خنده

می گه،

آدم یاد شتره می افته فقط!

می گم چطور؟

میگه توی عصاری ها، چشم شتر رو می بستند صبح به صبح.

گویا اگه دو سه دور می زد و می فهمید که سرجاشه، دیگه راه نمی رفت.

این بود که صبح می بستند و شب باز می کردند.

دیگه حالا شب اگه قهر می کرد مهم نبود!

...

خودش رو می گه.

و به طبع مارو

ما هم،

چشممون رو بسته ایم،

وگرنه،

اینهمه تکاپو،

درجا زدن است...